تبليغاتX
همه چیز درباره بازیگران سینمای ایران

همه چیز درباره بازیگران سینمای ایران

گفت‌و‌گو با ماه‌چهره خليلي، بازيگر سينما و تلويزيون/دنیا خمامی -وطن امروز

 براي قراردادهايم رقمي مشخص نمي‌كنم انتخاب نمي‌كنم، انتخاب مي‌شوم

دوست‌داشتم نقش«قطام» را بازي كنم


خانم خلیلی! شما چیزی حدود 18 سال در لندن زندگی کرده‌اید. برایم عجیب است که چطور به همین راحتی وقتی ایران آمدید بازیگر شدید؟ دوست دارم بدانم اصلا دغدغه بازیگر شدن داشتید؟
من اصلا برنامه‌ای برای بازیگر شدن نداشتم چون رشته اصلی‌ام معماری بود و در لندن سردبیر یک مجله بودم، تصمیم گرفتم سفری به ایران داشته باشم تا بیایم و ایرانگردی کنم. این سفر مصادف شد با درگذشت مرحوم فردین. در مراسم بزرگداشت وي خیلی از اهالی هنر ایران را ملاقات کردم. در دیداری که با ایرج قادری داشتم، پیشنهاد بازی در فیلم جدیدش را به من داد و این مصادف بود با زمانی که سفرم به پایان رسیده بود و می‌خواستم به لندن بازگردم. قادری از من شماره تماس گرفت و قرار شد بعد از نوشتن فیلمنامه به من زنگ بزند. وقتی فیلمنامه را خواندم خیلی برایم جالب بود، چون نخستین‌ باری بود که فرمت یک فیلمنامه را می‌دیدم و همه چیز برایم عجیب بود. این پیشنهاد را به خاطر جالب بودنش قبول کردم.
یعنی هیچ انگیزه‌ای از قبل، شما را به سمت بازیگری پیش نبرد؟
همان‌طور که من کارهای مادربزرگم (مرحوم پروین سلیمانی) را آرشیو کرده بودم، دوست داشتم یک روز هم نوه من یک کار از من ببیند و آرشیو کند و به نوعی یک یادگاری از خودم به‌جا بگذارم. هر دختر جوانی آرزو دارد روزی بازیگر شود. خیلی شانسی این اتفاق برای من افتاد و دوست نداشتم این موقعیت را از دست بدهم. این را هم بگویم که من اصلا به ادامه دادن فکر نمی‌کردم و فقط دوست داشتم جلوی دوربین رفتن را تجربه کنم.
پس دغدغه‌ای برای بازیگر شدن نداشتید و فقط درمسیرش قرار گرفتید.
دقیقا بر اساس یکسری اتفاقات و شانس پیش رفتم. 2 سال بعد از «در چشم باد» فیلم « پرونده هاوانا » به من پیشنهاد شد که آن هم گیشه نبود. تا اینکه رسیدم به «ایستگاه متروک» و 4 سال بعد هم که به فیلم «‌تله» رسیدم که به قول شما گیشه بود.
نقش شما در « چشمان سیاه » نقش یک آدم نابینا بود؛ نقشی که کارکشته‌تر‌ها بعد از تمرین‌های بسیار به آن می‌رسند. البته در این فیلم بازی بدی هم ارائه ندادید.
متشکرم، اتفاقا جذابیت این انتخاب هم بیشتر به این خاطر بود که نقشی سخت بود و مرا درگیر خودش می‌کرد. من تمام تلاشم را کردم که این کاراکتر را دربیاورم. این جنگ با خودم را دوست داشتم. از سوی دیگر این دختر نابینا، شاعر هم بود و من با ادبیات ایران هیچ آشنایی نداشتم. فیلم با یک مشاعره با شعری از حافظ شروع می‌شد و من هیچ آشنایی با حافظ و اشعارش نداشتم. اینها موجب شد من این نقش را انتخاب کنم. من حتی در ابتدا ترسیدم و گفتم که نمی‌توانم این نقش را بازی کنم اما آقای قادری گفتند تو می‌توانی چون من می‌خواهم و کارم را هم بلد هستم! و واقعا هم در نهایت فهمیدم که کارش را خوب بلد است. من با عشق آن نقش را بازی کردم و خوشحالم که شما می‌گویی این نقش خوب از آب در آمده است.
سینمای قادری از آن دست سینماهایی است که بازیگرانش در ادامه به سمت سینمای گیشه می‌روند و تبدیل می‌شوند به بازیگران تجاری. اصلا هیچ تصویر ذهنی درباره ایرج قادری داشتید و به این موضوع فکر کرده بودید که ممکن است یک بازیگر تجاری شوید؟
نه. من اصلا با این تعاریف آشنایی نداشتم و فقط می‌دانستم که ایشان معرف بازیگران جدید است. به این فکر نمی‌کردم که در ادامه می‌خواهم چطور کار کنم؛ هنری باشم یا تجاری. فقط منتظر بودم ببینم پیشنهاد بعدی‌ام چیست که البته کارهای بعدی مثل«در چشم باد» کارهای خیلی خوبی بود و با بازیگرانی کار کردم که اتفاقا بازیگران حرفه‌ای و بسیار خوبی هستند و فکر نمی‌کنم به سمت بازیگر تجاری بودن رفته باشم.
البته منظور من سینما بود.
من «در چشم باد» را بازی کردم و بعد از آن هم که در «مختارنامه» حضور داشتم. تازه بعد از 2 سال فیلم«نقاب» به من پیشنهاد شد که با توجه به نقش کوتاهی که در این فیلم داشتم زیاد نمی‌توانم درباره آن نظر بدهم. اما در هر صورت می‌خواستم با تجربه کردن، خودم را پیدا کنم و نمی‌خواستم برای خودم مشخص کنم در چه قالبی بیشتر باشم؛ تجاری یا هنری.
شما بعد از «چشمان سیاه» سریال‌های «مختارنامه»،
« درچشم باد» و «نردبام آسمان» را کار کردید. کارهای تاریخی توانایی بالایی می‌خواهد و انرژی زیادی از بازیگر می‌گیرد. شما هم که بازیگری تازه کار بودید، چطور از پس سنگینی این کارها بر آمدید؟
این اتفاقی است که فکر می‌کنم خیلی شانسی برای من رخ داد. من برای تمام این سریال‌ها انتخاب شدم، بنابراین تعمدی از جانب من پشت این قضیه نبوده است. من این را می‌دانستم که نباید در یک قالب خاص کلیشه شوم، بر فرض مثال اگر الان دوباره به من پیشنهادشود که نقش یک آدم نابینا را بازی کنم تحت هیچ شرایطی نمی‌پذیرم با اینکه می‌دانم الان خیلی بهتر می‌توانم بازی کنم. این چند نقش تاریخی که من بازی کردم خیلی باهم تفاوت دارند و شاید همین موضوع یکی از دلایلی باشد که من آنها را انتخاب کردم. در سریال «درچشم باد» من نقش زنی که بسیار قدرتمند و تواناست را بازی کردم؛ زنی روستایی که سخت کار می‌کند و در سرما از سرزمینش هجرت می‌کند و به شهر می‌آید، در آنجا بچه هایش به دنیا می‌آیند و آنها را با مشقت بسیار بزرگ می‌کند. حالا این نقش با نقشی که من در سریال «مختارنامه» دارم خیلی فرق دارد؛ در «مختارنامه» نقش یک زن عرب جاهل قدرت‌طلب و جاه‌طلب را دارم که از آن بزن بهادرهای عصبانی است که گاهی حتی آدم هم می‌کشد و این 2نقش از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند. بیننده نمی‌تواند تشخیص دهد که آیا این همان گل‌نسای «درچشم باد» است؟ بعد از آن«کلاه پهلوی» به من پیشنهاد شد؛ نقش یک زن انگلیسی با گریمی بسیار متفاوت.
اگر اشتباه نکنم در نقش«سن سی» حضور دارید. نقش را به‌خاطر تسلطتان به زبان انگلیسی انتخاب کردید؟
انتخاب شدم.
جالب است، بازیگر حق انتخاب دارد تعجب می‌کنم چرا شما همیشه انتخاب شده‌اید و هیچ وقت انتخاب نکرده اید؟
نمی‌دانم کدام بهتراست. دوست دارم انتخاب بشوم. ممکن است در«کلاه پهلوی» به این خاطر انتخاب شده باشم که به زبان انگلیسی تسلط دارم اما همین انتخاب هم برای من خوب شد و بازی خوبی در‌آمد. آقای دری می‌خواست بازیگری را برای این نقش انتخاب کند که به زبان انگلیسی دیپلمات حرف بزند. برای همین هم مرا برای این نقش انتخاب کرد چون من بلد بودم که این گویش‌ها را چطور از آب در بیاورم. من بر اساس توانایی‌ام انتخاب شدم و فکر می‌کنم در این حد حق انتخاب دارم که تصمیم بگیرم سر پروژه بروم یا نه.
منظور من این است که تا به حال شده فیلمنامه را به شما بدهند و به سلیقه خود از میان آن نقش مورد علاقه‌تان را انتخاب کنید؟
نه، این اتفاق تا به حال برای من نیفتاده و فکر نمی‌کنم برای کسی هم این اتفاق افتاده باشد. ما همیشه بر اساس توانایی‌های‌مان برای نقش‌های‌مان انتخاب می‌شویم، چون به هر صورت ما انتخاب می‌شویم پس نباید حرفی در آن باشد. من می‌توانم ایده‌هایم را بدهم، مثلا برای فیلم «سایه وحشت» به من نقش 2 زن را پیشنهاد کردند که یکی را انتخاب کردم یا مثلا در فیلمی، نقش یک به من پیشنهاد شده بود اما در آخر، نقش مکمل را برگزیدم. برای من این پروسه به این شکل است؛ ابتدا نقش‌هایم را انتخاب می‌کنم و بعد اصلاحات مدنظرم را در آن اعمال می‌کنم.
اما عکس این اتفاق برای بازیگران ما افتخار است، بگذریم. حضورتان در «مختارنامه» چگونه اتفاق افتاد؟
کار کردن با آقای میرباقری در «مختارنامه» اتفاق بزرگی بود و اصلا به قرارداد و مسائل مالی فکر نمی‌کردم. در آن زمان به اتفاق خانواده‌ام در انگلیس از بیژن میرباقری تنها سریال«امام علی» را دیده بوديم و برایمان جالب بود. نقش «قطام» را که ویشکا آسایش ایفاگر آن بود خیلی دوست داشتم. مادرم همیشه می‌گفت اگر خواستی بازیگر شوی حتما از این جور نقش‌ها بازی کن تا در خاطره‌ها بمانی. همیشه دوست داشتم جای او بازی کنم. آخر مادربزرگم همیشه دوست داشت من بازیگر شوم. موقعی که به من گفتند میرباقری می‌خواهد تو را برای کارش انتخاب کند، دست و پایم می‌لرزید.
برای این نقش تست دادید؟
بله، تست گریم، لباس و بازی دادم. پروسه انتخاب بازیگر این سریال خیلی طول کشید به حدی که من به انگلیس بازگشتم و آن سال خیلی اتفاقی به فستیوال کن رفتم و آنجا آقای ایرج شهرزادی که صدابردار «مختارنامه» بودند را هم دیدم و با هم گپ زدیم. من از سابقه بازی‌ام در فیلم «چشمان سیاه» و سریال «در چشم باد» گفتم و ایشان هم مرا به آقای میرباقری معرفی کردند. آقای میرباقری گفته بودند من از قبل خودم او را انتخاب کرده‌ام و اتفاقا در ایران هم چند نفر مرا برای این نقش به آقای میرباقری معرفی کرده بودند که بازهم ایشان گفته بودند که او را دیده‌ام و انتخابش کرده‌ام.
همه شما را برای این نقش انتخاب کرده بودند؟
(می‌خندد) بله، برای خودم هم جالب بود که همه برای این نقش روی من حساب کرده بودند و خودم تعجب کرده بودم که هیچ آشنایی حرفه‌ای با سینمای میرباقری ندارم. زبان خیلی ثقیلی در فیلمشان حکمفرماست که من آن را خیلی بلد نبودم و فکر می‌کنم بیشتر به خاطر ظاهر فیزیکی مرا برای این نقش انتخاب کرده بودند چون من ورزش‌های رزمی (جودو با چاقو) هم انجام می‌دهم.
هیچ‌وقت در طول کار به خاطر سختی بیش از اندازه این نقش پشیمان هم شدید؟
(با قاطعیت می‌گوید) نه اصلا، اینقدر برای این نقش هیجان داشتم که روز به روز انرژی‌ام بیشتر می‌شد، به همین خاطر و همچنین احترام بسیار زیادی که برای میرباقری قائل هستم آن قرارداد را سفید امضا کردم.
شما پژوهشی برای این نقش کردید؟ چون با تاریخ و فرهنگ غریبه بودید چطور درباره مختار و امام حسین(ع) وآن دوران اطلاعات جمع کردید؟
برای همه بازی‌هایم اطلاعات جمع می‌کنم. برای «در چشم باد» وقت زیادی برای آشنایی با نهضت جنگل و میرزا کوچک خان گذاشتم. برای«مختارنامه» آشنایی ابتدایی با شخصیت مختار داشتم (چون ما خانواده‌ای مذهبی هستیم) اما در رابطه با نقش خودم کتاب‌های بسیاری درباره قدرت زنان عرب در آن زمان خواندم و فهمیدم که آنها زنان بسیار قدرتمندی بودند که توانایی‌های زیادی داشتند.
در «مختارنامه» یک فهرست بلند‌بالا از بازیگران مشهور سینما وجود دارد، برای اینکه جلوی آنها کم نیاورید چه کار کردید؟ نترسیدید؟
وای، اجازه بدهید من خاطره‌ای از روز ابتدایی فیلمبرداری بگویم. آن روز من حس غریبی داشتم، نخستین سکانسم بود و رو‌به‌روی فریبرز عرب‌نیا، فریبا کوثری، نسرین مقانلو و ژاله علو بودم. قرار بود من در آن لحظه به یکی از اشتباهاتم اعتراف کنم و میرباقری به من گفت که تو الان باید بعد از گفتن این دیالوگ‌ها گریه کنی. دیالوگ‌ها آنقدر سخت بود که من حتی معنای آنها را هم نمی‌فهمیدم. حالا فکر کنید باید به خاطرش گریه هم می‌کردم. در آن لحظه گریمور به آقای میرباقری گفت که هر موقع آماده بودید به من بگویید که بیایم و برایش گریه کمکی بگذارم. من از این بابت خیلی خوشحال شدم که بالاخره در یک مورد به من کمک شده، اما میرباقری یکدفعه گفت که ایشان قرار است یک نقش بزرگ را ایفا کند و قرار نیست از گریه مصنوعی برایش استفاده شود، باید واقعی گریه کند. در آن لحظه من از فشار بسیار زیادی که بر من بود زار زار گریه کردم (همه می‌خندیم). از همان لحظه فهمیدم که این کار شوخی نیست و خیلی نقشم را جدی گرفتم.
در سریال «‌در چشم باد‌» شما نقش «گل‌نساء» را از 24 تا 55 سالگی بازی کرده‌اید ولی جز گریم سپیدی مو، هیچ آثاری از پیری در شما نمی‌بینیم، نه در صدا و نه در حرکت... .
گریم به حس بازیگر خیلی کمک می‌کند و من بعد از گریم در آن سریال احساس پیری می‌کردم. نکته‌ای که خیلی به حس پیری در من کمک کرد این بود که ما به ترتیب سن فیلمبرداری کردیم و واقعا از 24 تا 55 سالگی به ترتیب تولید شد، اما چیزی که هست مگر مادران ما در سن 55 سالگی خیلی پیر شده‌اند؟ آدم‌ها در این سن آنقدر‌ها هم پیر نشده‌اند و سن جا‌افتادگی‌شان است نه پیری‌شان و صرفا یک شکستگی در ظاهرشان هست. «گل‌نساء» پیر نیست که بخواهم آن را از لحاظ گویش و حرکت فرسوده نشان بدهم، او یک زن روستایی است که مشکلات بسیاری را به تنهایی از پیش رو برداشته پس با وجود این توانایی‌ها نباید زود پیر بشود.
در «سایه وحشت» نقش خیلی متفاوتی داشتید و نقش متفاوت برای زنان سینمای ما خیلی کم است، مثل نقش فاطمه معتمدآریا در «گیلانه» یا رویا نونهالی در «زندان زنان». با توجه به گفته‌تان که اشاره کردید همیشه نقش‌های متفاوت را می‌پذیرید، اگر پیشنهاد دلخواهتان نباشد آن موقع چطور ادامه می‌دهید؟
همین‌طوری (می‌خندد). برای من تجربه‌های جدید خیلی مهم است که اگر این اتفاق نیفتد بازی نمی‌کنم و منتظر می‌مانم تا نقشی ویژه به من پیشنهاد شود.
مثلا نقشی که در «تله» داشتید چه ویژگی‌ای داشت؟
هیچی! چون آن موقع نظرم با الان خیلی فرق می‌کرد. آن موقع فقط می‌خواستم بازی کنم، ضمن اینکه گاهی آن چیزهایی که ما در فیلمنامه می‌بینیم موقع اجرا آن چیزی نمی‌شود که تصورش را می‌کردیم ‌یا گاهی وقت‌ها با وجود سختگیری در نهایت اشتباه می‌کنیم که به نظرم همه اینها بر اساس شانس است.


چشم در چشم تاریخ با نگاه جوزانی


«درچشم باد» فرصتی است تا بیننده از پشت عینک جوزانی به تاریخ نگاه کند؛ تاریخی که یک نوع پرسه و جزئی‌نگری فرهنگی در کوچه پس کوچه‌های سنت‌های آیینی و نمایشی‌مان است. جوزانی تلاش کرده است تا گاهی از دریچه هنر (صحنه‌های مربوط به چارلی چاپلین) و گاهی از دریچه وقایع تاریخی (حمله هوایی روسیه) فهم تاریخی بیننده را ارتقا دهد؛ اتفاقی که پیش‌تر در سریال «روزگار قریب» کیانوش عیاری هم رخ داد و بهانه‌ای شد تا نوع نگاهمان به تاریخ را عوض کنیم. یکی از نقاط ضعف مهم سریال بلندی سکانس‌هاست که مخاطب را آزار می‌دهد، به طوری که اگر یک قسمت را نبیند عملا چیز زیادی را از دست نداده است. شاید اگر این اشکال در سریال وجود نداشت، هم هزینه‌های کمتری صرف سریال می‌شد هم برای ساخت آن مدت زمان کمتری. البته وقتی تماشاگران از این اطناب و کشش‌ها آزرده می‌شوند باید به این نیز فکر کنند که شاید نشان دادن نمایش سفره‌های ایرانی و رسوم خانوادگی‌مان که خیلی وقت است در گنجه‌های ذهن‌مان خاک می‌خورند یادآوری زیبایی باشد و «در چشم باد» رونمایی دوباره از همین نوستالژی‌هاست؛ یادآوری خاطراتی که شاید گاهی غم‌انگیز باشد و به رخ کشیدن کج فهمی‌ها و عدم درایت‌هایی که سیاستمداران در ایران داشتند. صحنه‌هایی که گاهی در اوج گریه، خنده‌مان می‌گیرد وقتی می‌بینیم اتاق و صندوق‌های مهمات نیروی نظامی خالی از فشنگ و اسلحه است و روزنامه‌های باطله در آن گذاشته شده است! جوزانی دوباره به ما یادآوری می‌کند که اگر نبود رشادت‌های جوانانی که خود را مقابل تیر و بمب‌های دشمن گذاشتند این نبود ایرانمان، برای نشان دادن همین اتفاقات، آرشیو تاریخ تصویری موجود (اما کمتر دیده شده) را در برخی از سکانس‌هایش گنجانده تا ذهن مخاطب را دور کند از تمام آن سکانس‌هایی که همیشه و مکرر در سریال‌های تاریخی دهه فجر و دیگر ایام دیدیم، که انگار همه آنها یک چیز را البته با بازیگرانی متفاوت نشان می‌دادند.
نکته‌ای که در روایت «درچشم باد» وجود دارد این است که به مخاطب اجازه می‌دهد خودش با طرفین دعوای تاریخي قاجار و پهلوی و... مواجه شود و راجع به آنها تصمیم‌گیری و قضاوت کند. آنچه تاکنون دیده‌ایم این است که رضا شاه و قبل از آن در سلسله قاجار همه نالایقند و اصلا مخاطب با همین تصویر ذهنی مجبور می‌شود سریال را دنبال کند که یک گروه «بدمن» و ضد قهرمان داستان هستند و آن گروه دیگر قهرمان‌زاده و اصیل. جوزانی این نوع روایت را دور زده، به این معنی که تصمیم‌گیری درباره پاسخ سوالات را به مخاطب واگذار کرده‌است. چرا ایران دچار حمله هوایی می‌شود؟ چرا تمام نیروهای‌مان کشته می‌شوند؟ چرا تیمسار مملکت، در این وضعیت نا بسامان فرار می‌کند؟ چرا به جای داشتن اتاق فکرهای متعدد مجالس لهو و لعب در مراكز سیاسی‌مان برپا بود؟ اینها همه سوالاتی است که جوزانی حق پاسخ دادنش را از مخاطب نمی‌گیرد و ریش و قیچی را به او می‌سپارد. از همه اینها که بگذریم، می‌رسیم به بازیگری و نحوه بازیگیری این سریال که نشان از حرفه‌ای‌گری مسعود جعفری‌جوزانی دارد. انتخاب بازیگران در نوع خود جالب است، استفاده از پارسا پیروزفری که چند سالی است با مخاطبان خود قهر کرده و بازگشتش به تلویزیون می‌تواند جالب توجه باشد. پیروزفر هرچند بازی‌اش خوب و یکدست است اما گاهی به طرز غلوآمیزی با اجزای صورتش بازی می‌کند که تماشاگر را متعجب می‌کند. سحر جعفری‌جوزانی هم بازی بسیار خوبی را از خود به جای می‌گذارد و باز این نکته را به ما یادآوری می‌کند وقتی خانواده یک بازیگر پشت دوربین باشند بازی آن بازیگر خیلی بهتر می‌شود (مثل بازی تحسین‌برانگیز باران کوثری در«خون بازی» یا پگاه آهنگرانی در«زندان زنان»). از لاله اسکندری بازی متفاوتی را نمی‌بینیم و تکرار مکررات قبلی است. اما اکبر عبدی بازی شیرینی را انجام می‌دهد هرچند اگر برحسب زمان حساب کنیم این بازی را در اخراجی‌ها انجام داده است و به خاطر پخش جلوتر فیلم این بازی تکراری و آزاردهنده می‌نماید و عبدی را می‌بینیم که هنوز در لایه‌های کاراکتر بایرام فیلم« اخراجی‌ها» مانده است و به نوعی در بازی‌اش تحمیلی دیده می‌شود که به واسطه طنز و گویش ترکی‌اش خود را بر گروه و همبازیانش قالب می‌کند. سعید راد در نقش رضا خان هرچند تا بدین جا آنچنان نقش زیادی نداشته است اما خیلی خوب کار کرده که البته گریم هم نقش بسزایی در این کارآیی داشته است.
طراحی و دکور صحنه مناسب فضاهای زمانی است اما مشکل همیشگی سریال‌های تاریخی ایرانی یعنی کمبود یا عدم تعدد لوکیشن در آن مشهود است؛ اینکه صحنه‌های تهران در یک سری خیابان‌های ثابت در شهرک سینمایی غزالی گرفته شده و یک تکرار بصری را برای بیننده به وجود می‌آورد.
نکته‌ای که در سریال «درچشم باد» به چشم می‌خورد، فیلمبرداری بسيار خوب این سریال است که از هدفی پیروی می‌کند و آن این است که هرکدام از صحنه‌های این سریال را اگر کنترلی در دست داشته باشیم و دکمه استپ را بزنیم، می‌توانیم شاهد عکس‌های زیبایی باشیم که در لحظه لحظه‌های این سریال وجود دارد و این حسن سلیقه طراحی صحنه و لباس و میزانسن‌های بسیار دقیقی است که مسعود جعفری‌جوزانی آنها را بسیار حرفه‌ای کنار هم چیده است تا چشم‌های مخاطبانش را با دیدن آن بنوازد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:10  توسط محمد تاجیک  | 

از فرش قرمز تا آقای هفت رنگ/همشهری جوان

کیوان کثیریان :یک لحظه چشمانتان را روی هم بگذارید، فکر کنید الان سال 68 است. شما 18 سالتان است و نقش مکمل یک فیلم متوسط با نام "وسوسه" را بازی کرده اید، هیچکس شما را نمی بیند، هیچکس شما را نمی شناسد.

یکهو سال 69 فرا می رسد و شما با کلی رنگ و لعاب و تغییر در ظاهرتان می شوید عروس فیلم "عروس" . "عروس" که در سال 70 اکران می شود ناگهان و یک شبه به مشهورترن بازیگرایرانی تبدیل می شوید با کلی هوادار و کلی طرفدار. تهیه کننده ها برایتان سر و دست می شکنند، فیلمنامه هاست که به سویتان سرازیر می شود. ولی شما حواستان هست، نمی خواهید مبتذل شوید. عاقلانه رفتار می کنید در حالیکه هنوز بیست سالتان نشده. "ردپای گرگ" کیمیایی  را بعدش کار میکنید . یک سال صبر می کنید تا داریوش مهرجویی سراغتان می آید و دو شاه نقش "سارا" و "پری" را به شما می سپرد و شما هم الحق خوب از عهده اش بر می آیید.  تازه بیست و سه ساله شده اید ولی سختگیری تان را حفظ کرده اید. نه نه . هنوز زود است. چشم هایتان را باز نکنید. حاتمی کیا به سراغ شما آمده است با دو پیشنهاد اساسی ، "برج مینو" و"بوی پیراهن یوسف". رد کردنی نیست، بازی می کنید. خوب هم بازی می کنید. هنوز بیست و پنج سالتان نشده ولی گزیده کارید با هفت فیلم درست و حسابی. همه جا تحسین می شوید و کلی جا افتاده اید. "سایه به سایه" ژکان متوسط از آب در می آید و دیده نمی شوید اما خب ژکان است دیگر. روی کسی که "مادیان" ساخته را که نمی شود زمین انداخت. "روانی" فرهنگ و "تختی" افخمی و "دو زن" میلانی شما را به عنوان یک ستاره پرفروش تثبیت می کند ولی پای فیلم های متوسط را به کارنامه بازیگری تان باز می کند. آن وسط ها مشکلاتی هم پیش می آید و "چهره" سیروس الوند را  نمی توانید بازی کنید. کنارش "دختران انتظار" و "سیب سرخ حوا" و "میکس" و "بازیگر" را هم بازی می کنید. "نسل سوخته" ملاقلی پور را هم. هنوز سی سالتان نشده. چشم تان خسته شد. کمی صبر کنید. شما ده سال است بازیگر شده اید. بازیگر که چشمش زود خسته نمی شود.

"نیمه پنهان" دومین همکاری تان با تهمینه میلانی است . در این فیلم سرمایه گذاری هم می کنید . "هزاران زن مثل من" و "واکنش پنجم" و بعد "دیوانه از قفس پرید" شما را کم کم در نقش یک زن زجر کشیده جا می اندازد و به خاطر این دو فیلم آخر سیمرغ فجر را می گیرید.

در جشن تولد سی سالگی تان با دستیاری و تصویر برداری برای عباس کیارستمی کم کم به فکر فیلمسازی می افتید و از همین جا شیب تند بازیگری تان رو به پایین شروع می شود. یک مستند می سازید؛ "داشتن یا نداشتن" . آن لابه لاها  دست به کار ترجمه هم شده اید. کتاب زندگینامه "مارلون براندو" ،  یک مجموعه هایکو و "نزدیکی" حنیف قریشی را هم ترجمه می کنید که چندباری چاپ می شود. حالا شما کلی فیلم بازی کرده اید، کلی جشنواره رفته اید کلی جایزه گرفته اید و تازه کلی برای جشنواره ها داوری کرده اید. اعتماد به نفس تان بالا رفته ، دست خودتان هم نیست.

دیگر دوست دارید کم کاری پیشه  کنید و بیشتر سعی می کنید فیلمسازی یاد بگیرید. بالاخره فیلم بلندتان را در سی و سه سالگی می سازید ؛"یک شب". از فیلم استقبالی نمی شود. منتقدان هم خوششان نمی آید. فیلم به کما می رود و شما دلخور می شوید . شانس هم بهتان روی خوش نشان نمی دهد. "باج خور" و "جعبه موسیقی" را که با فرزاد موتمن کار می کنید خوب از آب در نمی آید. در فیلمسازی هم بدشانسید. فیلم دومتان " چند روز بعد" هم گرچه امیدوارکننده تر است اما اکران نمی شود . بر خلاف فیلم های مخاطب خاصی که ساخته اید، در دهه چهارم عمرتان سختگیری رابه کلی کنار می گذارید. ظاهرا هر پیشنهادی را می پذیرید و می زنید به کار فیلم های بازاری مثل "شام عروسی"و "زن ها فرشته اند". فیلم هایی مثل "چه کسی امیر را کشت" ،"زن دوم" ، "شبانه روز" و حتی "شیرین" کیارستمی هم شما را نجات نمی دهد وامتیازی برایتان محسوب نمی شود. شما جز سال 83 و75 و 72 در تمامی این 20 سال روی پرده بوده اید ولی در این چند ساله اخیر، حسرت یک فیلم درست و درمان را به دل علاقه مندانتان گذاشته اید.

سال 87 کلا بی خیال اعتبارتان می شوید و "دو خواهر" را کار می کنید و "آقای هفت رنگ" را . برای اولین بار با گلزار و عطاران همبازی می شوید و با محمود بهرامی. کنارش هم نمایشگاه عکس برگزار می کنید و  داد بعضی عکاس ها را در می آورید. بالاخره شهرت است دیگر. می شود خیلی کارها با آن کرد. وقتی آن فیلمساز قدیمی پا توی کفش حافظ و سعدی می کند و این یکی بازیگر نمایشگاه عکس و مجسمه می گذارد چرا شما نکنید؟ راستی قبل از اینکه چشم هایتان را باز کنید بگوئید ببینم چه تان شده؟ چه شد که یکهو تصمیم گرفتید همه اعتباری راکه در دهه 70 برای خودتان جمع کرده بودید به باد بدهید؟ واقعا بازیگر گزیده کار دهه 70 و اوائل 80 کجا رفت؟

شما به عنوان سینماگر و ستاره سینمای ایران روی فرش قرمز کن هم قدم زده اید و داور افتخاری این معتبرترین جشنواره جهان بوده اید. اما آیا وقتی جلوی دوربین عکاس ها روی ردکارپت ژست می گرفتید، یادتان مانده بود که بازیگر سارا و پری و دو زن و برج مینو هستید؟ یا نه، توی ذهنتان داشتید دیالوگ های "دو خواهر" را مرور می کردید و برای مبلغ قرارداد "آقای هفت رنگ" نقشه می کشیدید؟

چشم هایتان رابازنکنید. اگر باز کنید دیگر نیکی کریمی نیستید ها؟ پس باز نکنید. اول جواب این سوال ها را بدهید، بعد. کسی جز شما نمی داند چرا بعد از 20 سال بازیگری چهلمین فیلمتان باید بشود "آقای هفت رنگ"؟ راستی چند روزی هم از تولد سی و هشت سالگی تان گذشته. تولدتان مبارک. حالا امید هوادارانتان به "محاکمه در خیابان" کیمیایی است. فکر می کنید اتفاق تازه ای بیفتد؟ ای بابا چرا چشم هایتان را باز کردید؟ پس من حالا جواب سوال هایم را از کی بگیرم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:25  توسط محمد تاجیک  | 

گفت‌وگوی فرانک آرتا با ليلا حاتمي:دوستان نزديکم به من مي‌گويند تو خيلي بي‌ادبي!

                                  فيلمنامه خوب و نقش خوب و کارگردان خوب

وقتي سير کارتان را دنبال مي‌کنم، مي‌بينم مسير صعودي را طي کرده‌ايد. حالا هم رسيده‌ايم به بي‌پولي که بازي خوبي از شما ديديم. براي اين کار مثل هرکار ديگر قطعاً همه‌چيز با انتخاب شروع مي‌شود. دلايل انتخاب‌تان براي بازي در بي‌پولي چه بود؟

وقتي شنيدم حميد نعمت‌الله فيلم مي‌سازد خيلي خوشحال شدم و در واقع مي‌توانم بگويم که دليل انتخاب من به خود ايشان برمي‌گردد.

يعني کارگردان برايتان مهم بود، بدون اين‌که حتي فيلمنامه را خوانده باشيد؟

بله، البته بعد از خواندن فيلمنامه کمي دلسرد شدم.

عکس:فرانک آرتا

چه ويژگي‌اي در کار نعمت‌الله ديده بوديد که با او همکاري کرديد؟

در بوتيک از سبک فيلمسازي‌اش خوشم آمد. توانايي‌اش در کارگرداني کاملاً مشهود بود و به اين خاطر پذيرفتم.

پس مي‌توان گفت که از نظر شما براي قبول هر نقش، کارگردان نقش بسيار مهمي دارد؟

بله، و بعد از آن‌هم نحوه حضورم در فيلم است. برايم نحوه و شکلي که قرار است در فيلم  حضور پيدا کنم اهميت دارد.

تعريف شما ازاين شکل چيست؟

وقتي بازيگر نقش را در فيلمنامه مي‌خواند خودش مي‌فهمد. فيلمنامه خواندن هم مثل کتاب خواندن است. خيلي‌ها که فيلمنامه نخوانده‌اند فکر مي‌کنند چيز پيچيده‌اي است. اما همان‌طور وقتي که  داستاني مي‌خوانيد، شخصيت‌ها در داستان شما را با خود مي‌برند، فيلمنامه هم به همين شکل است. خودتان مي‌فهميد نقش‌ها و شخصيت‌ها چه شکلي‌اند يا نيستند. بازيگر هم که فيلمنامه را مي‌خواند مي‌تواند حضور خودش را پيدا کند و بفهمد که آيا حضورش در فلان نقش خوب است؟

به عبارتي شخصيت بايد به دل‌تان  بنشيند تا با آن همراه شويد؟

بله.

اين همراه شدن به تعبير شما کاملاً حسي است. ولي اين حس چگونه  موقع اجرا اصطلاحاً درمي‌آيد؟ چه فرآيندي را طي مي‌کند؟

من اگر از نقش از قبل ذهنيتي نداشته باشم، اصلاً نمي‌توانم شروع کنم. يعني اعتماد به نفسم را هنگام شروع از دست مي‌دهم. حتماً قبلش حالا اسمش را مي‌گذارم ارتباط، بايد با آن ارتباط برقرار کنم يا حسش کنم با درک کردن آن شخصيت يا پيدا کردن آن شخصيت. بعد مي‌گويم خب مي‌توانم و آن‌وقت شروعش مي‌کنم. فکر نمي‌کنم تا حالا شده باشد از نقش عقب افتاده باشم يا وسط راه بهش رسيده باشم. مي‌توانم مثالي بزنم. از نقشي که خودم خيلي خوشم نيامده يا نقشي نبوده که از آن لذت ببرم، يعني نقش مستانه در سريال کيف انگليسي. شايد آن‌موقع احساس کردم که پيدايش کردم، ولي دو روز مانده به کار مضطرب شدم و احساس کردم بر آن تسلط ندارم.

شايد چون  آن نقش، نقشي تاريخي بود؟

بله. بخش اعظمش برمي‌گشت به اين‌که آن نقش تاريخي بود و خب آدم‌هايي که در زمان ديگري زندگي مي‌کنند، تجربه آن مقطع تاريخي را ندارند. البته آدم‌هاي اهل تاريخ مي‌توانند شناختي از همه دوران‌ها داشته باشند، ولي اين در مورد من صدق نمي‌کرد و به آن بخش تاريخي‌اش تسلط نداشتم و همين مرا مضطرب مي‌کرد. البته از مدت‌ها قبل از شروع سعي کردم به جايش با خانم‌هايي که آن مقطع تاريخي را خوب مي‌شناختند و فاصله کمي از نظر سني با آن زمان داشتند، معاشرت کنم. بخصوص اين‌که درباره آن مقطع اروپا هم بايد اطلاعاتي کسب مي‌کردم، چون مستانه در اروپا هم بود. البته حتماً آدم با مطالعه و تحقيق به اطلاعات مورد نظر مي‌رسد، ولي آن‌گونه تسلطي که آدم خودش حس کند که در آن مقطع زندگي کرده وجود ندارد. نقش اين‌شکلي هميشه به آن راحتي که آدم فکر مي‌کند، نيست.

در مورد نقش‌تان در ايستگاه متروک گفته بوديد که من يک آدم شهري از طبقه متوسط هستم، ولي با اين حال بايد در محيط روستايي قرار مي‌گرفتم و با آدم‌هايش ارتباط برقرار مي‌کردم. اين نکته مؤيد اين مساله است که اصرار بي‌خودي براي ارتباط تصنعي و خلق شخصيت‌هاي دور از دسترس نداريد. شايد هم دوست داريد نقش را زندگي کنيد تا بازي. اين‌طور است؟

همين‌طور است. چون اگر بخواهم آن را بازي کنم اصلاً نمي‌شود و از نقش عقب مي‌افتم. اصلاٌ وقتي آدم بخواهد بازي کند کار سخت‌تر مي‌شود.

اختلاف طبقاتي شخصيت خودتان و شکوه را چطور پر کرديد؟ اين‌که يک زن و شوهر از اين طبقه متوسط بي‌پول هستند؟

اتفاقاً چيزي که من در اين فيلم مي‌بينم و از آن خوشم مي‌آيد، همان‌طور که از اسمش پيداست مساله بي‌پولي است. فکر مي‌کنم همه آدم‌ها با بي‌پولي آشنا هستند. در جامعه ما حتي آدم‌هاي پولدار هم بي‌پولند! بي‌پولي با فقر فرق مي‌کند و نکته دوم اين‌که در بي‌پولي زن و شوهري را مي‌بينيم که دوست دارند پيشرفت کنند. اين تيپ شايد يک مقدار از من دور باشد. ولي چون مي‌دانستم که آقاي نعمت‌الله بسيار تسلط دارند ــ اصطلاحي هست که ممکن است من هم نپسندم ــ در بازي گرفتن، بدون هيچ ترسي آن را پذيرفتم. چون اين‌جور نقش‌ها خيلي خطرناک‌اند. قرار است رفتاري را بازي کني که شايد خيلي آن را نشناسي. اين ديگر مربوط به کسي مي‌شود که قرار است تو را هدايت کند و در اصل سازنده اثر است. تو بازيگري هستي در دست او. اگر او بتواند اين کار را بکند تو بازي موفقيت‌آميزي خواهي داشت و چون مي‌دانستم که نعمت‌الله بر اين موضوع مسلط است، راحت کار کردم. اگر بازيگرانش را در فيلم اولش ببينيد، متوجه مي‌شويد همه فوق‌العاده‌اند. مهم‌تر اين‌که مي‌بينيد زندگي در فيلم جاري است.

طبيعي است. چون هر چقدر بازيگر تصور و دريافت درستي از فيلمنامه داشته باشد بدون هدايت کارگردان به جايي رهنمون نمي‌شود.

اصلاً کار مال اوست. در واقع اولين فيلمي که بازي کرد...

کمال‌الملک؟

نه، ليلا. اولش خيلي از خودم خوشم آمد. بعداً متوجه شدم که چون آن‌موقع نقاشي مي‌کردم، فوراً مثال نقاشي آمد توي سرم که فوقش من مي‌توانم يک رنگ از جنس خيلي خوب باشم، ولي نقاش کسي ديگر است. حالا اين دو چيز براي بيننده با هم قاطي مي‌شود و خب، اين هميشه به نفع بازيگر نيست. يک موقع مي‌بينيد يک نقاش بد گند مي‌زند به يک رنگ خوب. بستگي دارد با آن چه بکشيم و چه جوري بکشيم.

يعني يک جوري از شخصيت واقعي خود فراتر رفتن؟

بله، اين‌که آدم بتواند خودش را کنار بگذارد و نقش را به جاي خودش بنشاند خيلي خوب است. بخشي از اين به توانايي بازيگر مربوط مي‌شود و بخش ديگر آن‌هم بستگي دارد به پذيرفتن اين نکته که آيا کسي مايل است خودش را کنار بگذارد؟ يک موقع وقتي شما مي‌پذيريد، حالا اگر ناتواني هم داشته باشيد کم‌تر به چشم مي‌آيد، ولي فکر مي‌کنم بخش پذيرفتنش قدم بزرگي است در نزديک شدن به نقش و خوش آمدن تماشاگر.

حتي  از خودتان خارج شويد؟

بله، حاضر بشوي خودت را کنار بزني. بيشتر آدم‌ها به خودشان علاقمندند. معمولاً در مدت فيلمبرداري آدم از خودش خوشش مي‌آيد. چون نسبت به بقيه لحظات زندگي‌ات در شرايط ويژه‌اي قرار مي‌گيري. همه توجهات به شماست. اصلاً دوران مخصوصي داري. به هرحال به نظرم بازيگري تلفيقي از اين دو نکته است؛ يکي اين‌که خود را کنار بگذاري و ديگر اين‌که بلد باشي.

بلد بودن آموختني است؟

خيلي از آن در وجود آدم است و بعد از آن به نظرم تمرين و آموزش خيلي مهم است. تجربه و تکرارِ کاري که مي‌کنيد، مثل ورزش.

براي اجراي نقش شکوه سر صحنه تمريناتي داشتيد؟

نه. من در آن قسمتي که آدم بايد بياموزد خيلي تنبلم. شايد هيچ کاري نمي‌کنم. ضمناً اين‌که گفتم مربوط به دوران فيلمبرداري نيست. چون بايد در طول زندگي‌ات اين کار را بکني. مثل ورزش مي‌ماند. بايد در طول زندگي ورزش کني و حالا اگر شب قبل از مسابقه مثلاً بخواهي بپري، خب ماهيچه‌هاي بدنت مي‌گيرد و اصلاً ديگر نمي‌تواني بپري. بايد بدنت آماده باشد. فکر مي‌کنم اين خيلي در تسلط آدم نقش دارد.

پس همه اين اتفاق‌ها سرصحنه مي‌افتد؟

نه. تو قبلاً آدمي شده‌اي مجهز به چيزهايي که کسب کرده‌اي. بعد مي‌روي مقابل دوربين و کارت را انجام مي‌دهي.

در صحنه همه‌چيز مهيا بود تا آني که مي‌خواهيد باشيد؟

صحنه فوق‌العاده‌اي داشتيم. مي‌توانم بگويم برايم ايده‌آل بود. کوچک‌ترين اضطرابي سر صحنه نداشتم.

شده سر صحنه فيلم‌هاي ديگر اضطراب داشته باشيد؟ راستش از خيلي‌ها شنيده‌ام که شما آدم حساسي هستيد.

بله، اين اضطراب را دارم. از چيزهاي کوچکي که در صحنه وجود دارد که آدم را ناراحت مي‌کند و اعصابت را خرد مي‌کند و مزاحم کارَت مي‌شود تا... ولي در بي‌پولي هيچ‌چيزي نبود که بخواهد من را پريشان کند و همه‌چيز در خدمت من بود و واقعاً آرامش داشتم.

اين مرز و تقسيم‌بندي لحظات فيلم که تا مقطعي از بي‌پولي ايرج بي‌خبريد و بعد باخبر مي‌شويد، کاملاً هنر خودتان بود؟

نه، اين‌ها مربوط به فيلمنامه مي‌شود. من هميشه بيش از همه‌چيز به متن اهميت مي‌دادم، ولي بعد از چند کار و مخصوصاٌ کارهاي آخرم به اين  نتيجه رسيده‌ام که همه‌چيز به کارگردان بستگي دارد. يعني من براي خودم که بازي نمي‌کنم. خيلي مهم است که آن را يکي خوب نشان بدهد. يعني در واقع در اين‌جا، بازي من، ديد دوربين و روند فيلمنامه همه با هم جفت‌وجور شده بود.

دستپاچه‌گري‌ها و هول‌بودن‌ها چطور؟ مي‌شد ديالوگ‌ها و حرکاتتان سريع‌تر باشد و به واسطه کمدي بودن کار، اغراق‌آميزتر شود. چرا نشد؟

خب مدلم اين‌جوري است ديگر! سليقه‌ام اين‌طوري‌ست.

اصولا ًبازيگر آرامي هستيد. شايد يک علتش همين است. شايد يک جورهايي شبيه خودتان باشد.

بله، کار آدم هميشه شبيه خود آدم است.

پس چه جوري آدم مي‌تواند از خودش جدا شود؟

مثل اين مي‌ماند که چند فيلمساز از يک موضوع واحد فيلم بسازند. فيلم‌هايشان با هم فرق خواهد کرد. حالا يک نقش را چند بازيگر بازي مي‌کنند. هر کسي از نگاه خودش آن نقش را بازي مي‌کند. به همين دليل هم مي‌شود کار آن آدم. کله تو، تويي ديگه!

از بازي‌هاي اغراق‌آميز خوشتان نمي‌آيد؟

بعضي اوقات چرا، خوشم مي‌آيد. گاهي اوقات به بعضي از فيلم‌ها مي‌خورد.

مثلاً کجاها؟

مثلاً در حکم اغراق مي‌کردم. حتي شايد در جاهايي آن‌قدر زياد بود که احتمالاً خوب نشده بود و آقاي کيميايي در تدوين تصحيح کرد. شايد من بسته به محيطي که در آن قرار مي‌گيرم، شکلم را انتخاب مي‌کنم.

البته من بازي شما را در حکم خيلي نپسنديدم.

سليقه من هم بيشتر جنس بازي عادي است، اما خود فيلم تعيين مي‌کند که چگونه باشم. مثل لباس پوشيدن است که بستگي دارد در چه محيطي قرار مي‌گيريد و متناسب با آن محيط، رنگ و نوع لباس را انتخاب مي‌کنيد.

به هر حال وجه مشترک کارهاي موفق‌تان معصوميت نهفته در آن نقش‌هاست و البته چيز عجيبي هم نيست.

بله، به خاطر اين‌که بالاخره شما نمي‌توانيد از بخشي از وجودتان جدا شويد.

چقدر با آقاي رادان در تعامل بوديد؟

بهرام خيلي خوب بود. اولين تجربه‌مان نبود. در حکم هم با هم بازي داشتيم. خيلي خوب کار کرد.

خوب بودن يعني چه؟

خيلي مهم است آدمي که مقابل شما بازي مي‌کند خوب باشد. بعضي‌ها بدجنس و بد هستند.

بيشتر به حوزه اخلاقيات مربوط مي‌شود؟ يعني بداخلاق و بدعنق نباشد و از اين‌جور چيزها؟

آره، همه اين‌ها تاثير مي‌گذارد. اين‌که حرفه‌اي باشي. بتواني اخلاق بدت را کنار بگذاري و لحظه‌اي که در کارَت هستي، صد در صد در کار باشي. اين‌ها هست و بعد از آن چيزهاي ديگري هم اضافه مي‌شود.

در گفت‌وگويي ازخانم معتمدآريا پرسيدم  که کار کردن با چه جور بازيگراني سخت است؟ گفت «بازيگران خنگ!» پرسيدم چطور؟ گفت «چون شما حسي را پرتاپ مي‌کني و بعد توقع داري که نتيجه‌اش را ببيني و در عوض آن حس به ديوار مي‌خورد.»

بله، خيلي تاثير دارد که شما جلوي ديوار بازي کنيد يا جلوي آينه.

در اين فيلم بازيگردان نداشتيد؟ چيزي که اين روزها باب شده.

خير، کارگردان داشتيم و کارگردان کسي است که کار را مي‌گرداند. به نظرم اگر کارگردان، کارگردان باشد، بازيگر را هم مي‌گرداند. من اين‌جوري عادت دارم.

فکر مي‌کرديد سيمرغ بگيريد؟

تا حدودي بله، به خاطر ترکيب هيات داوران و به خاطر اين‌که چند سال است که دارم بازي مي‌کنم و سيمرغ هم نگرفته بودم. بالاخره همه‌چيز تا حدودي اين‌شکلي است ديگر. مي‌شد حدس زد که حالا نوبت من است! البته وقتي فيلم را ديدم ديگر خيلي مطمئن نبودم.

چرا؟

چون خيلي از صحنه‌هاي مربوط به من درآمده بود.

وقتي از کارگردان و تدوينگر علت را پرسيديد، استدلال‌شان براي درآوردن پلان‌هاي شما چه بود؟

لزومي نداشت بپرسم. واضح بود. به اين خاطر که حجم صحنه‌هاي گرفته‌شده بالا رفته بود و فيلم بايد خلاصه مي‌شد، بدون اين‌که لطمه‌اي به کل فيلم بخورد. من هم با اين موافقم، حرف درستي است، ولي حيفم آمد.

صحنه‌اي که متوجه مي‌شويد ايرج بي‌کار شده چگونه شکل گرفت؟

الان يادم نمي‌آيد. ولي کلاً برداشت‌هاي ما پايين بود. چيزي که برايم جالب بود اين بود که اگر مثلاً تن صدايت يک ذره بالا يا پايين بود، يعني يک ذره آني نبود که بايد باشد، نعمت‌الله از آن نمي‌گذشت. چيزي که بعدها بهش فکر کردم و برايم جالب بود اين بود که او چگونه توانست با اين برداشت‌هاي پايين، تمرينات کم و بدون اين‌که بازيگر را کلافه کند به اين شکل مطلوب برسد.

شايد يک دليلش اين باشد که نعمت‌الله از دنياي نقد و روزنامه‌نگاري به سينما آمده و نسبت به اين مسائل حساس است.

خيلي‌ها اين کار را کرده‌اند، ولي اين‌طور نيستند.

مثلاً در آب وآتش که فريدون جيراني هم از دنياي نقدآمده، همين‌طور نبود؟

واي، آقاي جيراني آدم را مي‌کشد!

من هم با ايشان کار کرده‌ام. حضورش در تحريريه مثل زلزله مي‌ماند. شلوغ مي‌کند.

بله، خيلي شلوغ مي‌کند. من هم خودم آدم شلوغ‌کني هستم. ولي او شلوغي مي‌کند که تو نمي‌داني چکار بايد بکني. يعني يک ذره چيزي که در مغزت شکل گرفته از ذهنت مي‌پرد! به نظرم خيلي هنر مي‌خواهد که آدم بتواند با بازيگر يا کسي که قرار است ايده تو توسط او منتقل شود، ارتباط برقرار کند. البته من خودم اين هنر را ندارم. يعني به سمت آقاي جيراني متمايلم. مثلاً الان که با شما مصاحبه مي‌کنم، هدف اين است که شما حرف‌هايي که من مي‌زنم و متوجه مي‌شويد را به خواننده منتقل کنيد. ولي انگار لجي دارم در همين مصاحبه طوري صحبت کنم که شما متوجه نشويد و جالب است که وقتي متن مصاحبه را مي‌خوانم، عصباني هم مي‌شوم که اين‌ها حرف‌هاي من نيست! خب اين‌که نمي‌شود! پس بايد اين هنر را داشته باشي تا اولاً با آن کسي که مي‌خواهي کار کني و قرار است واسطه‌ات باشد تا پيامت را منتقل کند ارتباط برقرار کني تا براي همه پيامت درست را بفرستد. پس نبايد با او لج کني. اين يک بُعد شخصيتي است که بيشتر آدم‌ها ندارند. يا اصلاً اگر موضوع لجبازي هم نباشد، اين‌که بتواني سريع به آن‌چه مي‌خواهي برسي. به نظرم نعمت‌الله اين هنر را دارد.

مي‌شود گفت هر بازيگري قلقي دارد و نعمت‌الله توانسته قلق شما را پيدا کند؟

بله، درست است.

ظاهراً خيلي حوصله بحث و جدل هم نداريد؟

بله و در عين حال لج‌باز هم هستم. بي‌خودي ممکن است حرصي شوم.

فکر نمي‌کنيد اين روي کارتان تاثير منفي بگذارد؟

چرا، همين‌طور است. خيلي لطمه مي‌زند. همان چيزي است که بسياري مي‌گويند خيلي حساسسم و درست هم مي‌گويند. ولي با اين حال نمي‌توانم در پشت صحنه کارم را از احساساتم جدا کنم، بنابراين تاثير مستقيم بر کارم مي‌گذارد.

اگر در طول کار کارگردان با شيوه کارتان موافق نبود آن‌وقت واکنش‌تان چيست؟

معلوم است. به خواسته کارگردان عمل مي‌کنم، چون فيلم و کار متعلق به اوست.

پس در چه صورت به شما برمي‌خورَد؟

نمي‌دانم. شايد بيشتر از کار درگير آداب معاشرت باشم. فقط هم من اين‌جوري نيستم. همه اين‌جوري‌اند. البته آدم بزرگ‌تر مي‌شود، بيشتر مي‌فهمد، با آدم‌هاي مختلف معاشرت مي‌کند و موقعيت‌هاي جديدي را تجربه مي‌کنند، چنان که اخيراً خودم فکر مي‌کنم خيلي از اين نظر بهتر شده‌ام. ولي جالب است که دوستان نزديکم به من مي‌گويند تو خيلي بي‌ادبي! نمي‌دانم قضيه چيست. شايد ادب من مدلش با ديگران فرق مي‌کند!

فکر مي‌کنيد صحنه‌هايي را که در فيلم بازي کرديد مي‌توانستيد بهتر بازي کنيد؟

نه، براي اولين‌بار راضي‌ام. وقتي براي صداگذاري به استوديو رفتم و صحنه‌ها را ديدم، کيف کردم و اين اتفاقي است که هميشه رخ نمي‌دهد. آدم معمولاً در بهترين حالت هم از خودش چندشش مي‌شود، ولي در اين فيلم اين‌طوري نبود.

چطور به اين جنس کمدي غيرمبتذل رسيديد؟

طنز فيلم کاملاً سليقه نعمت‌الله است، حتي تا اين حد که چون فيلمبرداري به تأخير افتاد، من سر کار واقعاً حامله بودم. موقعي که مي‌خواستم بازي کنم، گفتم حالا چه کنيم و چه نکنيم؟ پيشنهاد دادم  اين را بگذاريم توي فيلم.

يعني از ابتدا مساله حاملگي در فيلم نبود؟

چرا. يک بار بود. منتها پيشنهاد دادم بکنيد دو بار که بشود مرا در سراسر فيلم با همان ظاهر ببينيد. نعمت‌الله گفت اين مدل فيلم من نيست. در نهايت قضيه را با لباس و نوع فيلمبرداري پوشانديم و طوري کرديم که معلوم نشود. مي‌خواهم بگويم که چقدر تکليف نعمت‌الله با جنس طنزي که دنبالش بود روشن بود. مي‌گفت: «اين مي‌شود زن زايد و...»!

نعمت‌الله در هدايت شما مدل خاصي را دنبال مي‌کرد؟

نمي‌توانم جزء به جزء بگويم چه مي‌کند، ولي به طور کلي اين‌گونه بازي آدم را هدايت مي‌کند که ديالوگ‌ها بايد صد در صد ديالوگ‌هاي خودش باشد. حتي يک "واو" که گذاشته بود در گويش ما تاثير مي‌گذاشت. بنابراين بايد دقيقاً هماني بايد مي‌شد که در فيلمنامه بود.

با اين روش کنار مي‌آمديد؟

کاملاً و براي من راحت بود. چون چيزهايي که بايد اجرا مي‌شد از نظر من درست بود.

براي حفظ کردن ديالوگ‌ها چقدر وقت مي‌گذاشتيد؟

سريع هستم. چند بار مي‌خوانم و حفظ مي‌شوم. هميشه ترجيح مي‌دهم ديالوگ‌ها را کاملاً حفظ کنم.

براي شما تجربه جالب فيلم چه بود؟

تق‌وتق  زمين مي‌خوردم! بعد ديگر مي‌ترسيدم راه بروم، چون تکان مي‌خوردم، مي‌افتادم.

چرا؟!

نمي‌دانم، دست‌وپاچلفتي شده بودم. دائماً برايم حادثه اين‌شکلي به وجود مي‌آمد. حتي وقتي مي‌خواستم بنشينم انگار کنتور مي‌افتاد، مي‌گفتم «من دو بار نشستم‌ها.» به آقاي نعمت‌الله مي‌گفتم «من فقط ديگر مي‌خواهم حرف بزنم. حتي راه هم نمي‌روم».

نظرتان درباره بازي ديگران در اين فيلم چيست؟

همه‌شان عالي بودند. اصلاً اتفاقاتي که در فيلم مي‌افتادند فوق‌العاده بودند. من که موقع تماشاي فيلم فقط مي‌خنديدم، بخصوص که در جريان فيلمبرداري همه صحنه‌ها نبودم و اتفاقات کاملاً برايم بکر بود و تازگي داشت. همه‌چيز به نظرم خوب بود.

منتشرشده درنشریه «صنعت سینما»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:8  توسط محمد تاجیک  | 

مرتضي احمدي، مردي كه از خاطره‌ها مي‌آيد


ديشب تو لاله زار، مي‌رفتم از كنار

شهرزاد همتي
مترو


پيدا كردن مرتضي احمدي هيچ وقت كار سختي نيست.از ساعت 4 بعد از ظهر اگر با منزلش در خيابان پاسداران تماس بگيريم، و يا صبح‌ها برايش پيغام بگذاريم نتيجه خوبي خواهيم گرفت.ما هم يك بعد از ظهر با او تماس مي‌گيريم تا قرار يگ گپ و گفت خودماني را بگذاريم.
احمدي اما خيلي حال و حوصله گفت‌وگو را ندارد.مي دانم حرفش يك كلام است و نمي‌شود به او اصرار كرد.در يك جمله كوتاه و منقطع جواب مي‌دهد: «اين مدت خيلي مصاحبه كرده‌ام. اين طوري جلوي مردم كوچك مي‌شوم.» نمي‌گويم هنرمندي كه هنرش از ميان مردم آمده و با آنها زندگي كرده و پيشكسوت صنعت صدا و گويندگي و بازيگري است هيچ وقت كوچك نمي‌شود.نمي‌گويم.عوضش قرار مي‌شود چند روز بعد با او تماس بگيرم تا با هم خيلي دوستانه صحبت كنيم. دو روز بعد ليوان چايي روي ميز مي‌گذارم و به حرف‌هاي آقاي بازيگر گوش مي‌دهم.مرتضي احمدي اصالتي تفرشي دارد و در سال 1303 در تهران و از خانواده‌اي تفرشي‌ به دنيا آمده.خودش مي‌گويد:«پدرم سقط‌فروش بود و درآمد خوبي داشت.از همان ابتدا به تحصيلات اهميت مي‌داد.من هم كه از همان بچگي عاشق پيش پرده‌خواني بودم، صدايم گرم بود. گاهي براي خودم زير لب آواز مي‌خواندم.ابتدا درس خواندن در مكتب را تجربه كردم و بعد‌ها در ميدان گمرك در مدرسه‌اي كه خيال مي‌كنم نامش منوچهري بود درس خواندم.در مدرسه شرف هم درس خواندم...»احمدي ورزش حرفه‌اي را هم تجربه كرده.هم باستاني كار بوده و هم فوتبال را تا سطح مربيگري ادامه داده.او يكي از موسسان باشگاه راه‌آهن است و حالا طرفدار حرفه‌اي باشگاه پرسپوليس است:«تحت هيچ شرايطي دربي آبي و قرمز را از دست نمي‌دهم.بايد در استاديوم باشم و از نزديك تيمم را تشويق كنم.آن موقع‌ها هم عاشق ورزش بودم.در 17،18 سالگي ورزش باستاني را شروع كردم.در تيم فوتبال راه‌آهن بازي كردم و چند سالي هم مربي بودم.همه اين اتفاقات تا سال 1325 طول كشيد.»از حالا به بعد گفت‌وگوي ما به خيابان لاله‌زار مي‌رسد.به انجمن باربد و سعدي افشار و خياباني سنگ فرش شده به سبك خيابان‌هاي مدرن اروپايي كه هر گوشه‌اش را يك انجمن فرهنگي در اختيار داشت.احمدي از پيش پرده‌خوانان درجه يك تئاتر لاله‌زار بوده:«بازي و هنر عشق است.تو براي رسيدن به اين عشق از هيچ تلاشي فرو‌گذار نمي‌كني. من هم كه عاشق تئاتر و بازي بودم. اما مي‌دانستم در خانواده‌اي كه زندگي مي‌كنم اين كار مساوي با طرد شدنم است.آن سال‌ها به صورت آماتور در چند گروه تئاتر بازي كردم و بعد از مدتي با دوستانم تماشاخانه ماه روبه‌روي باغ فردوس را داير كردم. اما اين همكاري خيلي طول نكشيد. نياز من انگار در جاي ديگري بود. من خودم را در جاي ديگري محك زدم. براي اولين بار پيش پرده‌خواني را درسال 1322 تجربه كردم. در تئاتر فرهنگ اين اتفاق افتاد. درهمين دوران بود كه پدرم مطلع شد كه من مشغول بازي در تئاترم.اين مساله برايش گران تمام شد و از خانه بيرونم كرد.اخراج از خانه رويم تاثيري نداشت.هدفم برايم از هر چيزي مهم تر بود. مي‌دانستم بالاخره خانوا‌ده‌ام را قانع مي‌كنم و مي‌توانم كارم را هم ادامه دهم...»مرتضي احمدي با تمام شرايط پيش آمده مبارزه مي‌كند و دست از هنر برنمي‌دارد.همان سال‌ها همزمان با هنرپيشگي به عنوان تعميركار در راه‌آهن تهران استخدام مي‌شود. مرتضي احـمـدي براي اولين بار به سبك بيات تهران در پيش‌ پرده‌ها آواز خواند و نيز اولين بار در سال 1322ترانه گل پري‌جون را اجرا كرد كه بسيار مـحبوب شد و به خاطر آن براي كار به راديو تهران دعوت شد. در يكي از پيش‌‌پرده‌ها ترانه‌اي ديگري به نام «كارگرم من» را اجرا كرد كه مورد استقبال كارگران راه‌آهن قرار گرفت و پس از آن منجر به اعتصاب آنان شد كه در نتيجه، مرتضي احـمدي به بـخش حسابداري راه‌آهن منتقل و پس از پايان اعتصاب دستگير شد و در كلانتـري تعهد داد از آن به بعد از اجراي آن پيش‌ پرده خودداري كند: «بعد از مدتي در راديو تهران استخدام شدم و شروع به كار كردم.اجراي برنامه‌هاي كمدي و تقليد صدا به عهده من بود.خالق شخصيت راديويي به نام «بابا جاهل» شدم كه آن روزها خيلي گل كرد.از سال 1326 به عنوان گوينده در فيلم‌هاي خارجي يا همان دوبلور مشغول به كار شدم.دوبله آن زمان جزو جدا نشدني از سينما بود.تمام وقتم را مي‌گرفت و به سينما جان تازه‌اي مي‌داد.»در مورد پيش‌ پرده‌خواني از احمدي مي‌پرسم، او مي‌گويد:«آنان كه در دهه 20 به تماشاخانه‌هاي لاله‌زار سر مي‌زدند شاهد نوعي نمايش موسيقي بودند كه پيش از آغاز يا وسط اجراي نمايش شروع مي‌شد و در واقع نوعي زبان طنز و كنايه به شرايط اجتماعي و سياسي آن دوران را داشت. ضربي‌خواني و پيش پرده‌خواني نوعي از موسيقي خاص تهران قديم است كه در اوايل قرن جاري به اوج خود رسيد و متاسفانه پس از كودتاي نظامي و فرهنگي 28 مرداد و تحقير و تضعيف مداوم اين نوع موسيقي پس از اين واقعه به مرور كنار گذاشته شد، به‌طوري كه اكنون فقط من از نسل ضربي‌خوان‌ها مانده‌ام و اين درحالي است كه بخش بزرگي از اين موسيقي اصيل ضبط نشده است و اين مساله جاي بسي تاسف است.»گفت‌وگوي ما به لاله زار آن دوران مي‌رسد.به وقتي كه لقبش عروس تهران بود و مردم روزهاي تعطيلشان را آنجا مي‌گذراندند:«البته لاله‌زار محل تفريح افراد متجدد و خانم‌هاي بي‌حجاب بود.كساني كه كراوات مي‌زدند و لباس‌هاي اروپايي به تن مي‌كردند و انگليسي مي‌دانستند به لاله‌زار سر مي‌زدند.لاله‌زار و كافه‌هايش نماد روشنفكري مردم آن زمان بود.خيابان‌هاي شيك و سنگ‌فرش شده كه اگر وجب به وجبش را هم مي‌گشتي اثري از سيم و پريز پيدا نمي‌كردي. حالا ديگر لاله‌زار اثري از آن دوران ندارد.هر قدر هم كه بخواهند نمي‌شود بلايي كه بر سر اين خيابان آمده را جبران كرد.»بيشتر افسوس احمدي به خاطر ضبط نشدن موسيقي اصيل تهراني است:« متاسفانه الان سرمايه لازم براي گردآوري نوازنده‌ها و اجاره استوديو براي ضبط موسيقي براي ما فراهم نيست و آخرين بار، سال‌ها پيش شخصي به نام دكتر طبيبيان به خاطر ذوق و علاقه شخصي سرمايه لازم را در اختيار ما گذاشت كه با همان سرمايه‌،نوار اصيلي با نوازنده‌هاي اصيل ضربي‌خواني تهران فراهم شد. ادعا مي‌كنم كه در حال حاضر كسي جز من نمي‌تواند ضربي‌هاي تهراني را به‌طور اصيل اجرا كند، چون علاوه بر صداي خوب، يك ضربي‌خوان بايد حتما فرزند تهران باشد و در محلات قديمي آن بزرگ شده‌ باشد و فرهنگ اصيل تهران را به خوبي درك و هضم كرده باشد. به همين خاطر اگر من بميرم و اين كارها ضبط نشوند، بخشي از فرهنگ تهران از دست خواهد رفت.»صحبت از لاله زار براي هيچ كدام از طرفين تمام شدني نيست اما به اينجا كه مي‌رسد مرتضي احمدي ديگر شرايط صحبت كردن ندارد.از فرزندانش مي‌گويد كه در اروپا زندگي مي‌كنند و نوه پسري‌اش مرتضي كه هم نام اوست و با ارزش‌ترين دارايي‌اش. مي‌گويد برايشان آهنگ اصيل مي‌خواند و گاهي با خودش ترانه ديشب تو لاله‌زار مي‌رفتم از كنار را زمزمه مي‌كند.حال و هواي لاله زار حتي پس از جدايي از او در دلمان مي‌ماند.به مرتضي احمدي فكر مي‌كنم كه گنجينه‌اي از تهران قديم است و هنوز همان اشتياق دوران قديم را دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:32  توسط محمد تاجیک  | 

جمشيد مشايخي

 
پير دير
وقتي صحبت از ستاره‌هاي سينما مي‌شود، همه ناخودآگاه به ياد جوانان خوش‌چهره و محبوبي مي‌افتند كه با بازي در نقش‌هاي جوان‌پسند، عامل فروش فيلم‌ها مي‌شوند و عكس‌شان دائما روي جلد نشريات است و حواشي درباره زندگي خصوصي‌شان بسيار. در واقع هم اين‌چنين است. ستاره‌هاي سينما داراي همين ويژگي‌ها هستند و اگر به سينماي جهان هم نگاهي بيندازيم، مي‌بينيم كه قواعد در اين خصوص يكسان است و سينماي تجاري ايران نيز از همان الگوها پيروي مي‌كند. در اينجا قصد آسيب‌شناسي سينماي تجاري ايران را نداريم و قرار نيست درباره يك بازيگر جوان حرف بزنيم و از آينده‌دار بودن و استعدادش بگوييم. قصد ما پرداختن به بازيگري پيشكسوت و خوشنام و قديمي است كه سابقه 45 سال كار در سينما را دارد و چند سال پيش از ورودش به سينما، در تئاتر و نمايش ايران مي‌درخشيده و طي همه اين سال‌ها، در سريال‌هاي تلويزيوني نيز محبوبيتي بسيار داشته است.

«گاو» به كارگرداني داريوش مهرجويي

در «گاو» بازيگران بسياري حضور داشتند. از عزت‌الله انتظامي، پرويز فني‌زاده، جعفر والي، خسرو شجاع‌زاده، علي نصيريان، مهين شهابي، عزت‌الله رمضاني‌فر و محمود دولت‌آبادي تا مشايخي. برخي از اين بازيگران براي نخستين بار به دعوت داريوش مهرجويي و بر اساس اعتبار غلامحسين ساعدي (نويسنده داستان «عزاداران بيل» كه بر اساس آن فيلم «گاو» ساخته شد) در فيلمي بازي مي‌كردند. «گاو» مربوط به سال 1348 است كه تا آن زمان سينماي ايران جز چند تجربه ناكام مانند «خشت و آينه» و «شب قوزي» چيزي از ارزش و هنر در خود نداشت. به همين سبب، بازيگران تئاتر، همواره با نگاهي بدبينانه سينما و حواشي اطراف آن را مي‌ديدند. جمشيد مشايخي و مرحوم فني‌زاده دو بازيگر «گاو» بودند كه قبلا هم تجربه بازي در سينما را داشتند و در يكي دو سكانس از «خشت و آينه» نيز حضور يافته بودند. تفاوت مشايخي با تئاتري‌هاي ديگر در اين بود كه در كنار پايبندي به آرمان‌هاي آنها درباره اعتبار و جايگاه هنر نمايش، به مردم و تماشاگران انبوه سينما نيز بها مي‌داد و گاه در فيلم‌هاي مورد علاقه آنها نيز بازي مي‌كرد، البته نه فيلم‌هاي مبتذل، بلكه فيلم‌هاي پرتماشاگر و در نقش‌هايي به اصطلاح «سنگين و رنگين.» بنابراين زماني كه «گاو» به نمايش درآمد و يكي از 2 فيلم آغازگر سينماي نوين ايران لقب گرفت، مشايخي را خيلي از تماشاگران مي‌شناختند.

«قيصر» به كارگرداني مسعود كيميايي

فيلم ديگري كه سينماي ايران را از منجلاب فيلمفارسي نجات داد، «قيصر» بود. هم مسعود كيميايي و هم مهرجويي در سال 1348 فيلم دوم‌شان را ساختند. «قيصر» خلاف «گاو» فيلمي بود كه مخاطب عام را به سالن‌هاي سينما كشاند و نقشي تاثيرگذار بر نوع نگاه كارگردانان به سينما داشت. در اين فيلم كيميايي از بازيگران سينماي فارسي و هنرپيشگان تئاتر استفاده كرد كه همه در كنار هم به يك اندازه درخشيدند. امروز كه ما پس از 40 سال به اين 2 فيلم نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه تنها بازيگر مشترك ميان 2 فيلمي كه از آنها به عنوان آغازگران جريان هنري و جدي در سينماي ايران ياد مي‌شود، فقط جمشيد مشايخي است كه در فيلم مهرجويي از نزديكان مش حسن و از ريش‌سفيدان ده بود و در فيلم كيميايي ايفاگر نقش خان‌دايي. در اولي نقش يك مرد محافظه‌كار و بيمناك را بازي كرد و در دومي چهره خسته و سالخورده‌اي از يك لوطي را نشان داد كه زمين تا آسمان تفاوت داشت با نمونه‌هاي كاريكاتوري اين قشر كه در فيلمفارسي‌ها نشان مي‌دادند. مشايخي در اين موقعيت ممتاز (بازي در 2 فيلم آغازگر و جريان‌ساز و تاثيرگذار) قرار داشت و از آن پس نيز مشي و مرام هنري خويش را ادامه داد و رسيد به جايگاه رفيعي كه اينك در آن قرار دارد.

مشي و مرام هنري

اين همان كيميايي است كه از يك فرد عادي، يك هنرمند بزرگ و مردمي مي‌سازد. مشايخي كه همواره خود را از مردم و عاشق آنها معرفي كرده، در كارنامه پربارش طي اين نيم قرن ثابت كرده كه چگونه مي‌توان هم بازيگري بزرگ و معتبر و توانا بود و هم در قلب مردم جاي داشت. او هرگز با بازي در فيلم‌هاي مبتذل و سطحي، خود را به دست روزگار نسپرده و از سوي ديگر هيچ وقت هم آنقدر گزيده‌‌كار و حساس نبوده كه تنها در نوع خاصي از فيلم‌ها بازي كند. مي‌گويند ارزش و ماندگاري يك فيلم در گرو اين است كه اولا قابليت ارتباطي درستي با مخاطبش داشته باشد، ثانيا مفهوم و معناي تازه‌اي را ارائه دهد. به اصطلاح رايج هم سهمي از هنر داشته باشد و هم سهمي از صنعت و تجارت. تا زماني كه فيلمي نتواند تماشاگرش را سرگرم كند، هرگز نخواهد توانست او را تحت‌تاثير قرار دهد. بنابراين اگر امروز از بزرگان سينما ياد مي‌شود، به سادگي مي‌توان اين دو ويژگي بنيادين را در كارشان ديد. اين نكته در كار بازيگر هم تعيين‌كننده است. ممكن است بازيگري باشد كه از حيث همكاري با كارگردانان بزرگ سينماي ايران، كارنامه پربارتري از مشايخي داشته باشد اما تفاوت اينجاست كه شما صرفا با اين ويژگي شناخته نمي‌شويد. مشايخي در كنار همكاري خلاقانه با بزرگاني مثل مهرجويي‌(گاو)، كيميايي‌(قيصر، سرب)، مرحوم حاتمي‌(هزاردستان، سوته‌دلان، كمال‌الملك و...)، ناصر تقوايي‌(نفرين)، آربي آوانسيان‌(چشمه) و غيره، اين جسارت را هم دارد كه در دوران سالخوردگي، مانند جواني عاشق و سودايي، نقشي بسيار متفاوت از كارهاي قبلي‌اش را در يك فيلم ويدئويي از يك كارگردان ناشناس هم بازي كند. منظور فيلم «آبادان» است كه اگرچه نمايش عمومي نداشته، اما آنها كه آن را در نمايش‌هاي ويژه يا در خانه ديده‌اند، خوب مي‌دانند كه ايفاي چنان نقش بازيگوش و عجيب، چه ريسك بزرگي است براي بازيگري با چند دهه سابقه. گذشته از اين، مشايخي مورد توجه فيلم‌هاي عامه‌پسند هم هست. خيلي از كارگردانان سينماي ايران، هنوز براي ايفاي نقش مردان سالخورده، گزينه‌اي بهتر از مشايخي را نمي‌شناسند. مشايخي در دهه 60 با بازي در فيلم‌هاي ملودرام، خانوادگي و پليسي، بار ديگر نشان داد كه محبوبيتش مي‌تواند در كنار نوستارگان سينما، به فروش فيلم‌هاي زيادي بينجامد. مقصود از اين‌ها، تاكيدي است بر ويژگي‌ دوگانه كار مشايخي طي اين همه سال. هيچ‌گاه، هيچ‌كدام از اين دو جنبه (روشنفكري، عامه‌پسندي) بر يكديگر نچربيده است. نه هرگز او را بازيگري محبوب منتقدان و روشنفكران ديده‌ايم و نه هرگز آنچنان كارش ضعيف بوده كه كسي بر او خرده گيرد.

همكاري با علي حاتمي

مشايخي بازيگر مورد علاقه مرحوم علي حاتمي بود و با مرور كارنامه اين بازيگر، مي‌بينيم كه درخشان‌ترين بازي‌هايش را در فيلم‌هاي اين بزرگمرد عرصه فيلم و سريال داشته است. در اينجا مي‌خواهيم به 2 كار شاخص اين دو بپردازيم و بار ديگر به اين نكته مهم تاكيد داشته باشيم كه همكاري 2 هنرمند در بسياري موارد تبديل به شكل‌گيري زوجي هنري مي‌شود كه نتايج ثمربخشي دارد و اين مختص ايران نيست. مثلا به همكاري مارتين اسكورسيزي و رابرت دنيرو در طول 2 دهه نگاه كنيد يا شيوه همكاري اينگمار برگمن با ماكس فون سيدو، جان فورد و جان وين، جوزف فن اشتريندبرگ و مارلنه ديتريش، ژان پي‌ير ملويل و آلن دلون، فدريكو فليني و مارچلو ماستروياني، آكيرا كوروساوا و توشيرو ميفونه و نمونه‌هاي بسيار ديگر.

«سوته‌دلان» علاوه بر اين كه يك شاهكار در تاريخ سينماي ايران است، مشايخي نيز در آن بهترين نقش‌آفريني خود را ارائه داده است. شخصيت حبيب ظروفچي به عنوان كسي كه ريشه در سنت‌هاي قديم دارد و خود را پاي برادر عليلش سوزانده است، بيشترين نزديكي، نسبت و شباهت عميق را با ويژگي‌هاي مرد ايراني دارد. در اين كه مرحوم حاتمي يكي از متبحرترين و تواناترين سينماگران در درك تاريخ و ريشه‌هاي بومي ايرانيان بود جاي ترديدي نيست و نيز از تأثير او بر كار همكارانش نيز غافل نيستيم كه چقدر در كار بازيگر، فيلمبردار، طراح صحنه و لباس و دوبلور و غيره نظارت داشت. اما با همه اين احوال، مشايخي در نمايش باورپذير و همدلي برانگيز مردي خسته و عاشق كه عمري را وقف به كمك به برادر كرده، عالي است. با اين‌كه در اين فيلم نيز مانند كارهاي مهم كارگردانش، دوبلورها به جاي بازيگران حرف مي‌زنند (دوبلور نقش مشايخي، چنگيز جليلوند است) اما كار مشايخي بي‌مانند است؛ از نوع آرام و خميده راه رفتنش تا آرامش چهره‌اش كه حكايت از غمي پنهان دارد. «سوته‌دلان» به دليل بازي فوق‌العاده بهروز وثوقي در نقش برادر بيمار، همواره از اين زاويه مورد مطالعه در باب بازيگري قرار گرفته است، اما از حق نبايد گذشت كه بار مهمي از جذابيت فيلم بر دوش مشايخي است.

«هزاردستان» نيز اوجي ديگر در كار اين بازيگر بزرگ است. رضا تفنگچي، نقش اصلي اين قصه است كه زندگي‌اش را در گذشته و از سال‌هاي جواني تا مرگش مي‌بينيم. مشايخي با گريم‌هاي متفاوت در اين سريال، بيننده را در موقعيت‌هاي گوناگوني قرار مي‌دهد. نكته بسيار مهم اين است كه شخصيت رضا تنوع و تغيري دارد كه نمي‌توان با نسبت دادن يك خصلت به او پرونده‌اش را بست. در جواني تفنگچي بوده و در پيري خطاط شده و روشنفكري است با سابقه فعاليت در كميته مجازات و سپس غور در وادي هنر. پس به معناي واقعي كلمه يك شخصيت است. شخصيتي كه بيننده را با خود مي‌كشاند و او را در موقعيت‌هاي متفاوت قرار مي‌دهد. مرحوم حاتمي عادت داشت كه از زمان نگارش فيلمنامه، درباره تك تك شخصيت‌ها به بازيگر مناسب آن نقش فكر كند و نقش را با توجه به خصوصيات و توانايي‌هاي آن بازيگر بپروراند. به اين ترتيب است كه مي‌بينيم در فيلم‌هاي شاخص او همه بازيگران سر جاي خود قرار دارند و نمي‌توان بازيگر ديگري را براي آن نقش تصور كرد كه احتمالاً اگر بود، نقش را بهتر جان مي‌بخشيد.

نقش‌هاي ماندگار

خشت و آينه (ابراهيم گلستان)، پل (خسرو پرويزي)، قيصر (مسعود كيميايي)، گاو (داريوش مهرجويي)، نفرين (ناصر تقوايي)، سوته‌دلان (علي حاتمي)، شازده احتجاب (بهمن فرمان‌آرا)، آب (حبيب كاوش)، صداي صحرا (نادر ابراهيمي)، ذبيح (محمد متوسلاني)، چشمه (آربي آوانسيان)، ماهي‌ها در خاك مي‌ميرند (محمد دلجو، امير مجاهد)، ماه عسل (فريدون گله)، آوار (سيروس الوند)، كمال‌الملك (حاتمي)، هزاردستان (حاتمي)، سرب (كيميايي)، يك بوس كوچولو (فرمان‌آرا)، خانه عنكبوت (عليرضا داودنژاد)، گل‌هاي داودي (رسول صدرعاملي)، پدربزرگ (مجيد قاري‌زاده)، گم‌شده (مهدي صباغ‌زاده)، گردباد (كامران قدكچيان)، حريم مهرورزي (ناصر غلامرضايي)، طلسم (داريوش فرهنگ)، تحفه‌ها (ابراهيم وحيدزاده)، شاخه‌هاي بيد (امرالله احمدجو)، دخترك كنار مرداب (علي ژكان)، آلما (اكبر صادقي)، آبادان (ماني حقيقي.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:38  توسط محمد تاجیک  | 

گفت‌و‌گوي «تهران‌امروز» با عبدالرضا اكبري، بازيگر سريال «دل‌نوازان»


هنوز «يكي‌ بود يكي نبود» آغاز قصه ماست

اميد ذاكري نيا
تهران امروز



اين روزها و از طريق دو شبكه مختلف مي‌توان دو چهره متفاوت از عبدالرضا اكبري را ديد. در شبكه 3، او سريال «دل‌نوازان» را روي آنتن دارد، يك سريال روتين كه در آن نقشي متفاوت را بازي مي‌كند. اين تفاوت آنجايي نمود پيدا مي‌كند كه نيمه‌هاي شب شبكه اول را بگيريد و پاي تكرار پخش سريال «باغ گيلاس» بنشينيد. اكبري در «باغ گيلاس» بازيگر جواني است كه نقش قهرمان مثبت داستان را به‌عهده دارد. يك استاد دانشگاه مودب و متين، با فضايل اخلاقي كاملا مثبت از جمله تواضع، ايثار و... اما او در «دل‌نوازان» البته تا اين لحظه، نقش پدري بي قيدو بند را بازي كرده كه براي منافع خود حاضر است پسرش را هم فدا كند. اين نقش تا حدودي در كارنامه بازيگري عبدالرضا اكبري يك نقش متفاوت محسوب مي‌شود. البته اكبري چندي پيش سريال ديگري را نيز از شبكه 5 داشت به نام عمليات 125 كه با توجه به تبليغات پيرامون اين سريال هنوز باز هم توفيقي به‌دست نياورده با اين همه دل‌نوازان را مي‌توان مهم ترين كار اكبري در اين روزها دانست حالا اينكه او چقدر در ايفاي اين نقش توفيق داشته به قول خودش: «بايد تا پايان سريال صبر كرد.»
آقاي اكبري، شما همواره در نقش‌هاي مثبت با ويژگي‌هاي مشخصي بازي مي‌كرديد، چه شد حاضر شديد در «دل‌نوازان» بازي كنيد؟
به نظر من نقش، نقش است و اصولا تفاوتي ندارد. يك شخصيت خاكستري است، يكي سياه و ديگري سفيد.
اين نقشتان در «دل‌نوازان» چه رنگي است؟ سياه؟
هنوز معلوم نيست بهتر است تا پايان سريال «دل‌نوازان» صبر كنيد.
يعني ممكن است اين نقش منفي تغيير ماهيت دهد؟
من معتقدم كه اين نقش منفي نيست. به‌نظرم از آن نقش‌هايي است كه مردم به ديدن آن هنوز عادت ندارند. اين نقش پر از ابعاد مختلف است. گذشته و آينده‌اي دارد كه تا حدودي مبهم است اما هرچه قصه پيش مي‌رود زندگي اين آدم نيز موازي داستان جلو مي‌آيد.
اما با توجه به آنچه تا امروز ديده‌ايم بايد در انتظار تحولاتي هم باشيم؟!
هر كسي در زندگي دچار تغيير و تحول مي‌شود. تا به‌حال هم اگر اينگونه نبوده به‌دليل سطحي‌نگري بوده است. اگر كاراكتر رو بوده و همه چيز زود مشخص شده قطعا مشكل داشته است. نقش‌هايي كه راحت قابل تشخيص باشند ديدن را براي مخاطب ساده مي‌كنند و بيننده ديگر جاي تامل و تفكر ندارد.
تا به امروز واكنش مخاطبان نسبت به اين نقش چگونه بوده است؟
ما كارمان را انجام مي‌دهيم و مردم حق دارند نسبت به هر نقش موضع‌گيري كرده يا سمپاتي داشته باشند. مهم اين است كه من به‌عنوان بازيگر كارم را درست انجام بدهم پس از آن ديگر مخاطب در انتخاب راي مثبت يا منفي‌اش آزاد است.
يعني عكس‌العمل مخاطبان منفي بوده است؟
نه، من اكثر وقتم را سركار هستم اما وقتي با عموم مردم در كوچه و بازار برخورد مي‌كنم، مي‌بينم كه بيشتر درگير قصه هستند.
آيا قبل از «دل‌نوازان» تجربه كار روتين و كاري كه همزمان ضبط و پخش مي‌شود را داشتيد؟
بله، يكي، دو سال پيش مجموعه (اغما) را با اين شرايط بازي كردم.
از بازي در «دل‌نوازان» راضي هستيد؟
براي من مساله اين است كه نقشي را بازي مي‌كنم كه پيچيدگي‌هاي خاصي دارد. داستان هم مجموعه‌اي از قصه‌هاي درهم‌تنيده است كه براي من جزو ويژگي‌هاي كار به‌شمار مي‌رود.
خبر داريد كه برخي منتقدان نسبت به «دل‌نوازان» نقدهاي منفي داشته‌اند؟
باور مي‌كنيد فرصت نكرده‌ام حتي يك نقد مثبت يا منفي از «دل‌نوازان» بخوانم. اگر مي‌شود بگوييد نقدها درباره چيست؟
مثلا اينكه سريال‌هايي از اين دست از لحاظ ساختاري تكراري شده و چيز تازه‌اي ندارند. داستان‌ها دم‌دستي هستند و مخاطب را به‌واسطه همان عدم‌تامل و تفكري كه گفتيد به ساده‌انديشي مي‌كشانند، اينكه روابط خيلي واقعي نيست و هندي است و...
ببينيد ما يك ميراثي را بر دوش مي‌كشيم كه مربوط به گذشته‌هاي دور و دراز از دوران كهن است. از همان قديم ما ايراني‌ها قصه شنيدن را دوست داشتيم و هنوز كه هنوز است، شب‌هاي زمستان، دور كرسي نشستن و به قصه مادربزرگ گوش دادن است. يادمان نرفته وقتي هنوز تلويزيون و راديو رونق نداشت، در قهوه‌خانه‌ها مردم زيادي جمع مي‌شدند و شاهنامه‌خواني را ديده و مي‌شنيدند و البته لذت مي‌بردند. اين عادت وجود دارد و واقعيت اين است كه بيننده ما ذهنيتي آماده براي دريافت قصه‌هايي براساس كليشه‌ها را دارد. هنوز قصه ما ايراني‌ها با يكي بود يكي نبود آغاز مي‌شود.
به‌نظرتان اين تاكيد و تكرار كليشه‌ها تا چه زمان بايد ادامه داشته باشد؟
در اينكه خارج شدن از اين چارچوب ما را ارتقا مي‌دهد شكي نيست. الان اما بيننده با يك قصه غيركلاسيك و متفاوت خيلي دير و به‌ندرت ارتباط برقرار مي‌كند اما من هم مي‌گويم كه بايد اين اتفاق بيفتد.
راهكارتان چيست؟
بايد اجازه دهيم آزمايش‌ها و تجربه‌ها انجام شوند. ادبيات ما، ادبيات نمايشي ما نياز زيادي به آموزش دارد. سينما و تلويزيون هم همينطور. به‌نظرم درمانش هم تمرين، تمرين و تمرين است.
بازيگران جوان زيادي در اين سريال همبازي شما هستند. كار كردن با آنها چگونه است و در كل سطح كيفي جوانان امروز بازيگري را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
ورود جوانان به بازيگري يك اتفاق طبيعي است. امروز قصه‌هاي ما قصه‌هايي جوان‌‌گرا هستند و اين خود بهانه خوبي براي ورود جوانان به اين عرصه است اما اين شتاب امكان آموزش‌و‌پرورش را از آنان مي‌گيرد و همه چيز به همان زمان پيش‌توليد و ضبط محدود مي‌شود. جوانان بيشتر در طول فيلم تجربه كسب مي‌كنند و اين مي‌تواند در كارهاي بعدي‌شان بيشتر موثر باشد. به‌نظرم اين جوان‌ها اگر خوب آموزش ببينند مي‌توانند آينده خوبي براي بازيگري باشند.
اين شب‌ها سريال «باغ گيلاس» مجددا پخش مي‌شود.
خبر نداشتم.
در اين سريال چند سال‌تان بود؟
(مي‌خندد) همسن و سال همين جوان‌هايي كه گفتيد.
آيا از اينكه در همه فيلم‌ها و سريال‌ها آدم خوب قصه باشيد خسته شده بوديد؟
نه، هنوز هم بازي در نقش مثبت را ادامه خواهم داد. من نقش‌هاي خوب و مثبت را بيشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:42  توسط محمد تاجیک  | 

گفت‌وگوی اختصاصی«وطن امروز» با هنرپيشه خبرساز سينماي ايران /حاشيه‌هاي سوپر استار از زبان گلزار

 

 

در فیلم «دو خواهر» سکانس – پلان‌ها دقیقا از روی نسخه خارجی ساخته شده. محمد بانکی چقدر دست شما را برای اتود زدن روی این نقش باز گذاشته بود؟چون نقشی بود که به اکت و
2 قالب متفاوت نیاز داشت. شما در محدوه تعریف شده کارگردان بازی می‌کردید یا قالب اصلی متعلق به خودتان بود؟
خیلی محدودیت خاصی نداشتم، اما هدایت اصلی برعهده کارگردان است. 2 قالب مجزا را در این فیلم با توجه به داستان پدید آوردم؛ 2 نقشی که یک ضلع مجازی دارد که برای این کار خودم را به نقش نزدیک کردم و در زمان حرکت قصه به تدریج نقش به من نزدیک‌تر شد تا 2لایه در هم تنیده را عرضه کنم. در فیلم به صورت کاملا علمی در اختیار دکوپاژ، صحنه و میزانسن بودم و بازی من در این فیلم غالب بر میمیک چهره‌ام نبوده است بلکه سعی کردم از کل فیزیک حرکتی به علاوه از تاثیر گریم و دیگر موارد استفاده بهینه کنم.
از نتیجه فیلم راضی هستید؟
به هر حال با برخی محدودیت‌ها مواجه هستیم اما از نتیجه فیلم راضی هستم.
شما در فیلم‌هایی که بازی می‌کنید خودتان را در اختیار کارگردان قرار می‌دهید؟
نهایتا تصمیم اصلی را کارگردان می‌گیرد، اما من هم تمام تلاش خودم را کردم تا جنس بازی متفاوت‌تری را ارائه کنم. راهنمایی کارگردان هنگام تولید فیلم حکم قانون را دارد به همین دلیل فیلم رسانه کارگردان است اما در پیاده کردن یک نقش، هدایت کارگردان از فیلتر من بازیگر می‌گذرد و من برای ایفای هر نقش با علم به اینکه می‌خواستم رل متفاوتی ایفا کنم شیوه‌های اجرایی متفاوتی داشتم. در طراحی نقشم ضمن هدایت در مسیر کارگردان از شیوه‌های خودم
استفاده می‌کنم.
اتودهایی از بازی‌های دو به دوی شما با دیگر همکارانتان را دیدم که در لحظه از تماشاگر خنده می‌گیرد؛ نوعی بازی فانتزی که کمدی نیست اما تاثیر بازیگر مقابل شما سبب خنده تماشاگر می‌شود.
زمانی که طنز موقعیت کار می‌کنید، روی یک خط باریک حرکت می‌کنید و باید هر ایفای نقشي از جانب من فکر شده باشد. این سبک اجرا از جانب من یا کاملا موفق یا ناموفق خواهد بود؛ مابینی وجود ندارد و حضور در این تیپ کارها لب‌مرزی است. در صحنه‌هایی که من در فیلم حضور دارم اتودهای ویژه‌ای برای خودم زدم تا با ایفای یک نقش فانتزی اما روانکاوانه تاثیرگذار باشم، ضمن اینکه من حرکات کمدی انجام نمی‌دهم، اما از تفاوت 2 سبک بازی من یا مثلا خانم بختیاری که موقعیت‌های طنز بیشتری در آن نهفته است کنتراستی متفاوت حاصل شده که سبب لحظه‌های شیرین در فیلم می‌شود. در هر پروژه‌ای من سبک بازی طرف مقابلم را حتما می‌سنجم و سعی من افزایش میزان این کنتراست است تا ماحصل کار سبب رضایت تماشاگر شود.
به نظر من قالب متفاوت 2 نقشی که با فاصله کم ایفا کرده‌اید جذاب‌تر از «آتش‌بس» است. در«آتش‌بس» و «کما» یک نقش تخت و روان برعهده داشتید اما در«دو خواهر» مدام در حال تغییر 2 فرم مجزای بازی خود هستید. این تغییر قالب‌ها چه میزان حرکات جلوی دوربین شما را سخت‌تر می‌کرد؟
منظور شما بهتر شدن این کار است؟
دقیقا. مثلا در«آتش‌بس» مجموع فیلم مورد توجه قرار گرفت و این تفاوت و المان‌های تازه در کار شما که در قالب نقش امیر خالقی ارائه شد، چندان مورد بررسی قرار نمی‌گیرد اما فکر می‌کنم ساختارشکنی شما در فرم از«آتش‌بس» بهتر بود.
فیلمنامه می‌طلبید و تراشه پیکره‌هایی که قرار است یک نفر در قالب 2 رل باشد شاید سبب شده این تفاوت به چشم بیاید.
شاید ایفای 2 نقش همزمان موجب بهتر دیده شدن نقش شده است.
شاید دلیلش همین باشد، اما مخاطب آمادگی این موضوع را دارد که با پیشرفت در طول قصه این روند جابه‌جایی را بهتر ببیند.
نظرتان درباره گرته‌برداری از آثار غير ايراني چیست؟
اول اینکه کل فیلمنامه‌های دنیا خیلی متنوع نیست. اگر ژانرهای‌ متفاوت فیلم‌های مختلف را بررسی کنید به این موضوع پی خواهید برد. دوم، برخی محدودیت‌ها کمی دست و پا گیر است. اما فیلمنامه«دو خواهر» با این شرایطی که ساخته شده، جواب خود را گرفته است. من با کپی‌برداری مستقیم مخالف نیستم، زمانی که این کپی‌برداری جواب دهد، می‌توان از آن استفاده کرد. زمانی که دست کارگردان و تهیه‌کننده باز باشد و ردیف‌های اقتصادی سینما برای ساخت فیلم‌های مختلف در شرایط مطلوبی باشد، مخالفم. در حال حاضر و در این وضعیت فاجعه‌بار که بیشتر جامعه منتقدان و سینماگران ماسک روشنفکری بر چهره زده‌اند و با این وضعیت نابسامان صنعت سینما روبه‌رو هستیم، موضوعی که در سینمای ما در حال تکثیر شدن است رفتن قصه‌ها به سمت طبقه ضعیف است و جوایز ما به سمت این طیف فیلم‌ها سرازیر می‌شود.
اما از این فیلم‌ها استقبال می‌شود؛ اصلا نظر شما درباره سیاهنمایی سینما و فیلم‌هایی که فضایی کاملا لوکس دارند، چیست؟
به نظر شما هر فیلمی که درباره طبقه مرفه صحبت کند فیلم کم‌ارزشی است؟
دغدغه شما این نبوده که در فیلمی مثل «بوتیک» با همان فضا بازی کنید؟
من دغدغه‌های قشر ضعیف‌تر جامعه را دارم و می‌خواهم نقش‌های متفاوتی بازی کنم، منتها باید از سوی سینماگران پیشنهاد شود. در حال حاضر قشر متوسط توده اصلی جامعه را تشکیل می‌دهد اما نوع فیلمنامه‌هایی که ساخته می‌شود آن چیزی نیست که باید باشد.
موی بلند شما در« دو خواهر» متعلق به خود شما بود؟
خیر، اکستنشن بود. خیلی کار سختی بود. من 2 ساعت زودتر از زمان آفیش خودم در محل فیلمبرداری حضور پیدا می‌کردم، مثلا اگر قرار بود ساعت 6 سرصحنه حضور داشته باشم ساعت 4 در اتاق گریم حضور پیدا می‌کردم. موهای مرا حتما خود گریمور باید می‌شست و 2 ساعت طول می‌کشید.
همکاران من که در مطبوعات شما را نقد می‌کنند یک مورد را فراموش کرده‌اند و آن هم حضور شما با گریم‌های متفاوت در فیلم‌های مختلف است. این بخش تاثیر گریم بر بازی شما گویی نادیده گرفته شده است.
اما نقش فیلمنامه را نباید فراموش کرد، هر گریمی را که آن فیلمنامه بطلبد و بتواند مرا به قالب آن نقش نزدیک کند، می‌پذیرم و محدودیتی برای گریم قائل نخواهم شد. گریم متفاوت، زاویه‌های جدیدتری از بازی مرا نشان می‌دهد. موهای من برای فیلم
«دو خواهر» کوتاه بود اما لازم بود اکستنشن کنند. 5 روز تمام موها را روی سر من بافتند و دوختند و چسباندند. یک‌روز و نیم کل سر من دچار خونمردگی شده بود برای اینکه مثل یک وزنه به سر من آویزان بود؛ برای اینکه طبیعی جلوه کند. کار گریمور هم خوب بود. زمان بسیاری صرف این موضوع شد و من بابت این قضیه بسیار سختی کشیدم.
سینمای تجاری یا به عبارتی سینمای بدنه ما اگر قدرتمند باشد باعث رشد سینما در بخش فیلم‌های خاص می‌شود. حالا به نظر شما دلیل مخالفت برخی با سینمای بدنه چیست؟
بخشی در وزارت ارشاد وجود دارد که پروانه ساخت فیلم را صادر و تایید می‌کند، تصمیم نهایی را آنها می‌گیرند. در ضمن من یک بازیگرم، فیلمنامه که به دستم می‌رسد، برآورد می‌کنم در نهایت چه میزان با فیلمنامه ارتباط برقرار می‌کنم و چه میزان برای من بازیگر جای کار دارد. فیلمنامه «دو خواهر» را من دوست داشتم. فکر می‌کنم از این فیلم جواب گرفتم.
با توجه به این امکانات و فضا فکر نمی‌کنید مخاطب بیشتر از بازیگران توقع دارد تا عوامل دیگر و حتی بضاعت سینمای خودمان؟
سینمای ما قدمت آنچنانی ندارد، کسی که بتواند به عنوان بازیگر در فیلمی حضور یابد و پول به بدنه سینما تزریق کند کمک بزرگی به سینما کرده است تا چرخه سینما توسط فیلم‌هایی مثل«دو خواهر» به گردش درآید كه تهیه‌کننده بتواند در کنار ساخت فیلم در سینمای بدنه فیلم‌های خاص یا به تعبیری دیگر جشنواره‌ای بسازد. فکر نمی‌کنید برای برگردان این چرخه مالی نقش بازیگر نادیده گرفته شده است؟ چرا شما فکر می‌کنید فیلم تجاری متعلق به سینمای بدنه نمی‌تواند یک فیلم خاص باشد؟ ابتدا باید یک نکته را بپذیریم که سینمای خاص جز سیاهنمایی کار دیگری انجام نمی‌دهد؛ لزوما این طیف فیلم‌ها داستان زندگی یک معتاد و فقیر و لزوما جامعه فرودست را نشان می‌دهد که یا لب حوض بنشیند رخت بشوید یا مواد مصرف کند یا از شوهر بد معتاد کتک بخورد و در هر صورت سیاهنمایی می‌کنند تا فیلم حتما در چند جشنواره جایزه بگیرد.
قهرمان این فیلم‌های خاص- باب طبع منتقدان - با مشکلات عدیده مالی دست و پنجه نرم می‌کند و عموما ویران شدن
اجتماعی - اقتصادی این افراد را نشان می‌دهد تا فیلم مورد پذیرش قشر خاص و محدودی قرار بگیرد؛ مگر رسالت سینمای فاخر سیاهنمایی است؟! این موارد را نشان دهیم شاید آن فیلم مورد توجه داوران جشنواره قرار بگیرد. چرا سینمای ما اینگونه است؟ چرا فیلمی که در بطن تصاویر آن رفاه وجود داشته باشد، فیلم قابل اعتنای منتقدان نمی‌شود؟ چرا کاراکترهای داستان یک فیلم نباید زندگی خوبی داشته باشند؟ چرا فیلمی که به طبقه مرفه می‌پردازد، نمی‌تواند یک فیلم خاص باشد؟
آیا فیلم گیشه می‌تواند فیلم خوبی باشد؟
ماهیت هنر نشان‌ دادن آن بدبختی، بیچارگی، فقر و تنگدستی است! اتفاقا این طیف فیلم‌ها در سینمای ایران ساخته می‌شود و جوایز نیز تماما به این نوع قصه‌ها تعلق می‌گیرد. به نظر من فیلم گیشه می‌تواند فیلم خوبی به تعبیر همکاران شما باشد. نباید برای سینما مرز این چنینی که اشاره کردم، بسازیم. اگر در فیلمی رفاه اجتماعی سطح بالای جامعه را نشان دهیم، آن فیلم دیگر نمی‌تواند یک فیلم با کیفیت باشد. یک فیلم مثال بیاورید که بازیگری نقش یک آدم مرفه را بازی کند و در جشنواره جایزه‌ای از آن خود کرده باشد. قصه‌هایی که به سمت جشنواره‌ای شدن می‌روند، این سیاهنمایی را در خود مستتر دارند. فیلم شیک و مربوط به طبقه مرفه در ایران هیچ‌گاه به جشنواره راه پیدا نمی‌کند چه رسد به اینکه عواملش جایزه بگیرند. نشانه‌های این طیف فیلم‌ها کاملا مشخص است. حوض‌های قدیمی و بیغوله و یک داد و فریاد چه کنم چه کنم.... یا اگر درباره اعتیاد باشد حتما آن فیلم هنری خواهد بود یا حداقل اگر جزو کاندیداها نباشد از آن فیلم بسیار تقدیر می‌شود.
و نکته جالب این است که هرکس در سینمای ما نقش معتاد را بازی کرده‌، جایزه برده است!
خود این موضوع یک بحث کاملا مفصل است اما نتیجه‌ای که من می‌گیرم این است که سینمای تجاری با تمام شیک بودنش می‌تواند فیلم‌هایی اخلاقی و مردمی داشته باشد که با مردم ارتباط بهتری پیدا می‌کند.
برای گزینش فیلمنامه چه معیارهایی را مد نظر قرار می‌دهید؟
برای انتخاب فیلمنامه‌هایی که به من پیشنهاد می‌شود من خط‌کشی و مرزبندی مشخصی را مد نظر قرار می‌دهم. حقیقتا می‌گویم چون خودم را متعلق به مردم می‌دانم در فیلمی حضور خواهم یافت که در نهایت احساس کنم تماشاگر آن فیلم را دوست خواهد داشت و پذیرش فیلمنامه سبب می‌شود بعد از دیده شدن فیلم رضایت عمومی را به ‌دست آورم و مردم (تاکید مي‌كنم مردم) به کلیت فیلم حس خوبی داشته باشند و با یک درس اخلاقی ساده از سالن خارج شوند.
فیلم«دو خواهر» مربوط به طبقه مرفه نیست؛ صداقت و راستگویی درس‌های بزرگ فیلم هستند و این ارزش‌ها مربوط به تمام طبقه‌های اجتماعی می‌شود و این مرزبندی‌ها و خط‌کشی‌های هنری جامعه منتقدان است. البته باید به این طیف حق داد. آنها به اصطلاح خودشان می‌خواهند فیلم‌های خاص خودشان را ببینند و آزادند که بروند و فیلم مورد نظر خود را تماشا کنند اما نباید اراده و سلیقه خاص خود را زمانی که تریبون مطبوعاتی را در دست دارند به جامعه تحمیل کنند. من این موارد را در دفاع از فیلم دوخواهر نمی‌گویم. دلیل مطرح کردن چنین مبحثی به این دلیل است که هنوز وضعیت سینمای ما که اکثریت در آن نقاب روشنفکری بر چهره زده‌اند، مشخص نیست.
در هند جامعه غالب، جامعه فرودست است و سطح زندگی در آنجا واقعا نازل است، اما سینمای شیکی دارند. در همین بالیوود اگر سلمان‌خان در یک فیلم رل خوبی ایفا کند حتی اگر کلیت و ماهیت فیلم چارچوب خوبی نداشته باشد در جشنواره‌های داخلی از او تقدیر می‌شود. این موضوع در هالیوود نیز عینیت دارد. هیث لجر برای حضور در نقش کمیک‌استریپ چندباره تصویر شده بتمن و نقشی که نیکلسون آن را قبلا ایفا کرده جایزه گرفت؛ هیچ کس هم نگفت که «شوالیه تاریکی» یک فیلم تجاری است. من برای شما مثالی بیاورم. برخی فیلم‌های هنری که دوستان عزیز زحمت می‌کشند را با چند تن از منتقدان بزرگ در سینما دیدم. بعد از اینکه فیلم تمام شد به یقین می‌دانم که هیچ کدام از آنها متوجه چیزی نشدند و هیچ اشتراکی در فهم فیلم نداشتند. وقتی از آنها تحلیلشان را درباره فیلم می‌پرسم در یک کلمه جواب می‌دهند «بی‌نظیر بود». می‌پرسم «ببخشید می‌شود لطفا تحلیلتان را درباره این فیلم بگویید؟» و پاسخی نمی‌گیرم. اکثریت فیلم را تا به انتها درک نکرده و نفهمیده‌اند و فقط ادای روشنفکری درآورده‌اند. ما به جای اینکه بیاییم دست در دست یکدیگر بگذاریم سینما را رو به جلو ببریم و از لحاظ تکنیکی پیشرفت کنیم با همین اداهای روشنفکری سبب سقوط سینما می‌شویم.
برای شما که بازیگر هستید فرق می‌کند در چه اثری حضور پیدا کنید؟
حتما؛ بویژه درحال حاضر.
اگر یک کار تلویزیونی به شما پیشنهاد شود، در آن اثر حضور پیدا می‌کنید؟
باز هم می‌گویم مردم. اگر احساس کنم کاری باشد که مردم از حضور من در آن اثر راضی می‌شوند، حضور پیدا می‌کنم؛ چراکه نه... من با فعالیت کردنم در تلویزیون هیچ مخالفتی ندارم به شرطی که فیلمنامه موفق و چشمگیری باشد.
شما تاکنون در فیلم‌هایی حضور پیدا کرده‌اید که به قول خودتان مردمی هستند و به تعبیر دیگر گیشه دارند. همین رویه را ادامه خواهید داد؟
قطعا ملاک ارزشگذاری من برای قبول یا رد آن فیلمنامه مردم هستند. اگر از شما بپرسم موفق‌ترین کار من کدام اثر بوده از کدام کار نام خواهید برد؟
همه کارهای شما.
بهترین کار من در کارنامه‌ام؟
من می‌گویم «دو خواهر».
رندی ژورنالیستی خرج می‌کنید. قبلا از کدام اثر نام بردید؟
بی‌تردید«بوتیک» که مثل«آتش بس» به بخش رقابتی جشنواره فجر راه نیافت.
«بوتیک» را در بخش مسابقه راه ندادند. فیلم‌های کم‌ارزشی که همان سال در بخش مسابقه بود را می‌توانم اسم ببرم. «بوتیک» فیلم عامه‌پسندی بود؟ البته با این تعبیر عامه و خاصه‌پسند نیز مخالفم. در واقع یکجور خط‌کشی و توهین
به شمار می‌رود.
وقتی مغرضانه تصمیم‌گیری می‌شود، مثلا مافیای فلان تهیه‌کننده یا باند فلان بازیگر اعمال نفوذ می‌کنند، کمی کار مشکل می‌شود. زمانی که باندبازی، مافیا و جناح‌بندی در سینماست و من نیز برای جناحی کار نمی‌کنم، تصمیم می‌گیرم برای مردم کار کنم؛ مگر اینکه فیلمنامه‌ای به من پیشنهاد شود و آن کار را برای دلم کار کنم نه برای جشنواره و جایزه و در نهایت بهترین هدیه برای من استقبال مردم است و اگر فکر کنم مردم از نتیجه کار راضی نیستند آن فیلمنامه را قبول نخواهم کرد؛ مگر عواملی دست به دست هم بدهد و موردی غیرقابل پیش‌بینی رخ دهد و یک موفقیت نسبی برای آن اثر بتوان پیش‌بینی کرد.
دو خواهر یک فیلم اخلاقی است و آتش بس یک سری نکات مهم و برجسته را در روابط زن و شوهر بررسی می‌کند که آموزنده است. پس رسالت سینما و هنر در ابتدا آموزش درست زیستن به مردم است و قبل از هرگونه خط‌کشی این نکته بسیار مهم را باید بپذیریم.
دلم نمی‌خواهد درباره شایعاتی که درباره شما وجود دارد سوال کنم اما رسالت من ایجاب می‌کند که به این بحث ورود کنم.
کسانی که حاشیه‌سازی می‌کنند کلا 2 دسته‌اند؛ گروه اول کسانی هستند که به اعتقاد من گناه دارند؛ این افراد کسانی هستند که شاید حسادت می‌کنند. من همیشه در جواب دوستانی که می‌گویند فلانی این حرف را زده یا نوشته این جواب را مي‌دهم. اما اگر دقیق‌تر این موضوع را بررسی کنیم، می‌بینیم این افراد چند دسته‌اند؛ گروه اول شامل کسانی می‌شود که نسبت به شرایطی که داشته‌اند یا خودشان تلاشی نکرده‌اند یا شرایط برای موفق شدنشان فراهم نشده به جایگاهی که خدا خواسته و لطف مردم بوده (با تاکید)دست پیدا کردم حسادت می‌کنند یا شاید عوامل پشت صحنه بوده و از ابتدا می‌خواسته که بازیگر شود یا... .
قبل از ادامه صحبتم باید اضافه کنم انتقادی که از جانب مطبوعات غیرمغرضانه باشد، برای من عزیز است و پذیرای آن هستم، اما اگر انتقادی مغرضانه باشد، نمی‌پذیرم. یک عده افراد دیگری هستند که از جای دیگری تطمیع و تامین می‌شوند یا من با آنها مصاحبه نکرده‌ام یا در پی حداقل گرفتن مطلب از من بودند و من به آنها مطلب ندادم یا ساعت‌ها با سبدهای گل پشت در دفتر من منتظر بوده‌اند یا به دلیل پیشنهاد‌های غیر اخلاقی که از طرف مجله آنها شد و من آنها را از دفترم بیرون رانده‌ام، برای اینکه نشریه‌شان بفروشد عکس مرا روی جلد می‌زنند و با علم به اینکه از جای دیگر تطمیع می‌شوند (از طرف افرادی که احساس می‌کنند به نوعی رقیب من محسوب می‌شوند، هزینه پرداخت می‌شود) تا شایعه‌سازی کنند که خدا را شکر دست و قلم آنها کاملا برای مردم رو شده است.
در مجلات تکراری هر ماه از من نوشتند و حاشیه‌سازی کردند اما در نهایت تحت شکایتی حتما جواب آنها را خواهم داد.
اگر عده‌ای از منتقدان بگویند که در نقش‌های یکسان و تخت حضور داشته‌ام به بیراهه رفته‌اند. بعد از تجربه اول سعی کردم به یک جهان‌بینی خاصی در بازیگری برسم و شگرد و خلاقیت‌های تازه‌ای از خود نشان دهم. اگر این خلاقیت‌ها دیده نشده به دلیل آن بوده که کل مجموعه فیلم قضاوت شده نه بازیگری من تنها. من برای ایفای هر کدام از نقش‌ها تجزیه و تحلیل مشخصی را ارائه کرده‌ام که جامعه مطبوعات به جای پرداختن به این بخش به سراغ زندگی خصوصی من می‌روند.
کسانی که شما را نقد می‌کنند نشریات زردی هستند که حتی توان نوشتن یک نقد فیلم را ندارند و درباره بازیگری کتابی نخوانده‌اند. مطبوعات ما با آمدن این افراد که حتی برخی مدارک غیر مرتبط دارند، لطمه‌های زیادی خورده و تکثیر شدن این نشریات به سینما هم لطمه وارد کرده است.خودتان هم می‌دانید حتی برخی رقبای شما وکسانی که احساس رقابت با شما را دارند به عنوان مشاور هنری یا سردبیر با این مجلات همکاری می‌کنند.
اگر تکثیر این مجلات سبب رشد سینما شود مفید است اما برخی از آنها به قهقرا رفته‌اند. مطبوعات و سینما باید دست در دست یکدیگر گذارند برای بهتر شدن وضعیت سینما. من نیز مجله‌ای را در اختیار داشتم، بنده هم می‌توانستم برای دیگران حاشیه‌سازی کرده و شرایط بدی برای آنها ایجاد کنم اما تنها شرطی که ضمن عقد قرارداد بر آن پافشاری داشتم این بود که هیچگونه حاشیه‌سازی درباره هیچ‌کدام از بازیگران سینما حتی آنهایی که نسبت به من موضع‌گیری دارند و حتی کسانی که احساس می‌کنند رقیب من هستند، چاپ نشود. اگر این مطبوعات دست به دست هم دهند تا شرایط فعلی سینما را عوض کنند و به جای جوسازی سبب رشد آن شوند اشکالی ندارد، اما وقتی به دلایلی که عرض کردم عکس مرا روی جلد می‌زنند تا بهره‌برداری کنند و به ناصواب از من مطالبی می‌نویسند، این رویه را درست نمی‌دانم. فکر می‌کنم نظارتی باید بر این جریان حاکم باشد تا نه‌تنها درباره من بلکه درباره همه هنرمندان این اتفاق نیفتد.
خب هیچ امتحان ورودی برای حضور در نشریات سینمایی و ... نیست. برخی افراد بیشتر به دنبال گرفتن شغل در سینما هستند مثلا روابط عمومی.
همین افرادی که درباره من حاشیه‌سازی و مطلب‌نویسی کردند، چندین
دسته گل به دفتر من فرستادند یا به هر ترتیبی می‌خواهند مصاحبه بگیرند که من اجازه ندادم. تماس‌های متعدد آنها و عدم پذیرش‌شان از طرف من سبب شد همین مطالب را بنویسند. خوشبختانه مردم ما باهوش هستند، می‌فهمند و فکر می‌کنند و تصمیم‌گیری با مردم است.
شما یک شبه که به این موقعیت نرسیدید؟
به نظر من بازیگری یک علم است. قبل از آنکه به صورت علمی بخواهیم در دانشگاه بخوانیم یک نبوغ ذاتی است که خداوند به برخی بندگانش عطا کرده است و حالا خدا فرصت را نیز برای بنده به وجود می‌آورد که بنده از این فرصت استفاده کند.
چرا ما وقتی بازیگر نمی‌شویم بازیگرکوب می‌شویم؟
من نمی‌گویم این آقایان استعداد بازیگری دارند یا خیر، من می‌گویم نان حلال بخورید، من می‌گویم از آن مطلبی که دارید می‌نویسید بهره برداری صحیح کنید نه اینکه عکس مرا روی جلد چاپ کنید و داخل نشریه با مطالب جعلی جهت‌دار و خیالی حاشیه‌سازی کنید. این نان حلال نیست. چرا حاشیه‌سازی؟خب اگر توانایی دارید به صورت فنی و علمی بازی مرا در عرصه سینما نقد کنید.
چرا بازهم این کار را انجام می‌دهند؟
چون این عده را وارد حریم کاری خودم نمی‌کنم چرا که حد آنها آنقدر نیست که پذیرای آنها باشم، اگرنه با این همه آدم کار می‌کنم، این همه نشریات این همه مرا نقد می‌کنند و نقدهای درست. این همه مرا مورد انتقاد قرار می‌دهند؛ انتقاد غیر مغرضانه و این نقدها چه بسا برای خود من مفید بوده و من همیشه استقبال کرده‌ام. این سبب می‌شود به مسیر اصلی کاری‌ام بازگردم. در اطرافم این همه دوستان مطبوعاتی خوب دارم.
حال که این همه به بنده اطمینان دارید، می‌خواهم به عنوان نخستین مشاوره مطبوعاتی بگویم کلا مصاحبه با مجلات را فراموش کنید.
حتما زین پس همین کار را خواهم کرد. با این همه برخی دوستان عزیز من هستند. من 13 سال است که کار هنری می‌کنم. از ابتدای تشکیل گروه موسیقی تا الان بسیاری همراه من بوده و کمک کرده‌اند و اگر من پیشرفتی هم داشتم در آن دخیل بوده‌اند اما پیشنهاد خوبی است، حتما همین کار را خواهم کرد.
پاسخ ندادن شما به شایعات اخیر به آن دامن نزد؟
حق با شماست. من باید در بعضی مواقع جوابگو می‌بودم که به دلیل مشغله کاری نرسیدم این کار را انجام دهم.
شما در کنار هنر عاشق ورزش هم هستید.
الان اگر درباره این مساله صحبت کنیم عده‌ای آزرده می‌شوند و فردا دوباره شروع می‌کنند به نوشتن مواردی که برایم خوشایند نیست.
اشکالی ندارد شما که عادت دارید!
من سال گذشته مسؤولیت مربیگری بدنسازی یک تیم واليبال سوپر لیگی را بر عهده گرفتم. برخی نشریات قبل از آنکه بیایند سوابق ورزشی مرا بررسی کنند و ببینند که من از گذشته والیبال را بشدت پیگیری کرده‌ام و از دوران نوجوانی در تیم‌های حرفه‌ای والیبال حضور داشته‌ام، دست به حاشیه‌سازی زدند، در صورتی که نخستین مربی والیبال من سرمربی والیبال تیم ملی بوده؛ آقای حیدرخان. من در باشگاه‌های پاس، دیهیم، پارس‌خودرو و شیشه وگاز بازی کرده‌ام، زیر نظر استادانی مثل حسن نبی و فرهاد داخم که مربیان سوپر لیگ هستند کارکرده‌ام، اما صدافسوس، قبل از اینکه سابقه ورزشی مرا بررسی کنند، دست به حاشیه‌سازی می‌زنند.
عده‌ای می‌گویند فعالیت ورزشی شما به‌خاطر پول بوده است.
می‌توانم این موضوع را از چند بعد بررسی کنم، اینکه من ورزشکار نبودم پول گرفته‌ام یک بعد قضیه است و اینکه پول گرفته‌ام و یک ورزشکار در سطح حرفه‌ای هستم بعد دیگر این موضوع است. اینکه سینما را با ورزش تلفیق کنی و مسبب این امر شوی که عده‌ای از سالن‌های والیبال استقبال کنند موضوع ناراحت کننده‌ای است؟ اینکه به عنوان یک الگو مسبب کمتر شدن اعتیاد شوی جرم است؟ اینکه جوانان را به سالن‌های ورزشی بیاوری تا کمتر سیگار بکشند و به ورزش علاقه‌مند شوند، می‌توان به کل قضیه ایراد گرفت؟ البته اگر از منظر حرفه‌ای این مورد را بررسی کنید بدون دستمزد این کار را انجام ندادم. اما این نبوده که من به خاطر پول این کار را انجام دهم. هدف اصلی من والیبال بوده که جزئی از روزمرگی من است. اگر درست کنکاش کنید آقای داورزنی، رئیس فدراسیون والیبال این موضوع را تایید می‌کنند.
پیوند ورزش و سینما چطور بوده؟
بگذارید اعترافی کنم؛ من قبل از اینکه هنرمند باشم یک ورزشکار بودم. از مینی‌والیبال 3 نفره من حکم قهرمانی استان تهران را دارم تا الان که در رده سنی بزرگسالان هم بازی کردم و سوابق والیبالی کاملی دارم. برخی عزیزان برایشان سخت است که بپذیرند یک آدم چندبعدی باشد؛ موسیقی را پیگیری کرده، ورزشکار بوده، 11 سال شاگرد اول مدرسه و منطقه بوده، مدرک مربیگری اسکی دارد و آن را به صورت حرفه‌ای دنبال کرده است.
بعضی‌ها اصرار و تاکید دارند که شما صرفا به خاطر خوب صورتی وارد سینما شده‌اید.
یک قیاس بین فیلم‌های ابتدایی و فیلم‌های امروز من بیننده را به نتیجه می‌رساند؛ تغییر در کیفیت بازی. بعد از کار اول (سام و نرگس)در فیلم دوم پذیرفتم روی ویلچر نقش یک فلج را بازی کنم موهایم را از ته تراشیدم و ریش گذاشتم.
اما گفته می‌شود که شما«سربازهای جمعه» را به دلیل تراشیدن موی سر نپذیرفتید بازی کنید.
در «سام و نرگس» در انتهای فیلم موهایم را از ته تراشیدم، در فیلم دوم روی ویلچر نشستم و موهایم قد یک بند انگشت بوده است. در شام آخر هم موهایم کوتاه بوده، چرا نپذیرم.
بگذریم. اگر یک کارگردان فیلم اولی به شما پیشنهاد بازی بدهد قبول می‌کنید؟
کارگردا‌ن‌های فیلم اولی محترم هستند از این بابت که ایده‌پذیر‌تر هستند و به دلیل جوانی تلاش آنها بیشتر است، به روزتر هستند و به دلیل نزدیک‌تر بودن سن ارتباط بهتری پیدا می‌کنیم. اگر سنمان به هم نزدیک باشد ارتباط عمیق‌تری پیدا می‌کنیم.
در نهایت تسلیم خواسته کارگردان شدید؟
باید بشوید. این مورد جزو قوانین سینماست، هر چه کارگردان می‌خواهد را باید اجرا کنید.
شما به این قانون احترام می‌گذارید؟
قطعا. تا جایی که در توانم باشد آن را به خواسته خود نزدیک می‌کنم.
قرار بود درباره گذشته صحبت نکنیم اما مطالبی را عنوان کردید که مجبور می‌شوم به‌رغم میل باطنی این سوال را بپرسم. خانواده شما از این واکنش منفی مطبوعات دلخور نیستند؟
این جوابی است که همیشه به مادر عزیزم در پاسخ به این سوال که« فلان نشریه را دیدی؟ رضا چنین چیزی نوشته.چرا؟» می‌دهم.
من در پاسخ به مادرم می‌گویم: مادر این افراد گناه دارند، واقعا یکسری از این افراد پیش خود چه فکری می‌کنند؟ نمی‌خواهم بگویم که من خیلی بزرگ هستم. این تمام لطفی است که از جانب خداوند نسبت به من اتفاق افتاده است. یک حدیثی هست من همه جا گفته‌ام اگر دوست دارید چاپ کنید.
با کمال میل.
شامل 3 مورد می‌شود: 1- آنچه خدا به انسان داده موهبت الهی است و انسان هیچ استحقاقی در دریافت آن نداشته است.2- خداوند می‌داند چه چیز را برای چه کسی قرار دهد. ممکن است نعماتی که در حق دیگران رواداشته اگر به من می‌داد من قطعا در مسیرهای بدتری استفاده می‌کردم، خدا می‌داند کدام انسان را کجا قرار دهد. 3- هر قدر به هرکس داده است از او همانقدر جواب می‌خواهد. برخی به این موارد توجه نمی‌کنند و همین سبب می‌شود از درون شروع به غرض‌ورزی و حسادت کنند. افرادی که به من نزدیک هستند و مرا می‌شناسند، می‌دانند که بنده چنین مشکلاتی با آنها ندارم؛ برای اینکه می‌دانند من آدم دلی هستم و شدیدا احساساتی.
فکر نمی‌کنید چوب همین دلی بودن و احساساتی بودن را می‌خورید؟
شاید.
و حرف آخر.
از روزنامه«وطن امروز» تشکر می‌کنم و به همه ملت شریف ایران درود می‌فرستم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:8  توسط محمد تاجیک  | 

گفت وگو با هنگامه قاضياني

 
از آلمان تا تهران

نوشين جعفري ؛ بعضي نقش ها براي مدت ها در ذهن آدم مي ماند و تصاويرش پاک نمي شود. اسم بعضي بازيگران هم با يکي از نقش هايشان گره مي خورد و پيوندي ناگسستني را به رخ مي کشد همان گونه که نام هنگامه قاضياني تصاوير او را در نقش طاهره فيلم «به همين سادگي» به ياد مي آورد. او که تا هفته گذشته نمايش «خنکاي ختم خاطره» به کارگرداني نيما دهقان را در تماشاخانه ايرانشهر روي صحنه داشت، اين روزها به عنوان بازيگر جايگزين پونه عبدالکريم زاده در نمايش «ما درمانده» به کارگرداني نيما دهقان و حميدرضا آذرنگ به آلمان سفر کرده تا در اين کشور يک شب با اين نمايش روي صحنه رود. او نيز مانند خيلي ها منتظر فيلم به نمايش درنيامده اش «طاووس هاي بي پر» است.

---

-گويا الان در آلمان به سر مي بريد. داستان از چه قرار است؟

براي اجراي نمايش «ما درمانده» به آلمان آمده ايم. اين نمايش خردادماه در ايران روي صحنه رفته بود و چون پونه عبدالکريم زاده نتوانست گروه را در سفر به آلمان همراهي کند مرا جايگزين کردند. در اينجا کار را سه شنبه شب گذشته روي صحنه برديم و دوشنبه به تهران برمي گرديم.

-بعد از بازگشت به تهران چه برنامه هايي داريد؟

پس از بازگشتم به ايران بلافاصله سر فيلمبرداري کار آقاي محمدعلي باشه آهنگر مي روم که يک فيلم سينمايي بلند است.

-مي توانيد در مورد سوژه فيلم صحبت کنيد يا فعلاً بناست حرفي از آن به ميان نيايد؟

نه، فعلاً موضوع را مسکوت نگه داشتند تا پس از آغاز فيلمبرداري خبرهاي آن منتشر شود ولي من و امين حيايي بازيگر نقش هاي اصلي آن هستيم.

-بناست اين فيلم براي جشنواره فيلم فجر امسال آماده شود؟

در اين مورد صحبتي نداشتيم و نمي دانم آيا مي توانند کار را تمام کنند و به جشنواره فجر برسانند يا خير اما مي خواهند فيلمبرداري صحنه هاي مربوط به من را آبان ماه ببندند تا به کار تئاترم هم برسم. اگر بخواهند کار من را تا اواخر آبان ببندند و تا 15 آذر کار را ادامه دهند نمي دانم مي توانند اين فيلم را با يک تدوين و صداگذاري خوب به جشنواره برسانند يا نه.

-کار تئاتري که به آن اشاره کردي چيست؟

تمرينات کار «کاليگولا»ي همايون غني زاده شروع شده و حدود بيست روز با آن گروه کار کردم. البته نمي دانم اگر قرار باشد سر کار آقاي باشه آهنگر هم باشم آيا آقاي غني زاده مي تواند بپذيرد بازيگرش يک ماه در بعضي تمرين ها حاضر نشود يا نه. چون اين کار بناست بهمن ماه در جشنواره اجرا داشته باشد و حضورم در آن بستگي به نظر آقاي غني زاده دارد که آيا مي تواند آذر و دي را با من کار کند و آيا دو ماه برايش کافي است يا خير. قطعي شدن تمام اينها بستگي به اين دارد که برگردم و ببينم برنامه ريزي سينمايي ام به چه شکلي است البته من خيلي مايل به همکاري با آقاي غني زاده در اين نمايش هستم اما به هر حال تصميم قطعي با ايشان است.

-از اکران فيلم «نيلوفر» چه خبر؟ گويا براي جشنواره فيلم امريکا دعوت شده.

خبرهاي من هم از فيلم «نيلوفر» در همين حد است. واقعيت اين است که من، خانم نونهالي و شهاب حسيني که در اين فيلم کار کرده ايم هنوز اين فيلم را نديده ايم، البته انتظار داشتيم لااقل يک اکران خصوصي براي «نيلوفر» بگذارند تا ما حاصل کارمان را ببينيم اما تا کنون اين اتفاق محقق نشده است و اين در حالي است که اين فيلم به جشنواره هاي مختلف رفته. از برلين و لس آنجلس گرفته تا استراليا و کانادا و... و الان دارد به جشنواره فيلم امريکا مي رود. نمي دانم اين فيلم بالاخره يک روز در ايران نمايش داده مي شود يا خير اما طبيعي است که ما خيلي دوست داريم اين فيلم اکران شود چون فيلمي است که فکر مي کنم جزء کارهاي خوبي است که ساخته شده.

-«طاووس هاي بي پر» از نظر اکران چه وضعيتي دارد؟

از «طاووس هاي بي پر» هم هيچ خبري نيست. شنيده بودم بناست 15 مهر اکران شود که هنوز به نمايش درنيامده است.

-بعد از تجربه موفق «به همين سادگي» چطور شد که «نيلوفر» و «طاووس هاي بي پر» را کار کردي و فکر مي کردي اين فيلم ها اصلاً به نمايش درنيايد؟

قاعدتاً نه. مثلاً فيلم «نيلوفر» فيلمي است که نه مشکل سياسي دارد نه مشکل حجاب يا مشکلاتي از اين دست. اينکه «نيلوفر» هنوز اکران نشده خيلي ناراحت کننده است. شما يک زمان مي داني فيلمي که کار مي کني اکران نمي شود اما «نيلوفر» فيلمي است که فيلمبرداري آن در شرايط سختي انجام شد و دوران خيلي سختي را گذرانديم. در روستايي اين کار را انجام داديم که زير خط فقر بود. البته گروه توليد اين کار آنقدر خوب بود که دشواري هاي کار را کمتر حس مي کرديم و من از اين گروه که خانم نونهالي، خانم معتمدآريا، آقاي حسيني و... در آن حضور داشتند خاطره هاي خوبي دارم. اما پس از يک سال خود ما هم فيلم را نديده ايم جز اينکه در جشنواره فيلم شهر من پشت صحنه يي از فيلم ديدم که غزل شاکري آن را ساخته بود. يعني کل نماهايي که من از فيلم ديدم همان بود. در مورد فيلم «طاووس هاي بي پر» هم واقعاً نمي دانم علت عدم اکرانش چيست اما همان طور که گفتم شنيده بودم بناست 15 مهرماه به نمايش درآيد و شنيده ام عکس هايش را در بعضي سينماهاي شهرستان ها چسبانده اند. طبيعتاً از اکران نشدن فيلم هايم اصلاً احساس خوبي ندارم ولي وقتي مي بينم از بعضي همکارانم هم دو سه فيلم اکران نشده فکر مي کنم من نمي توانم ادعاي زيادي داشته باشم و بگويم چرا اين اتفاق براي من افتاده. اميدوارم شرايطي به وجود بيايد که براي فيلم هايي که نمي خواهند اکران عمومي اش طولاني باشد، اکران هاي خاصي از سوي خانه سينما يا هر نهاد ديگري گذاشته شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:8  توسط محمد تاجیک  | 

گفت و گو با رضا ناجی به بهانه حضورش در «از یاد رفته»

 

از بازی در تلویزیون می‌ترسم

بهناز حسنی: رضا ناجی که ناخودآگاه نام او را با مجید مجیدی و حضورش در کارهای این کارگردان توانا به‌خاطر می‌آوریم، این روزها تلویزیون را برای فعالیت هنری‌اش انتخاب کرده است. او از جمله بازیگرانی است که از عدم پخش برنامه‌های باکیفیت در تلویزیون گلایه می‌کند و به عنوان یک بازیگر دوست دارد چه در سینما و چه در تلویزیون با یک فیلم خوب دیده شود. ظاهراً این اتفاق برای برنده خرس نقره‌ای رخ داده و در حال حاضر دومین همکاری خود با فریدون حسن‌پور را پس از فیلم سینمایی «پای پیاده» تجربه می‌کند؛ این‌بار در تلویزیون. «از یاد رفته» عنوان مجموعه‌ای است که طی چند ماه آینده شاهد پخش آن از شبکه اول سیما خواهیم بود.

مدتی است از سینما فاصله گرفته‌اید و به سمت تلویزیون آمده‌اید، این انتخاب دلیل خاصی دارد؟
در وهله اول سینما و تلویزیون از لحاظ اولویت برای من فرقی نمی‌کند و بیشتر به این موضوع فکر می‌کنم کاری را انجام دهم که حرفی برای گفتن داشته باشد. متأسفانه در حال حاضر بیشتر کارهایی که برای تلویزیون ساخته می‌شود صرفاً برای پرکردن آنتن تلویزیون است و کار خوبی ندیده‌ام، برای همین شاید بتوان گفت تا حدودی از کار در تلویزیون می‌ترسم.
پس با این اوصاف «از یادرفته» باید کار متفاوتی باشد که شما آن را انتخاب کرده‌اید.
بله، من قبل از «از یاد رفته» سریال «پای پیاده» را با آقای حسن‌پور کار کردم که بسیار تجربه موفقی بود؛ کاری بود که مرا راضی کرد بنابراین به ایشان اعتماد دارم و وقتی پیشنهاد بازی در «از یاد رفته» را با من در میان گذاشت، با کمال میل پذیرفتم. بارها گفته‌ام که حتی در صورت دستمزد پایین برای یک کار خوب، باز هم حاضر به بازی در آن هستم. «پای پیاده» نیز کاری است که فریدون حسن‌پور برای آن بسیار زحمت کشیده و دقت خوبی در آماده‌سازی‌اش اعمال کرده است، در عین اینکه فرصتی است تا باز هم با بازیگرانی مثل محمدرضا فروتن، سپیده خداوردی، صادق صفایی و... همکاری ‌کنم.
در مجموعه «از یادرفته»، عهده‌دار چه نقشی هستید؟
من در این سریال نقش یک متخصص کشاورزی را بازی می‌کنم که این نقش را هم بسیار دوست دارم چرا که قبلاً چنین نقشی را تجربه نکرده بودم.
از سینما چه خبر، آیا پیشنهاد جدیدی برای حضور در کار آقای مجیدی ندارید؟
معمولاً آقای مجیدی عادت دارند تمام کارها را انجام ‌دهند و بعد بازیگران را انتخاب ‌کنند و این یکی از بزرگ‌ترین حسن‌های آقای مجیدی است. ویژگی اصلی کارهای مجیدی آموزنده بودن آنهاست که از آن بسیار لذت می‌برم. مجید مجیدی همیشه 90 درصد کارش، انتخاب است اعم از انتخاب دستیاران، بازیگران و... و موقع شروع فیلمبرداری فقط 10 درصد کار باقی می‌ماند. به نظر من مجیدی نه‌تنها نویسنده و کارگردان خوبی است بلکه یک روانشناس است و سینما را خوب می‌شناسد بنابراین هر زمان که پیشنهادی از سوی ایشان برای بازی داشته باشم با کمال میل می‌پذیرم.
در طول این مدت، غیر از پیشنهاد بازی در کارهای مجید مجیدی پیشنهاد خاصی برای کار با کارگردان‌های دیگر نداشتید؟
مدتی قبل چند پیشنهاد از طرف کارگردان‌های مختلف داشتم که همه را رد کردم. چرا که اولاً من یک قرارداد 3‌ماهه برای حضور در کار آقای حسن‌پور دارم و باید این کار را به اتمام برسانم و دوم اینکه اکثر کارهایی که رد کردم فیلمنامه ضعیفی داشتند. من با تمام وجود دوست دارم کار خوب ارائه دهم و بعد از اینکه یک کار، با وجود داشتن حتی فیلمنامه خوب باز هم کار قابل قبولی از آب در نمی‌آید دیگر مقصر نه من هستم و نه فیلمنامه، بلکه کارگردان و فیلمساز باعث شکست فیلم می‌شوند. در حال حاضر نیز با یک کارگردان برای بازی در کارش به توافق رسیده‌ام و در مرحله بستن قرارداد هستم که امیدوارم کار قابل قبولی باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:6  توسط محمد تاجیک  | 

گفت‌وگوی‌حامد بهداد با چنگيز جليلوند در «وطن‌امروز»

 

شب پدرخوانده

خمامي: استاد! شما در تلویزیون به عنوان یک بازیگر برای ‌نخستین‌بار است که دیده می‌شوید این دیده شدن آنهم بعد از چندین سال که از آخرین کار تصویریتان می‌گذرد شما را دچار ترس یا واهمه‌ای نکرد؟ آیا برای انجام این کار تردید نداشتید؟
من از هیچ چیز در زندگی نمی‌ترسم، ترس در وجود من جایی ندارد. من از بیچارگی، بی‌پولی، شکست و هرچیز ترسناک دیگری نمی‌ترسم. وقتی به آمریکا رفتم فنی بلد نبودم اما در آنجا کارهای صنعتی انجام دادم، شغلی که در آنجا به خاطرش 7 سال درس می‌خوانند. من تعمیرات کامپیوتر و وسایل صنعتی را انجام می‌دادم. بدون محابا رفتم و فقط حواسم را جمع کردم که چه کاری دارم انجام می‌دهم. من اصلا یک ماشین رختشویی را نمی‌شناختم اما در آنجا آن را باز می‌کردم و تعمیر می‌کردم بعد دوباره تمام قطعاتش را سر جایش می‌گذاشتم اما به خودم گفتم تو باید این کار را به نحواحسن انجام دهی و توانستم انجام دهم. در آن زمان ما خانواده پولداری نبودیم؛ من حقوق فرزندانم را به زور می‌دادم اما همگی تصمیم گرفتیم کار کنیم تا خرجمان را دربیاوریم. من اصلا بلد نبودم انگلیسی صحبت کنم اما در سن 40 سالگی به دانشگاه رفتم و زبان آموختم و فوق لیسانس مدیریت بازرگانی گرفتم.
بهداد: شما در سن 40 سالگی از ایران رفتید؟ (تعجب می‌کند).
بله .
بهداد: متاسفم (سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد).
من الان 69 سالم است.
بهداد: یعنی 30 سال است که صنعت سینما، دوبله و صدا یکی از بزرگ‌ترین دوبلورهای خودش را از دست داده است و وای اگر که بگویم چه بازیگرهایی چه در ایران و چه در دنیا با این صدا شناسایی شده اند و انصافا شما چه معجزه‌ای در صدایتان دارید و چرا باید ما چنین نابغه‌ای را این همه سال کنار خودمان نداشته باشیم. گاهی ما ممکن است از اینکه بیلی را در دستمان بگیریم و ساختمانی را خراب کنیم، نترسیم اما کار فرهنگی و هنری باعث تعصب ما می‌شود. من یقین دارم که شما در دنیا بیش از هرچیز فارغ از خانواده عزیزتان به کار هنری‌تان تعصب دارید، با توجه به اینکه سینما هم شغل اصلی شما بوده است چون من خواندم که شما از تئاتر شروع کردید و وارد دوبله شدید برای همین هم هست که ایشان چنین سوالی را در ابتدا از شما پرسیدند.
خمامي: فکر می‌کنم از سال 1336 شروع کردید.
من در این سال شروع به این کار نکردم در آن سال‌ها همیشه یکی از پاتوق‌های من لاله‌زار بود. شاید برایتان جالب باشد که بدانید من همیشه دوست داشتم معلم تاریخ و جغرافیا شوم و اصلا در ذهنم نبود که یک هنرمند بشوم. می‌دانستم که خیلی خوب می‌توانم داستان تعریف کنم و به نوعی نقالی کنم. یادم می‌آید معلم تاریخمان فقط یک بار راجع به یک سلسله‌ای حرف می‌زد و ما باید همان جا به ذهن می‌سپردیم و بلافاصله هفته بعد به من می‌گفت جلیلوند! می‌توانی این درس را برای بچه‌ها توضیح دهی و من با کمال میل قبول می‌کردم و برای بچه‌ها جوری توضیح می‌دادم که همه بچه‌ها درس را حفظ می‌شدند و آن زمان احساس کردم که من می‌توانم جای معلم تاریخمان باشم اما وقتی به قول معروف پایم به لاله‌زار باز شد با بازیگران آشنا شدم و در سنین 17 سالگی بودم که دائما در لاله‌زار قدم می‌زدم و یادم است که در آن زمان تصنیف‌فروش‌ها برای فروختن تصنیف‌هایشان آنها را می‌خواندند (شروع می‌کند به آواز خواندن):
« اعلیحضرتو دولتو قدرتو ببین چه کاری کرده، تمام جاهلا را زندانی کرده» من هم سریع آن تصنیف‌ها را حفظ کرده و فردای آن روز در مدرسه مشابه همان را اجرا می‌کردم. این لهجه‌ها را از آنها یاد می‌گرفتم ولی خودم نمی‌دانستم که دارم چه کار می‌کنم. من این حرف‌های جنوب شهری را از لاله‌زار یاد گرفتم.
بهداد: چرا این چیزها را جذب کردید؟
خودم نمی‌دانم علت اینکه جاهلی حرف می‌زدم را نمی‌دانم، حتی هنوز نفهمیدم که چطور جای حضرت مسیح حرف زدم.
بهداد: این یک راز است و تا ابد هیچکس نخواهد فهمید.
اینکه شما به من می‌گویید آیا نترسیدید و بازیگر شدید من به خودم می‌گویم معلوم است که نترسیدم، من پشت بلندگو نشستم و ادای همه را درآوردم. به قول یک نفر که می‌گفت: شما هنرمندان قابلی هستید اما نشسته! من تمام آن اکت‌هایی که مارلون براندو انجام داده است را موقع دوبله با خودم حس کردم و تداعی کردم و سعی می‌کنم صدایم را عین او بسازم با همان شکلی که او حس گرفته است من فقط راه نمی‌روم ولی‌ تمام بدنم تبدیل به دیالوگ می‌شود. حاضر بودم دوبله را کنار بگذارم ولی تئاتر بازی کنم من از دیده شدن هیچ وقت نترسیدم منتها این موقعیت برای من پیش نیامد. به تنها چیزی که هیچ وقت فکر نکردم همین ترسی بود که شما به من می‌گویید. از من که یک چاه کن هستم اگر بخواهند به ته چاهی بروم تا آن چاه را باز کنم بدون ترس می‌روم، اما سریال «گذر از پاییز» کاری است که تا به حال انجام نداده بودم و تجربه جدیدی بود؛ چون این آدم حرکت ندارد و مثل یک روبات راه می‌رود و حرف می‌زند، چون دلم می‌خواست جوری بازی کنم که بگویند این را یک هنرپیشه بازی کرده است نه اینکه چنگیز جلیلوند، گویا قبلا آقایان تارخ، نصیریان، جمشید هاشم‌پور، فرامرز قریبیان و رضا کیانیان ستاره‌هایی بودند که قرار بود این نقش را بازی کننداما در نهایت آقای جیرانی در دفتر آقای جودی می‌گویند که چنگیز جلیلوند برای این نقش مناسب‌تر است. این را هم بگویم که قبلا کسانی مثل فریدون جیرانی، مجید مجیدی و قاسم جعفری از من دعوت به کار کرده بودند. در کار آقای مجیدی (بید مجنون) به این دلیل بازی نکردم چون من به او گفتم فقط نقش اول بازی می‌کنم آنهم یک نقش اولی که درخور نام من باشد، به همین دلیل آقای جیرانی از من خواستند این نقش را بازی کنم و دلیلشان هم این بود که این سریال قرار است در ماه رمضان پخش شود و قطعا تماشاچی‌های بسیاری را هم خواهد داشت این رل ادا و اطوار ندارد و بعد از آنکه آقای شاه‌محمدی مرا دیدند، گفتند این خود «فرخ» است! بعد از آن دیدار، فیلمنامه را برایم توضیح داد که این نقش یک رل منفی است و من گفتم تا به حال رل منفی را دوبلاژ نکردم، چطور آن را بازی کنم؟! شاه‌محمدی به من گفت دیگر ما رل منفی و مثبت نداریم و در ادامه به من گفت تو که نقش «پدرخوانده» را بازی کردی آن نقش بسیار سختی بود ولی تمام محبوبیت آن فیلم به خاطر مارلون براندو و پرسوناژ پدرخوانده‌اش بود چطور می‌گویی که تا به حال صاحب صدای منفی نبودی؟ و من آن شب فیلم پدرخوانده را خیلی خوب نگاه کردم و قبول کردم که در آن سریال بازی کنم به شرطی که بیشتر از 3 ماه طول نکشد.
بهداد: برویم سراغ یک بیوگرافی کوچک از شما، دوست دارم بدانم خانه شما در دوران کودکی‌تان کجا بوده است؟
آن موقع ما خیابان خراسان زندگی می‌کردیم.
بهداد: در واقع صدایی که خیلی از خاطره‌های مردم ایران را ثبت و ضبط کرده، همان صدای زیر و ریزی که یک لمپنیسم عجیبی در آن وجود دارد، جادویی که همه ما آن را به رسمیت می‌شناسیم. مثل صدای بهروز وثوقی که با یکسری لوندی‌ها و تاکتیک‌ها آن را ساختید، می‌خواهم بدانم این صدا چطور ساخته شد، وقتی جای او حرف می‌زدید می‌دانستید که چنین صدای ماندگاری قرار است متولد شود؟
واقعا نمی‌دانستم! برای اینکه من تقریبا نخستین فیلمی که به این صورت صحبت کردم فیلم «یک نفر آن بالا مرا دوست دارد» بود.
بهداد: که پل نیومن و مک‌کویین در آن بازی کردند؟
نه، ‌فقط پل نیومن بود.
بهداد: مک کویین یک سکانس در آن بازی کرده است.
نمی‌دانم شاید، اما نخستین فیلمی بود که به من گفتند باید در آن به شیوه آدم‌های لمپن حرف بزنی.
بهداد: اصلا اگر خاطرتان باشد 3 یا 4 سال پیش این فیلم در سینما سپیده اکران شد که شما به من گفتید بیا و این فیلم را ببین.
دیدی؟
بهداد: بله دیدم و با دوبله قدیم هم دیدم.
آن موقع، آن فیلم خیلی شناخته شد خیلی هم فروش کرد. برای همه جالب بود که یک پسر آمده و این‌طور دوبله می‌کند.
بهداد: چندمین دوبله‌تان بود؟
نخستین دوبله به جای پل ‌نیومن.
بهداد: یعنی شما نخستین دوبله‌تان جای پل نیومن بوده؟
نه، آن نخستین فیلمی بود که به این شیوه در آن صحبت می‌کردم. نخستین فیلمی که آن را صداگذاری کردم واقعا یادم نیست.
خمامي: چرا یادتان نیست؟
باور کنید خیلی با سرعت این اتفاقات افتاد، من در عرض 6 ماه یک دوبلور شدم.
بهداد: هیچ‌وقت نمی‌شود که نخستین فیلم را فراموش کرد.
باورکنید نمی‌دانم، من 3 شیفت کار می‌کردم از 9 صبح تا یک بعدازظهر یک فیلم را در یک استودیو کار می‌کردم، 3 تا 7 در یک استودیوی دیگر، 7 تا 12 شب هم برای فیلمی دیگر در استودیوی دیگر صداگذاری می‌کردم. یادم نیست، اما منصور متین که یک وقتی هنرپیشه تئاتر بود وارد این کار شده و فیلم‌های خوبی را هم دوبله می‌کرد. او فیلم «شیرهای جوان» را دوبله می‌کرد که به من هم یک رل کوچک داد اما یادم نمی‌آید که رل اولی که دوبله کردم چه نام داشت.
بهداد: آن‌موقع چند سالتان بود؟
20 سالم بود.
بهداد: نخستین‌بار چه کسی به دوبله دعوت‌تان کرد؟‌
من روز‌های جمعه در یک تئاتر بازی می‌کردم و در آن صاحب یک نقش کوتاه بودم که مهندس ایرانی– فرانسوی بود و ایرانی را به زحمت صحبت می‌کرد و چون خوب آن را اجرا کردم آنها احساس کردند من به درد دوبله می‌خورم و در آن زمان اصلا نمی‌دانستم دوبله یعنی چه.
بهداد: از آن فیلم‌های ایرانی که برای دوبله‌اش به ایتالیا می‌رفتند، دیده بودید؟
بله، «فریدون بی‌نوا» و «حیف که خیلی حقه‌ای».
بهداد: ایرانی؟
نه، ایتالیایی که به ایرانی دوبله شده بود.
خمامي: پس آن فیلم‌ها نخستین فیلم‌هایی بود که دیدید؟
آن موقع من به سینما می‌رفتم و سینما را دوست داشتم و پیش خودم می‌گفتم چقدر اینها خوب حرف می‌زنند و سعی می‌کردم ادای آنها را دربیاورم مثل جان وین و... .
بهداد: آن موقع دوبلور جان وین چه کسی بود؟
محتشم.
بهداد: آقای محتشم بازیگر تئاتر هم بوده؟
بله، او صاحب یک صدای بسیار جذاب و گیرا بود از آن صداهایی که من دیگر مثل آن را نشنیدم. عاشق صدای او بودم و همیشه سعی می‌کردم آن را تقلید کنم.
خمامي: خاطره‌ای از زمان ابتدای آ‌شنایی‌تان با دوبله دارید؟
یادم می‌آید یک بار در تاکسی نشسته بودم و از میدان خراسان تا لاله‌زار می‌رفتم، آن موقع فیلم «فاخر» را 3‌بار دیده بودم و در تاکسی ادای دیالوگ‌هایی که در فیلم فاخر دیدم را درآوردم. (حنجره‌اش را صاف می‌کند و بلند ادای بازیگر آن فیلم را درمی‌آورد و می‌گوید): آدم، زخم اذیتم می‌کند، هی خدای بزرگ! بعد با خودم فکر کردم من که خیلی بهتر از آن مرد در فیلم صحبت می‌کنم و وقتی به لاله‌زار رسیدم بلند ‌بلند آن دیالوگ‌ها را تکرار کردم و احساس کردم من خیلی نزدیک‌تر و بهتر حرف می‌زنم. آن موقع این را احساس می‌کردم اما نمی‌دانستم اسم این کار چیست؟ چون نسبت به این کار بیگانه بودم. گذشت و رسید به زمانی که چند نفر از بازیگران تئاتر از من دعوت کردند برای دیدن کار دوبله‌شان و کمک به آنها به استودیوشان بروم و برای من توضیح دادند که چه کار کنم.
بهداد: پس این نخستین کارتان بود؟
آره، فکر کنم، مرا به یک استودیو به نام «استودیوی طلایی» بردند، پرسیدم باید چه فیلمی دوبله شود؟ که آنها گفتند: «سامیه جمال عاشق شده» که یک فیلم عربی بود و راجع به دکتری بود که من قرار بود جای منشی او در فیلم حرف بزنم. با سختی بسیاری این کار را انجام دادم و برای آن کار هم اصلا به من پولی ندادند، اصلا این کار را به رسمیت نشناختم و نمی‌دانم چرا آن کار را جزو پرونده کاری‌ام نمی‌دانم.
بهداد: قبل از آن چه فیلم‌های ایرانی‌ای را دیده بودید؟
من خیلی فیلم می‌دیدم.
بهداد: قبل از اینکه دوبلور شوید؟
بله، مثلا «خواب‌های طلایی» که داستان پادشاهی بود که شب‌ها درویش می‌شد و به خانه این و آن سر می‌زد.
بهداد: چه کسی دوبله کرده بود؟
یادم نیست.
بهداد: دوبلور‌های موفق قبل از شما چه کسانی بودند که روی شما تأثیر گذاشتند.
(فکر می‌کند).
بهداد: مثلا اگر از من که بازیگر هستم این سؤال را بپرسید من نام خیلی از بازیگران را می‌برم.
بله، مثلا آقای اسماعیلی خیلی خوب بودند و قبل از من کار دوبله را انجام می‌دادند. حسن عباسی که قبلا جای «جری لوئیس» حرف می‌زد و خیلی موفق بود که ایشان فوت کردند؛ هم هنرپیشه و هم دوبلور بودند. آقای رسول‌زاده، آقای کاملی، آقای زرندی، کاووسی، ایرج دوستدار و حامد فرید.
بهداد: حامد فرید؟
فرید یک هنرپیشه تئاتر بود که قبلا فیلم‌های خارجی راکی را حرف می‌زد البته بعضی از بازیگران صدای خودشان روی فیلم بود مثل مهدوی و تفکری که خودشان صحبت می‌کردند.
بهداد: از چه سالی وارد رل‌های اصلی شدید؟
سال 1338
بهداد: من گمان می‌کنم خیلی از ما آدم‌ها زمانی که فرصت نداشتیم کلاس برویم و درس بخوانیم و تمرین بیان بکنیم و بازی ذهنمان را در قالب‌های کاراکتر‌های اینترنشنال حس کنیم، همیشه صدای شما و اساتیدی که الان نام بردید مثل آقای اسماعیلی به داد ما رسیدند و یکسری عدم توانایی‌هایمان را با طرز گفت‌و‌گو پوشش دادید. من شخصا خیلی مدیون شما هستم! فارغ از هر چیزی، به عنوان یک تماشاگر لذت بردم وقتی که بدون هیچ وقفه‌ای با سینمای آمریکا و اروپا ارتباط برقرار کردم، بدون هیچ فاصله‌ای پل نیومن را شناختم، با آنتونی کویین ارتباط برقرار کردم، خاصه علاقه من که هم شما می‌دانید و هم تمام این مملکت مارلون براندو است. می‌خواهیم کمی درباره بازیگران ایرانی حرف بزنیم و بعد برویم سراغ بازیگران خارجی. وجه اشتراک من و شما بازیگری است؛ من بازیگری می‌کنم، شما هم دوبله و هم بازیگری می‌کنید، پس بیاییم از بازیگران ایرانی حرف بزنیم. هیچ‌وقت به خودتان نگفتید که بازیگران ایرانی را دوبله نکنم و فقط به خارجی‌ها بپردازم؟
نه اصلا، برای اینکه دستمزد دوبله فارسی بالا بود و تماشاچیان فیلم‌های ایرانی بیشتر بود. برای همین بازار خیلی خوبی بود که متأسفانه وقتی من از ایران رفتم آنها این بازار را از دست دادند و مطمئن باشید من اگر ایران بودم هیچ‌وقت این بازار از دست نمی‌رفت.
بهداد: کدام بازیگران ایرانی را برای نخستین‌بار گفتید؟
نخستین‌بار فکر می‌کنم فیلمی بود به نام «چشمه عشاق» که به جای ویگن صحبت کردم. ما در استودیوی «آژیر فیلم» کار دوبله آن فیلم را انجام دادیم که آقای صمد صباحی به هنر خودش افتخار می‌کردند و ما به اتفاق آقای سارنگ در آن استودیو کار دوبله را انجام می‌دادیم.
بهداد: بله، سارنگ را به این دلیل می‌شناسم چون ما در کلاس استاد سمندریان اسم گروه کلاسمان سارنگ بود و بعد‌ها ایشان را شناختم.
سارنگ هنرپیشه بسیار موفقی بود و یادم است که وقتی نقش هارون‌‌الرشید را بازی می‌کرد آنقدر خوب و حرفه‌ای بازی می‌کرد که تماشاچیان آن‌ موقع از ترس فرار می‌کردند و آن آقای حمید صباحی برای آن نقش که «من آنم که رستم بود پهلوان». صباحی عقیده داشت از سارنگ بهتر بازی می‌کند و می‌گفت: (جلیلوند با لهجه لری ادای او را درمی‌آورد) من بازی می‌کنم سارنگ هم بازی می‌کند، ببینید کی بهتر بازی می‌کند. من با او 2 تا نمایشنامه را بازی کردیم و او یک روز به من گفت که تو روزی در تئاتر آکتور خوبی می‌شوی. من خیلی از این حرف خوشحال شدم اما متأسفانه آن روز‌ها تئاتر از حالت سنتی خودش خارج شده بود و بیشتر حالت یک شو داشت که در میانش دائما خواننده‌ها ترانه می‌خواندند و افت شدیدی در تئاتر دیده می‌شد، به خاطر همین وقتی با دوبله آشنا شدم به سمت آن کشیده شدم.
بهداد: شما بهترین کار‌ها را دوبله کردید که خواستگاهش تئاتر بود، مثل «گربه روی شیروانی داغ» یا فیلم «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» که این آخری به نظرم حد اعلای دوبله است، اینقدر که کاراکتر ریچارد برتون را عالی صحبت کردید یا حتی «اتوبوسی به نام هوس». به نظرم شما از فضای تئاتر دور نشدید. بگذریم، بعد از ویگن نوبت به چه هنرمندانی رسید؟
دقیقا یادم نمی‌آید، فردی به نام آقای صارمی بود.
بهداد: می‌خواهم بعد از آن به هنرمندانی برسم که همه آنها را می‌شناسیم اما می‌خواهم بدانم قبل از آن چه کارهایی را دوبله کردید؟
یادم می‌آید من به جای تفکری هم حرف زدم. در فیلم «مشتی‌عباد» هیچ‌کس باور نمی‌کرد که یک جوان 22 ساله بتواند به جای آن آدم حرف بزند من واقعا هیچ‌وقت نمی‌فهمم این صداها را از کجا می‌آورم.
بهداد: منم نمی‌فهمم!
باور کنید.
بهداد: من باور کنم؟ خودم هم نمی‌دانم (می‌خندد) من از عشاق شما هستم، ‌از بازیگری دور شدیم. شما این نقش‌ها را چه‌جوری تمرین می‌کنید؟ مثلا ما بازیگرها اول فیلمنامه را تمرین می‌کنیم بعد بازی می‌کنیم اما شما اول فیلم را می‌بینید بعد بازی می‌کنید، چطوری این صداها را می‌سازید؟چنگیز جلیلوند چکار می‌کند؟
این 2 تا سؤال است.
بهداد: فقط می‌خواهم بدانم چنگیز جلیلوند چکار می‌کند؟
من متأسفانه هیچ‌وقت راجع به این مسأله زیاد صحبت نکردم و نمی‌خواهم این کار را بکنم چون بعد از چاپ این مطلب دیگران فکر می‌کنند من از خودم تعریف کردم و آن موقع راجع به من جوسازی می‌کنند.
بهداد: این پیامد در سینما هم شایع است اتفاقا همان‌طور که در دوبله تیر این کج‌اندیشی‌ها به سمت شما پرتاب شده به سمت ما هم پرتاب شده و می‌شود. من تماشاگر خودم را دارم و از میان هنرمندان، آنهایی با من همراهند که طرز تفکرشان همگن و هم‌شکل من است. این موضوع اصلا حائز اهمیت نیست چرا که آدم‌ها هرچه بی‌هنر‌ترند، عیب‌جوترند. برویم سراغ اینکه به صورت علمی برایمان توضیح بدهید که چکار می‌کنید؟
فیلمی را که بخواهم دوبله کنم با دقت نگاه می‌کنم.
بهداد: فیلم 35 میلیمتری را چطور می‌دیدید؟
در استودیو می‌دیدم؛ اگر مونتاژ بود گوینده‌ها را انتخاب می‌کردیم و این بستگی به فکر و سلیقه مدیر دوبلاژ دارد. روزی که بچه‌ها می‌آمدند کاراکتر‌ها را برایشان توضیح می‌دادیم. آن موقع دیگر هر کسی رل خودش را خوب می‌شناسد، اما من برای دوبله همیشه فیلم را 2بار می‌‌دیدم؛ یک بار به فیلم و شخصیت‌هایش دقت می‌کردم و یک بار هم صدایش را خوب گوش می‌دادم. آن وقت صدایش را با خودم زمزمه می‌کردم مثلا از خودم می‌پرسیدم براندو چطور این‌جور تودماغی حرف می‌زند؟ و آن‌وقت تمرین می‌کردم تا صدای مورد نظر را پیدا کنم. سعی می‌کردم وقتی پشت میکروفن هستم با کسی حرف نزنم تا از حس خارج نشوم به خاطر اینکه کارم بهتر و اصیل‌تر شود.
مثلا برای همین سریال «گذر از پاییز» در ابتدا من نسبت به کارم بیگانه بودم. نمی‌دانستم باید چه جوری کار کنم، اما پیدا کردم که باید چکار کنم، شانسی که در این کار آوردم این بود که پلان‌های اول در خانه همسرم بود و طبیعتا نوع گویشم متفاوت است. چون من فکر می‌کنم با خانواده باید یک جور دیگری صحبت کرد. کسی که حرفه‌ای باشد در خانه که با کسی دعوا ندارد و مشکلاتش با مشتری‌ها و در حیطه کاری است. من دوست دارم که این فرق‌ها را رعایت کنم.
بهداد: تا به حال شده است به نفع نقش‌، فرهنگ غربی را به سمت فرهنگ شرقی بیاورید تا برای مخاطب ایرانی ملموس‌تر شود؟
صد‌درصد، چیز‌هایی که من خیلی به آن اعتقاد دارم این است که هر لغتی ما به ازا داشته باشد.
خمامی: می‌توانید مثال بزنید.
بله، فیلمی بود به نام «داک یور ساکر».
بهداد: لغت به لغت به چه معناست؟
یک لغت اصطلاحی است. هر کدام از لغاتش یک معنی داشت، من سعی کردم یک‌جور ملموسش کنم.
خمامی: چه نامی گذاشتید؟
سرتو بدزد رفیق!
بهداد: چه عالی.
خمامی: چرا این لغت؟
چون مثلا هنگامی که این لغت را به کار می‌برد یک اتفاق برای فرد مقابلش می‌افتاد به سمتش شلیک می‌شد یا یک جایی منفجر می‌شد.
(بهداد می‌خندد و به این حسن‌سلیقه آفرین می‌گوید و با نگاهی معنی‌دار به جلیلوند خیره می‌شود).
اتفاقا این فیلم را دوباره بعد از 30 سال دوبله کردم.
بهداد: چرا دوبله‌های قدیمی را وارد بازار نمی‌کنید؟ آقای جلیلوند دوبله دارد لطمه می‌بیند، نکنید این کار را...
ما تهیه‌کننده نیستیم و اجازه پخش نداریم.
بهداد: آخر حیف است، چرا این کار صورت می‌گیرد؟‌ فیلمی مثل «زنده‌باد زاپاتا» که شما آن را دوبله کردید جزو آثار فرهنگی‌مان شده مگر کل عمر سینما بیشتر از یکصد سال است؟
آخر ما الان دیگر سینمایی نداریم. سینما اصلا مهم نیست.
بهداد: اما من می‌خواهم بدانم چرا صداها را حفظ نمی‌کنید. من نسخه سینمایی فیلم «زنده‌باد زاپاتا» را بعد از نسخه ویدئویی آن که شما بسیار فخیم در آن حرف زده‌ بودید، دیدم و بعد از آن نسخه سینمایی آن را دیدم که یک جوانی بسیار کشدار و ول حرف می‌زد که به خودم گفتم وای چه کسی این کار را کرده (ادای دوبلور را درمی‌آورد) و بعد احساس کردم که این صدا از چنگیز جلیلوند خیلی بهتر است، کمی گذشت دیدم اینکه صدای چنگیز جلیلوند است. او دوبله سینمایی‌اش عین خود مارلون براندو است، اصلا خودش است. اول به خودم گفتم چه کسی به خودش اجازه داده که جای جلیلوند حرف بزند؟ اما بعد دیدم این دوبله از نسخه ویدئویی‌اش هم موفق‌تر است. دوبله‌ای وفادار به مارلون براندو ودیالوگ‌هاست. آن فیلم را یک بار ایرج ناظریان و یک بار منوچهر اسماعیلی دوبله کرده‌اند، درسته؟
نه، یک بار هوشنگ کاظمی گفته است و ویدئویی‌اش را هم ایرج ناظریان.
بهداد: (چندتا از دیالوگ‌های فیلم را با تمام حسش می‌گوید) اصلا همه چیز عالی است، بگذریم، شما هیچ راهی ندارید که نگذارید دوبله‌های قدیم از بین نرود؟
(جلیلوند با استیصال به این طرف و آن طرف نگاه می‌کند).
بهداد: چیز‌ی می‌خواهید؟
نه (می‌خندد).
بهداد: به چه چیزی می‌خندید؟
به اینکه خیلی جالب توجه کردی که من چیزی می‌خواهم. نمی‌دانم چرا یکدفعه‌ هوس سیگار کردم، من اصلا سیگاری نیستم.
بهداد: خب من هم نیستم اما به عشق شما سیگار هم می‌کشم.
(سیگار فراهم می‌شود و بهداد ادامه بحث را پی می‌گیرد).
بهداد: چرا کاری برای حفظ این دوبله‌ها نمی‌کنید.
به دوبله‌های من رسیدگی نمی‌کنند.
بهداد: یعنی پاکش می‌کنند؟
شما فکر کنید کسی هم این کار را کرد، کدام سینما آنها را نمایش می‌دهد؟
بهداد: اینها آثار و میراث فرهنگی ما است، مگر «قیصر» در وزارت ارشاد نیست؟
چرا، در فیلم‌خانه وزارت ارشاد تمام این فیلم‌ها موجود است که آقای مطمئن‌زاده رئیس آن است؛ همان کسی که بر دوبله و کیفیت آن نظارت می‌کند. منتها اجازه ندارند آنها را بیرون بدهند، آخر آنها را کجا نمایش بدهند؟
بهداد: آقای جلیلوند! ما امروز هستیم، فردا نیستیم. نسل بعد از ما شاید نصیبش شود که این فیلم‌ها را ببیند.
شما نسل الان ما را حساب کنید که احتمالا از این لحاظ قابل حساب نیستد.
بهداد: اما ما امیدواریم که آنها آن فیلم‌ها را ببینند. من فیلم «زاپاتا» را در جشنواره دیدم و حتما باز هم از این اتفاقات می‌افتد.
اما اتفاقی و به ندرت این اتفاقات پیش می‌آید.
بهداد: قبل از فردین چه بازیگر‌هایی را دوبله کردید؟
کسانی بودند که من نمی‌شناسم تا رسید به ملک‌مطیعی. یک دوره‌ای ناصر از دور افتاد.
بهداد: ایشان 3 دهه سوپراستار بود.
بله، تا اینکه پارس‌ویدئو یک فیلم ساخت که ناصر بازی می‌کرد و دوباره مشهور شد.
خمامی: چه نامی داشت؟‌(فکر می‌کند)
یادم نمی‌آید، آهان «مرد‌ها و جاده‌ها».
بهداد: آفرین به حافظه‌تان، شما چند تا فیلم ایرانی و خارجی دیدید؛ 50 هزار تا دیدید؟
(با قاطعیت می‌گوید) بله.
بهداد:‌ (می‌خندد) خیلی طالع‌ بلندی دارید. وقتی قبلا به شما می‌گفتم فکر می‌کردید دروغ می‌گویم (با دست تا زانویش را نشان می‌دهد) بچه‌ این قدی شما را می‌شناسد. شما یکسری آدم را دق دادید، آزار روحی دادید. (همگی می‌خندیم) از ناصر می‌گفتید.
آن موقع دنبال یک صدای لمپن و جاهلی برای این فیلم می‌گشتند که من هم تازه جای پل نیومن در فیلم «چه کسی آن بالا مرا دوست دارد» حرف زده بودم. آن موقع در میان گوینده‌ها کسی نبود که بتواند به شیوه جاهلی حرف بزند، اما من می‌توانستم، هرچند که آن موقع هنوز اصطلاح خوب نمی‌دانستم. من نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد که من جای بازیگران به این اشکال حرف می‌زنم. اصلا خنده «کاستر» یک خنده ویژه است شاید الان نتوانم ادایش را دربیاورم اما وقتی فیلم را می‌بینم و آن دندان‌های سفید کاستر را که قاه‌قاه می‌خندد آن وقت می‌توانم درست مثل او بخندم.
بهداد: (تعجب می‌کند و به سقف خیره می‌شود و بلند می‌خندد) خدایا!
من وقتی جای فردین حرف می‌زدم این خنده‌ها مشهور شد. خنده‌ها با هم متفاوت است؛ خنده فردین با کاستر متفاوت است. مثلا وقتی من پیتر اوتول را دوبله کردم همه وحشت کرده بودند. همین هفته پیش من فیلم اخیر او را دوبله می‌کردم که در آن نقش یک پیرمرد پادشاه را بازی می‌کرد.
بهداد: وای، دیدم؛ همان فیلمی که به آشیل التماس می‌کرد که بگذار پسرم را دفن کنم.
شما این فیلم دوبله شده را ببینید همان اوتول است با این تفاوت که فقط پیر شده.
بهداد: شما می‌توانید صدای یک جوان را هم خوب از آب دربیاورید. (کمی از فیلم «دلخون» می‌‌گوید و اینکه کاش چنگیز جلیلوند به جای او صحبت می‌کرد که از من خواست اینها را ننویسم) از بحث دور نشویم، داشتید از ملک‌مطیعی می‌گفتید.
بله، قرار بود هوشنگ کاظمی به جای او حرف بزند که صدای او آنقدر جاهلی نیست، بعد با خودشان فکر کردند که یک پسری به نام جلیلوند است که جای پل نیومن حرف زده و خوب جاهلی صحبت می‌کند و بعد آقای هوشنگ فیلم را به من نشان داد و من هم کمی صدایم را کلفت‌تر کردم البته خام.
خمامی: یک دیالوگ مثل او می‌گویید.
(با صدای ملک‌مطیعی می‌گوید) بزن دنده بریم، اینقدر موعطلش نکون. (همگی می‌خندیم)
الان که فیلم را می‌بینم، خنده‌ام می‌گیرد که من چرا این کار را کردم اما آن موقع این نوع صدا گل کرد.
خمامی: فیلم بعدی با ملک‌مطیعی چه بود؟
فیلم «کلاه مخملی» بود که صدای من کمی جاافتاده‌تر شده بود تا اینکه او کمی کنار رفت بعد از آن وقفه فیلم «قیصر» را بازی کرد.
بهداد: تا اینجا نگه دارید، با ناصر ملک‌مطیعی هیچ‌وقت راجع به صدایش جلسه داشتید؟
من با ناصر دوست بودم، من وقتی تئاتر بازی می‌کردم، ملک‌مطیعی رل اول را در تئاتر بازی می‌کرد. اتفاقا همین امروز صبح با او صحبت کردم که به من گفت (با لهجه ملک‌مطیعی بسیار جالب حرف می‌زند و می‌گوید): ماشاء‌الله جلیل جان! تو سینما را درو کردی، هر چی فیلم داشتیم برداشتی، یک خرده انصاف داشته باش، همه فیلم‌ها را گذاشتی تو جیب خودت.
بهداد: می‌خواهم بدانم آنها هیچ‌وقت در کار شما دخالت نکردند، نگفتند صدای مرا جوری دیگری دوبله کن.
هیچ‌‌کدام.
خمامی: به کارتان ایمان داشتند.
بله، آنها حتی به استودیو نمی‌آمدند.
بهداد: اگر فرصتی پیش می‌آمد که با مارلون براندو برای صداگذاری یکی از فیلم‌هایش جلسه داشته باشید، دوست داشتید با او راجع به صداگذاری صدایش مشورت کنید و حرف بزنید؟
آره، بدم نمی‌آمد.
بهداد: پس چرا یک بازیگر ایرانی مثل بهروز وثوقی اجازه نداشت در کارتان دخالت کند؟
من خودم می‌دانستم که در فیلم «طوقی» بهروز باید با چه حال و هوایی رو به روی آینه بنشیند و آواز بخواند.
بهداد: منظورم دستور نیست، اینکه برای شما تحلیل کنند، هیچ‌وقت صدای شاهد برای شما آوردند؟
اصلا.
بهداد: کدام بازیگر در ایران بود که شما او را کوچک نمی‌دیدید و اجازه داشت در کار شما دخالت کند.
هیچ‌کدام.
خمامی: شاید به این خاطر که شما صدای بیشتر ستارگان اروپا و آمریکا بودید.
شاید، آنها چه چیز‌ می‌خواستند به من بگویند. من کارم را بلدم. جمشید مشایخی با صدای من بزرگ شد، نخستین فیلمی که علی حاتمی ساخت با نام «سلطان صاحبقران» جدا از بازیگری صدایی که روی جمشید بود او را شناساند. یا مثلا مرحوم حاتمی در فیلم «ستارخان» از من خواست روی صدای عزت‌الله انتظامی حرف بزنم، من گفتم آخر او خودش گوینده است اما او اصرار داشت که این اتفاق بیفتد و در نهایت خود انتظامی هم از این اتفاق راضی بود.
بهداد: آن موقع از نظر شما سوپراستار سینما چه کسی بود؟
بهروز وثوقی در درجه اول بود و بعد هم فردین و ناصر هم که در کار‌های جاهلی فوق‌العاده بود و در آخر هم ایرج قادری البته از آن زمان که من به جای او صحبت کردم چون قادری سال‌ها بازیگر بود. در سینمای بعد از قیصر، من به جای او صحبت کردم البته من به خاطر احترامی که به فردین داشتم، نمی‌خواستم صدای شبیه به خود فردین روی قادری باشد، آن زمان قبول نکردم که به جای قادری حرف بزنم چون دوست داشتم جای کسانی حرف بزنم که فرهنگ ایرانی را در پوشش‌شان رعایت کنند اما از کارگردانانش خواستم که فقط در صورتی که او این موضوع را رعایت کند من دوبله‌اش را انجام دهم که این اتفاق افتاد.
خمامی: یعنی شما در یک فیلم هم فردین و هم قادری را با هم دوبله کردید؟
نه، در فیلم‌هایی که این دو با هم بودند من فقط فردین را دوبله می‌کردم چون می‌دانستم که او دلخور می‌شود اگر من هر دو را انجام بدهم. فردین روی صدایش خیلی تعصب داشت برایش مهم بود که چه کسی جای صدایش حرف می‌زند، البته خودش را هم از سکه نمی‌انداخت و مثلا به من می‌گفت: «جلیل‌جون! صحبت کن، اگه حرف نزنی مجبوریم بدیم به یکی دیگه»، اما من وقتی به جایش حرف می‌زدم چک سفید برایم می‌گذاشت و به من می‌گفت هرقدر می‌خواهی بنویس!
بهداد: با فردین راجع به تکنیک‌های بازیگری هم حرف می‌زدید مثلا به او می‌گفتید که اگر این کار را بکنی بهتر است؟
اصلا.
بهداد: یعنی هیچ فیلمی نبود که راجع به بازیگری‌اش با هم حرف بزنید.
اصلا، تنها فیلمی که من راجع به بازیگری کمی با فردین حرف زدم، فیلمی بود که خودم تهیه‌کننده‌اش بودم و ایده سناریویش را از یک فیلم خارجی به نام «ستیزه‌جویان» گرفته بودم و به سعید مطلبی ارائه دادم تا آن را بنویسد که در نهایت تبدیل شد به فیلمی به نام «ناجورها» که در آن با فردین راجع به لهجه کردی‌اش و حسی که باید می‌گرفت صحبت کردیم.
بهداد: چطور شد که برای نخستین‌بار تصمیم گرفتند شما به جای فردین حرف بزنید؟ آن موقع شما چنگیز جلیلوند شده بودید؟
من وقتی به جای پل نیومن و بعد از آن 2 تا فیلم دیگر را حرف زده بودم جلیلوند شده بودم. «آقای قرن بیست و یکم» نخستین فیلمی بود که من به جای فردین حرف زدم و بعد از آن هم بلافاصله «گنج قارون» را دوبله کردم و گفتم که دستمزد من 10 هزار تومان است یعنی یکدفعه از 2 هزار تومان، 10 هزار تومان دستمزد خواستم. چون می‌دانستم آن فیلم‌ فروش می‌کند و بازار تمام فیلم‌هندی‌ها را کساد می‌کند.
بهداد: آن موقع هندی‌ها فروش را گرفته بودند؟
بله.
بهداد: شما به جای بازیگران هندی هم حرف زدید؟
من در فیلم‌های هندی زیاد دوست ندارم حرف بزنم. مثلا من فقط جای سلمان‌خان، آن هم گاهی برای «مؤسسه قرن بیست و یکم» دوبله می‌کنم چرا که حس می‌کنم سلمان‌خان شبیه فردین حرف می‌زند، بگذریم بعد از اینکه «گنج قارون» اینقدر فروش کرد تمام فیلم‌های قبلی فردین را هم خواستند که من دوبله کنم و آن موقع بود که این فیلم‌ها با یک فروش عجیب و غریبی روبه رو شد.
بهداد: مثل «چشمه آب حیات».
بله.
بهداد: بهترین دوبله‌ای که تا به حال برای فردین انجام داده‌اید چه بوده است؟
«سلطان قلب‌ها» ولی این را بگویم که همه آنها خوب بود چون من روی فردین حساسیت داشتم.
بهداد: یک نکته قابل توجه که وجود دارد این است که صدای شما خیلی شبیه ایرج است. انگار که اگر شما آواز بخوانید ایرج خوانده و اگر ایرج حرف بزند گویی که شما حرف زده‌اید و شباهت هردوی اینها با چهره فردین است. بهروز وثوقی چطور سر و کله‌اش پیدا شد.
من و بهروز با هم دوبلور بودیم اما او دوبلور درجه یک نبود درجه 3 یا 4 بود. بهروز یک فیلم به نام «دزد سیاه‌پوش» را بازی کرد که خودش هم صحبت می‌کرد.
آن زمان آنقدر سرم شلوغ شده بود که نمی‌توانستم به جای همه حرف بزنم که بهروز وثوقی هم در آن زمان نخستین فیلمش را با ساموئل خاچیکیان کار کرده بود که منوچهر زمانی به جای او حرف زد. گوینده بسیار خوب و قدر و استاد دیالوگ‌های پشت کردنی بود. به قدری این دیالوگ‌ها را خنده‌دار می‌گفت که موقع ضبط نمی‌توانستیم خودمان را کنترل کنیم و بعد هم که فیلم‌های مسعود کیمیایی بعد از قیصر را منوچهر اسماعیلی حرف زد تا آخرین آن که «بلوچ» بود.
بهداد: «گوزن‌ها» را هم که خودش حرف زد.
بله، «گوزن‌ها» را من خودم قرار بود حرف بزنم اما به دلیل ورود آن فیلم به جشنواره از صدای دوبلور جلوگیری می‌کردند.
بهداد: نظرتان راجع به صدای او چه بود؟
کار زیاد مشکلی نبود چون آن پرسوناژ یک تیپ بود و اگر ناظریان هم حرف می‌زد همین بود، اگر ناصر طهماسب هم می‌گفت همین بود.
بهداد: به کدام نقش‌ها کاراکتر می‌گویید؟ من می‌خواهم نظر شخصی‌ام را بگویم اینکه در «گوزن‌ها» بهروز تیپ نبود، کاراکتر بود، تیپ وقتی از موقعیت تجاوز می‌کند تبدیل به کاراکتر می‌شود و این موضوع خیلی سیال است یعنی تیپ از کاراکتر و کاراکتر از تیپ متغیر است. به همین خاطر تا آنجایی که من با مقوله بازیگری آشنا هستم، می‌گویم که آن نقش در «گوزن‌ها» برای بهروز وثوقی یک کاراکتر بود اما حالا با توجه به اینکه شما به این نقش تیپ می‌گویید، می‌خواهم بدانم چه نقشی را کاراکتر می‌دانید؟
من فکر می‌کنم «طوقی» با «گوزن‌ها» فرق می‌کند. در«گوزن‌ها» بهروز یک تیپ است چون نقش یک جوان معتاد بیچاره است که یک حالت ثابت برای حرف زدن دارد و ما در دوبله به این جور نقش‌ها می‌گوییم تیپ.
بهداد: ما هنگام تولید این نقش برای ایفای آن تمام کاراکتر را روی آن می‌گذاریم. تولید چنین نقشی سخت است و اسامی آن هم به خاطر سهل یا سختی‌اش نیست چه بسا که یک تیپی از کاراکتر سخت‌تر باشد.
خمامی: یک مثال بزنید.
بهداد:‌ مثل اینکه شما بخواهید یک حاجی فیروز باشید، خیلی سخت است. مثلا من نقشی را که در فیلم «رقص با ماه» رضا کاهانی ایفا کردم یک کاراکتر می‌دانم، بگذریم شما داشتید درباره فیلم «گوزن‌ها» می‌گفتید.
من از لحاظ گویندگی به آن نقش تیپ می‌گویم. مثلا در فیلم «دشنه» یک تیپ است یا حتی «تنگسیر».
بهداد: خسرو سینایی و سهراب شهیدثالث یک خاطره داشتند و آن این بود که می‌گفتند ما به سینما رفتیم تا «سلطان‌ قلب‌ها» را ببینیم و کمی بخندیم ولی در انتها گریه کردیم.
این فیلم یک سادگی خیلی عمیقی داشت و تماشاگر ایرانی بشدت فردین را دوست دارد؛ تماشاگر ایرانی عاشق آن بازی و نوع حرف زدن بهروز وثوقی است. در فیلم «کندو» یک غربتی، صندلی یک بالاشهری را از زیر پایش می‌کشد و می‌گوید (با لحن حرف زدن بهروز وثوقی) «خدایا شکرت» و ما این را می‌بینیم. او 7 مرحله زجر می‌کشد و 7 خان معنوی را درمی‌نوردد. این آدم از زندان می‌آید و می‌خواهد به تطهیر برسد. دلم می‌خواهد راجع به طرز حرف زدنتان در «کندو» حرف بزنیم.
فیلم را که دیدم از کار بهروز وثوقی خیلی خوشم آمد، اما دیالوگ‌ها مشکل داشت. برای مثال لانگ‌شات‌هایی که بهروز از زندان آزاد شده و با دوستش حرف می‌زند را چندبار نگاه کردیم و خودمان برایش دیالوگ نوشتیم. در آن صحنه‌ها آنها فقط راه رفتند، حرف نزدند یعنی خود هنرپیشه چیزی نگفته است و در جریان نیستند اما من با فریدون گله که خدا رحمتش کند، نشستیم و او دیالوگ می‌گفت و من می‌نوشتم. چندین صفحه شد.
بهداد: اگر به فیلم و تیتراژش نگاه کنیم، می‌بینیم که چند دقیقه اول فیلم با دیالوگ‌های زیبایی که برایش به اتفاق مرحوم گله نوشتید پر از معنای کل فیلم است.
در قسمت‌های آخر فیلم که زبان ترکی داشت، می‌خواستیم کاری کنیم که همه بفهمند و ما می‌رفتیم از ترک‌‌زبانان معنای دیالوگ‌های ترکی را می‌پرسیدیم و شب جای‌گذاری می‌کردیم و می‌ساختیم.
بهداد: (می‌خندد) بله، شنیدم فیلم «کافر» را هم شما دوبله کردید، به جای سعید راد چه کسی حرف زد؟
ایرج ناظریان که اتفاقا خیلی راد دوست داشت به جایش حرف بزنم که به این آرزو هم رسید و من در «سفر سنگ» به جای او حرف زدم.
بهداد: در «کندو» چگونه نقش را یکدست درآوردید؟
من نسبت به کاراکتر شناخت کامل پیدا کردم، می‌دانستم باید چطور شروع کنم و با چه دیالوگی به پایان برسانم. من وقتی در قالب «کندو» فرومی‌رفتم تبدیل به بهروز وثوقی می‌شدم؛ گوینده نبودم، بازیگر بودم. وقتی بهروز کتک می‌خورد در استودیو گویی من کتک می‌خوردم، دنده‌ام درد می‌گرفت. من هیچ‌وقت این را نگفتم اما کار من در دوبله یک کار استثنایی ا‌ست، من صداسازی می‌کنم نه گویندگی. من وقتی در فیلم «فرار بزرگ» به جای مک‌کویین حرف می‌زدم همه می‌گفتند کاش تمام فیلم‌های مک‌کویین را جلیلوند صداگذاری می‌کرد.
بهداد: چه دوبله‌ای...
خمامی: خب، چرا این کار را نکردید؟
وقت نمی‌شد، من اگر وقت داشتم تمام فیلم‌ها را دوبله می‌کردم.
بهداد: (می‌خندد).
از من در سریال «40 ‌سرباز» خواستند به جای انوشیروان ارجمند حرف بزنم و محمد نوری‌زاد، کارگردان سریال به من گفت این یک رل منفی است.
خمامی: و شما که رل منفی دوست نداشتید؟
بله، اما از من خواستند که زهر این نقش را بگیرم. وقتی برای ضبط رفتیم هنوز ضبط به پایان نرسیده بود که یکدفعه آقای نوری‌زاد در را باز کرد و گفت: همینه و من نمی‌دانم که چکار کردم که باب میل او شد.
بهداد: همه همان کارهایی که کردید (می‌خندد).
در ادامه، «سلطان‌محمود غزنوی» را هم خودم صداگذاری کردم چون کمی شبیه پیتر اوتول بود و همین‌طور ادامه پیدا کرد و من در آن سریال به جای 8 نفر حرف زدم ولی در آخر پول آن 8 رل را به من ندادند و فقط همان یک نفری را که در ابتدا گفتم به من پرداختند.
بهداد: بدکاری کردند. از احساستان همزمان با دوبله می‌گفتید. دوبلور آن قدم زدن‌ها و نگاه کردن‌ها را در «کندو» ندیده، در فیلم شما اشیا برای خرد کردن دارید اما در دوبله این‌طور نیست. آکسسوار در فیلم برای بازیگری خیلی مهم است حالا شما همه اینها را فقط باید در صدایتان جمع کنید. در کدام فیلم دچار احساس شدید؟
«کندو»، چون یکی از بهترین بازی‌های بهروز وثوقی است. فاصله‌اش با بقیه فیلم‌ها زیاد نیست. من همه کار‌های بهروز را دوست داشتم و خوب صداگذاری کردم اما او هیچ‌وقت در رابطه با این مسائل قدر‌شناس نبود.
بهداد: چرا؟
نمی‌دانم شاید به خودش می‌گفت اگر هر کس دیگری هم به جای چنگیز حرف می‌زد همین می‌شد.
بهداد: وقتی در سمت مدیر دوبلاژ هستید بر چه اساسی دوبلور‌ها را انتخاب می‌کنید؟
بر اساس توانایی‌هایشان آنها را انتخاب می‌کنم. البته همه اینها بستگی به سلیقه مدیر دوبلاژ دارد.
بهداد: شما چطور بودید؟ اگر می‌دانستید دوبلوری مناسب است ولی شما از او خوشتان نمی‌‌آمد چکار می‌کردید؟
من هیچ‌وقت با هیچ‌کس مشکلی نداشتم و همیشه هرقدر هم که پول به من می‌دادند به بهترین نحو تقسیم می‌کردم بنابراین هر کسی را که دعوت می‌کردم با کمال میل برای گویندگی می‌آمد. هیچ‌وقت هم هیچ‌کسی نمی‌توانست با من مشکل داشته باشد.
خمامی: بر چه اساسی این حرف را می‌زنید.
می‌دانستند که اگر با من مشکلی داشته باشند کارشان کمتر می‌شود چون من 70 درصد فیلم‌های فارسی را صداگذاری می‌کردم و مدیر دوبلاژش بودم.
خمامی: الان چطور؟
الان این اتفاق به کرات می‌افتد به خاطر اینکه الان سینمایی نداریم. در حال حاضر اگر سینمایی باشد که بروید بلیت بخرید که فیلم خارجی را ببینید آن وقت مطمئن باشید دوسوم فیلم‌ها را با صدای من می‌شنوید.
بهداد: بهترین دوبلور زمان خودتان را چه کسی می‌دانید؟
من کار اسماعیلی را خیلی قبول دارم الان هم که سنی از او گذشته است باز هم می‌تواند نقش را بپروراند. اتفاقا هفته گذشته مشغول دوبله فیلم «نابخشوده» بودیم که من به جای کلینت ایستوود حرف می‌زدم و اسماعیلی به جای مورگان فریمن دوبله می‌کرد که من متوجه شدم او چقدر به کارش مؤمن است.
بهداد: چند دوبله با هم انجام داده‌اید؟
خیلی زیاد. من با ایرج ناظریان بیشتر همکاری کردم که اتفاقا جایش خیلی خالی است. همیشه تمام نقش‌های منفی‌ کار‌هایی که در آن حضور داشتم را ایرج می‌گفت. البته خدابیامرز گاهی هم ادای مرا درمی‌آورد. (می‌خندد)
بهداد:‌ آقا ادای شما را که همه درمی‌آورند،خب آقای جلیلوند! ما می‌رسیم به بخش دوم گفت‌وگو‌یمان. (می‌خندد)
ساعت چند است؟
خمامی: یک ربع به 12 شب است.
فکر می‌کنم تا صبح طول بکشد. (می‌خندد)
بهداد: می‌رسیم به سینمای آمریکا و اروپا...
البته قبل از اینکه به آنجا برسیم من یک نکته را بگویم که من هیچ‌وقت از هیچ‌یک از این هنرپیشه‌هایی که به جایشان صحبت کردم راضی نبودم.
خمامی: یعنی چه؟
یعنی هیچ‌کدام ارزش کار من را نفهمیدند و نشان ندادند و قدر‌دان زحماتم نبودند. مثلا بهروز وثوقی در کتابش حتی نامی از من نبرده است.
بهداد: بی‌انصافی است.
بله، به خاطر همین من از هیچ کدامشان رضایت ندارم. حاضر بودند که کسی دیگر به جای آنها حرف بزند اما به واسطه من شهرت به دست نیاورند. مثلا بهروز وثوقی در فیلم «ماه عسل»‌ خودش حرف زد ولی در نهایت همه گفتند چقدر مزخرف شده است. در روزنامه‌ها هم حرفی از من به میان نمی‌آمد چون از آنها پول می‌گرفتند و نمی‌خواستند مردم بفهمند آنها گوینده دارند چون مخاطبانشان کم می‌شد.
بهداد: البته من الان خیلی از شما تعریف می‌شنوم و همه آن بازیگران قبل از انقلاب که من گهگاهی با آنها تلفنی حرف می‌زنم هیچ‌کدامشان فکر نمی‌کردند سینمای ما اینقدر افت کند و جادوی سینما از بین برود، الان آن جادو جایش را داده است به یک فضای هنرمندانه‌ای که سینمای اروپا به سینمای ایران تلقین کرد، در صورتی که ما سینمایي طلایی داشتیم که قهرمان داشت و مخاطبش را عاشق قهرمان می‌کرد. الان سینماها خالی است و هیچ تخیلی در این نوع از سینما نیست و تماشاگر هیچ آرزویی را در آن جست‌وجو نمی‌کند و با یکسری واقعیت‌های مستندگونه احمقانه مواجه می‌شود. با از بین رفتن دوبله، دیالوگ‌نویسی از بین رفت. جز چند تا از کارگردانان که به این موضوع اهمیت می‌دهند فن دیالوگ‌نویسی از بین رفته است. من خیلی فیلمنامه می‌خوانم، باور کنید من الان فیلم‌هایی را بازی می‌کنم که دیالوگ حفظ کردن در آن برای من مشکل است اینقدر بی‌ارزش و بی‌لعاب است که...
در دهان نمی‌چرخد.
بهداد: و ارزش حفظ کردن ندارد. البته یکی از بهترین دیالوگ‌نویس‌های حال حاضر ما که اتفاقا هیچ ربطی هم به سینمای قبل از انقلاب ندارد حمید نعمت‌الله است که در «بوتیک» غوغا می‌کند.
در فیلم‌های خارجی هم دیالوگ‌نویسی خیلی خوب نیست، مثلا من در فیلم «مشت‌انداز» هم از خودم دیالوگ اضافه کردم. در فیلم «ذبیح» بهروز وثوقی گریه‌ام گرفت. (آهی می‌کشد)
بهداد: چرا آه کشیدید؟
متاسفانه حیف شد خط را گم کردیم. من به این سینما دلخوش نیستم. دوبله و سینما مرد.
بهداد: تفاوت بازیگران این نسل با نسل شما چیست؟
(آهسته به من می‌گوید: یکی از بهترین مصاحبه‌های زندگی‌ام است)
جوان‌ها خیلی پیشرفت کردند و کارهای خوبی انجام می‌دهند، منتها ضعف دیالوگ بازی آنها را کمرنگ کرده است. این بازی‌ها، یعنی دیالوگ و دکوپاژ خوب اگر به حقیقت نزدیک‌تر بود جذاب‌تر هم می‌شد. ما در آن موقع بازیگر زیادی نداشتیم تمام سینما را 4 نفر قبضه کرده بودند اما الان جوانان زیاد شده‌اند چه دختر و چه پسر. کیفیت بازی‌ خانم‌ها خیلی بهتر شده اما همه آنها قدشان کوتاه و یکدست است. مثلا خانم هدیه تهرانی یک چیز دیگر است چون قواره یک سوپراستار را دارد.
بهداد: به نظرم لیلا حاتمی هم همینطور است.یا حتی گلشیفته فراهانی.
خمامی: دوست دارم از سریال گذر از پاییز بپرسم، می‌خواهم بدانم اقتباس کردید.
به من گفتند این کاراکتر شبیه او است. ‌ای کاش با آقای شاه‌محمدی یک ماه زودتر آشنا می‌شدم تا با هم برای بستن این شخصیت بیشتر صحبت می‌کردیم. من به او گفتم که برای من کمی جلوی دوربین آمدن سخت است باید تمام حرکاتم سنجیده باشد.
خمامی: جای تعجب دارد برای کسی مثل شما که در پیشنهادات قبلی‌تان به بزرگانی همچون جیرانی، جعفری و... نه گفتید اما در یک کار مناسبتی با این سرعت کار کردید، این موضوع اصلا برایم قابل هضم نیست.
من از این بابت ترس و واهمه‌ای نداشتم فقط می‌خواستم تجربه‌ام جلوی دوربین بیشتر شود و فکر کردم که باید این نقش یک پدرخوانده باشد حالا نه لزوما مارلون براندو. همه برای این آدم ریز هستند کسی را نمی‌بیند.
خمامی: جز همسرش.
فرق می‌کند آن هم به این دلیل که آن سکانس‌‌ها برای روزهای اول فیلمبرداری است و من نمی‌دانستم باید چگونه با آنها ارتباط برقرار کنم.

بهداد: رابطه صدابردار با شما چگونه است؟
خیلی خوب است، او هم دوست دارد صداسازی برای این کار صورت بگیرد اما بالاخره همه تحت اختیار کارگردان هستیم ولي من گاهی شیطنت‌هایی راجع به صدایم انجام می‌دهم.
بهداد: نه، من راجع به صدابرداری صحنه‌ای می‌پرسم.
(جلیلوند به شیرینی‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید): من عاشق شیرینی‌ام و باید حتما شیرینی بخورم.
بهداد: استاد سمندریان هم مثل شماست.
یکی از آرزوهای من این است که حتی شده یک خط برای یک بار هم که شده با سمندریان تئاتر بازی کنم.
بهداد: آقای جلیلوند، آنونس «دلخون» را کجا دیدید؟
هم در تلویزیون هم در سینما فرهنگ دیدم. دوست داشتم به جای تو حرف می‌زدم.
بهداد: من بزودی زود این آرزوی شخصی‌ام را محقق می‌کنم تا در کارنامه‌ام باشد. خیلی دوست داشتم در فیلم «دلخون» این کار صورت بگیرد که متاسفانه نشد. اطوار خاصی در نقش جای دادم. آن کسانی که سینمای روشنفکری را دوست دارند از این فیلم خوششان نخواهد آمد. آنهایی که تئوریسین هستند حتما از این فیلم انتقاد می‌کنند اما این فیلم برای آنها نیست.برگردیم به بحث اصلی می‌خواستیم راجع به سینمای آمریکا حرف بزنیم. عده‌‌ای اعتقاد دارند دوبله به ذات سینما ضربه وارد می‌کند اما اگر دوبلور حرفه‌ای باشد این نظریه رد می‌شود مثلا چرا ما نباید فیلم «اشک‌ها و لبخندها» یا «بر بادرفته» را دوبله ببینیم؟ کسانی که فیلم هندی یا آمریکایی دوست دارند چرا باید زبان اصلی ببینند؟ فیلم بن‌هور، گلادیاتور، سزار و کلئوپاترا چرا دوبله نشده است؟ اگر کسی می‌خواهد این فیلم‌ها را بدون دوبله ببیند برود همانجایی که بدون دوبله می‌تواند ببیند. در سینماها یک فیش و گوشی کنار صندلی‌ها بگذارید که هر کسی می‌خواهد با زبان اصلی ببیند گوشی بگذارد. وقتی من بخواهم فیلم بدون دوبله ببینم فیلم را از دست می‌دهم چرا که تمام فکر و ذکرم به سمت این می‌رود که مبادا جمله‌ای را از دست بدهم و معنی‌اش را ندانم اما بادوبله من به میزانسن‌ها و بازی‌ها می‌توانم توجه کنم آن وقت است که بازیگری را می‌بینم، دوبلور این واسطه زمان را حذف می‌کند(فکر می‌کند) حالا من کجا بودم و چی می‌خواستم بگم که این شور حسینی مرا گرفت. (همه می‌خندیم).
خمامی: راجع به سینمای آمریکا حرف می‌زدید؟
بهداد: آهان، ارزیابی شما از بازیگری در آمریکا.
آنها که راجع به دوبله نظر منفی دارند به نظر من می‌خواهند با این جور بحث‌ها خودشان را مطرح کنند به خودشان می‌گویند این یک خیانت به فیلم است که آن را دوبله ببینیم در صورتی که خودشان شب همان فیلم را دوبله می‌بینند مثلا آقای کاووسی می‌گفت این کار خیانت به فیلم است آنوقت همین آدم فیلم می‌سازد، دوبلورها حرف می‌زنند.
بهداد: من پیشنهادی دارم چند تا فیش بگذارید کنار صندلی که چند تا زبان دنیا باشد که ما یک بار دوبله ببینیم یک بار بدون دوبله ببینیم این باعث بهتر شدن کیفیت دوبله و بازی بازیگر می‌شود. زبان‌مان هم بهتر می‌شود البته به نظرم اول باید صندلی‌ها بهتر شود.
خمامی: اجازه بدهید اول ما روی صندلی راحت بنشینیم، گوشی‌ها پیشکش!
بهداد: به نظرم بازیگران بزرگ اروپا و آمریکا مثل پل نیومن، مارلون براندو، آنتونی کوئین و... اگر به ایران بیایند مردم آنها را عاشقانه دوست دارند این به این خاطر است که دوبلورها آنها را برای ما تبدیل کرده‌اند. بگذریم به نظرتان بهترین دوبله‌ای که روی یک بازیگر خارجی انجام دادید، چه کسی بوده؟
این سوال را نمی‌توانم جواب بدهم چون این انتخاب برایم مشکل است نمی‌توانم بگویم در زاپاتا، مارلون براندو را یا در بیلیاردباز پل نیومن را، به هر دویشان ظلم کرده‌ام، دوبله‌های من مثل بچه‌های من است، همه‌شان را دوست دارم.
بهداد: دوبله کدام فیلم به دلتان بیشتر می‌نشیند؟ فارسی یا خارجی؟
آمریکا‌یی به خاطر اینکه من مجبور بودم روی آن خیلی کار کنم و آن شخصیت‌ها را می‌ساختم. من دامنه وسیعی برای خلاقیت داشتم.
بهداد: کدام بازیگر شما را ازخود بیخود می‌کرد
و بازی‌اش تعجب‌تان را برمی‌انگیخت.
براندو را بیشتر از همه دوست دارم اما بعدی را نمی‌توانم بگویم چون واقعا نمی‌دانم چه کسی را بگویم پل نیومن را بگویم يا لنکستر را؟ مثلا کاستر در فیلم المنگنتری برای دوبله‌اش واقعا خسته‌ام کرد. این فیلم، فیلمی بود که جایزه گرفته بود و پر بود از دیالوگ‌ها و موعظه‌های طولانی. یادم می‌آید آقای کسمایی به من می‌گفت وقتی من کنارت ایستاده بودم و تو داشتی حرف می‌زدی واقعا ترسیدم چون احساس می‌کردم الان است که قلبت بایستد، پرسیدم چرا؟ گفت برای اینکه فک تو مثل سوپاپ ماشین به هم می‌خورد و من نمی‌توانستم حرکتش را بشمارم.
یا حتی نمی‌توانم از پیتر اوتول نامی نبرم در «شیر زمستان» یا کانری در فیلم «شیر و باد» یا در فیلم «مردی که می‌خواست سلطان شود» یا فیلم «راز گل سرخ» من عاشق کانری هستم و آن سین و شین گفتن‌هایش که فقط مخصوص خودش بود.
بهداد: می‌دانید که من خیلی عاشق شما هستم؟
آره، می‌دانم (می‌خندد).
بهداد: من نوجوانی‌ام را هدیه عشق به شما کردم.
خمامی: آقای جلیلوند، می‌خواهم حستان را به کلمه‌ای که می‌گویم، بگویید.
بفرمایید.
خمامی: حامد بهداد.
سراپا atr active است، به فارسی چه می‌شود؟
خمامی: فوق واکنش!
بهداد: هیجان‌زا!
هیجان‌آور!
بهداد: شورانگیز.
همه چیز تموم!
خمامی: دقیقا همان چیزی که مد نظر من بود.
(همه می‌خندند)
بهداد: نظر لطف‌تان است.
ولی من تا به حال حامد را نشناخته بودم، احساس می‌کنم امشب او را شناختم. او همیشه با نتیجه شروع می‌کند هیچ مطلبی از زیر دستش فرار نمی‌کند و تمرکز خوبی دارد.
بهداد: ‌دقیقا چیزی که ندارم، تمرکز است.
او می‌تواند یک لال را به زبان بیاورد.
بهداد: من خیلی دوست دارم شما یکی از فیلم‌های مرا ببینید اما اینقدر سرتان شلوغ است که این اتفاق نمی‌افتد. اما به هر حال فکر کنم مجبوریم که من یک فیلم بازی کنم و شما دوبله کنید. آقای جلیلوند، دوبله یک فیلم چند درمی‌آید‌(می‌خندد).
خمامی: برای آقای بهداد کمتر حساب کنید.
فیلم فارسی مبلغش زیاد است، اما من دقیقا نمی‌دانم. اما به‌طور‌ کلی بین 5 تا 10 میلیون است.
بهداد: به هر حال من یک روز از سرمایه شخصی خودم یک DVD فیلمم را به شما می‌دهم تا دوبله کنید و از شما هم یک تخفیف ویژه می‌گیرم.
اصلا من فیلم اول شما را مجانی دوبله می‌کنم ولی فیلم بعدی را 2برابر!
بهداد: وای خدایا چه روزی بشود آن روز (روی پایش به سختی می‌کوبد). تفاوت بازی براندو با پل نیومن چیست؟ یا پل نیومن با برتون.
اینها را من سعی می‌کنم برای هر کدامشان یک شاخصه داشته باشم صدای تودماغی مخصوص براندوست. من در حنجره‌ام می‌دانم کدام تار صوتی مخصوص چه نوع صدایی است و همه اینها تحت کنترل خودم است اما به هر حال بین مارلون براندو و پل نیومن می‌توانم بگویم براندو خیلی تودار است حتی با چشمانش حرف می‌زند.
بهداد: اما بازی‌اش بسیار بیرونی و انفجاری است. یک جوششی در بازی‌اش است.
دقیقا، آدم نمی‌داند که پشت حس بعدی‌اش چیست، و خیلی سخت است و با پل نیومن متفاوت است.
بهداد: چه تفاوتی دارد؟
نیومن صاحب سبک است.
بهداد: براندو وقتی می‌خواهد حرف بزند زمان می‌برد که کسی بفهمد او چه می‌خواهد بگوید. دقیقا، باید دورخیز کرد، حرکت چشم، لب و... بسیار غافلگیرکننده است. اگر از نگاه یک دوبلور نگاه کنیم تکنیک‌ها و معانی کلمه‌ها را می‌فهمیم اینکه یک کلمه را بپروران، بپز، پخت کن، دم که کشید تازه هنوز کمی مانده که دربیاید. این یعنی براندو، روی حسش کار می‌کند. نظرتان راجع به دوبله ناصر طهماسب چیست؟ مشخصا روی جک نیکلسون بگویید.
صدای خیلی خوبی دارد و خیلی خوب هم روی نیکلسون می‌نشیند نخستین فیلمی که از او در ایران دوبله شد «می‌سوری، می‌سوزد» نام داشت که مارلون براندو هم بازی می‌کرد. من در این فیلم جای هر دوی اینها حرف زدم. فیلم بعدی‌شان «بر فراز آشیانه فاخته» بود اما اختلافی با صاحب استودیو پیدا کردم و گفتم که دوبله نمی‌کنم، گفتم که 5 هزار تومان می‌گیرم در صورتی که قبلا 2 هزار تومان می‌گرفتم که به من گفتند اشکالی ندارد به کس دیگری بدهیم گفتم نه اشکالی ندارد، اینطور شد که ناصر طهماسب جای نیکلسون حرف زد.
بهداد: خیلی صدای خوبی روی نیکلسون گذاشت من یک پالس مثبت زیادی از او می‌گیرم. الان هم مثل گذشته در استودیو فریاد می‌زنید یا نگران صدایتان هستید؟
نه.
بهداد: آخر من «در اتوبوسی به نام هوس» می‌فهمیدم که دوبلور فریاد می‌زند.فیلمی که در آن مونولوگ یا یک سونولوگ خیلی خوب داشته باشید کدام است؟
«گوشه‌گیران آلتونا» که سوفیا لورن در آن بازی کرده است.
بهداد: حدس می‌زنم که متن‌اش را ژان پل سارتر نوشته است.
نمی‌دانم.
بهداد: چند تا از دوبله‌های موفق‌تان را بگویید.
«چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد»، «شب ایگووانا» و «بکت» که در آن پیتر اوتول بازی کرده است.
بهداد: چرا اینقدر به «پیتر اوتول» علاقه دارید؟
چون یک بازی متفاوت دارد.
بهداد: بشدت وجوهات شاهزادگی او را حفظ می‌کنید.
بله، او یک صدای اصیل انگلیسی دارد. مثلا «لورنس عربستان» شاهکار اوست که اتفاقا شاهکار دوبله هم هست.
بهداد:دیگر چه فیلم‌هایی؟
«لویی پنجم»، ‌«آقای چیپس»، «شیر در زمستان» و خیلی‌های دیگر.
بهداد: از فیلم‌های کلاسیک آن دوره کدام را دوبله کردید؟
فیلم «دکتر فاستوس» با بازی برتون فوق‌العاده است. گویشی که در آن فیلم وجود دارد با بقیه فیلم‌های او متفاوت است. فکر می‌کنید او خود شیطان است که دارد حرف می‌زند اما اول فیلم دیدید که او بزرگ‌ترین کشیش دنیاست.
بهداد: با اینکه امکانات خیلی بیشتر شده اما صداها خیلی بی‌برکت شده و افت کرده است. چرا قبلا تلاش‌شان دیده می‌شده است؟
میکس فیلم‌ها مشکل دارد. فقط به خاطر نبود رقابت سینمایی دوبله‌ای این مشکل وجود دارد. در تلویزیون که اصلا هیچ کیفیتی وجود ندارد هر کسی جای هر کسی حرف می‌زند. یک پسر بچه را برای یک مرد می‌گذارند. شما الان نگاه کنید جومونگ مشهور شده در حالی که صداها اصلا به آنها نمی‌خورد و این از بدبختی و بی‌کیفیتی صداگذاری‌هاست که مردم از این جومونگ خوش‌شان آمده به نظرم دوبله‌اش صفر است.
بهداد: سریالش هم صفر است. بازیگر بی‌ارزش آنجا را می‌آورند اینجا و میلیون‌ها تومان خرجش می‌کنند. بعد به ما بازیگرانی که از دل ایران به دنیا آمدیم هیچ اهمیتی نمی‌دهند.
کسی دیگر برای سینما ارزش قائل نیست.
بهداد: ریچارد هریس را هم دوبله کرده‌اید؟
نه!
بهداد: جک لمون را چطور؟
منوچهر نوذری دوبله کرده است.
بهداد: چقدر هم قشنگ انجام داده است.دیگر چه کسانی بودند؟
کسانی بودند که من اصلا دوست نداشتم به جایشان صحبت کنم مثل جیمز استوارت.
خمامی: خاطره‌ای در این زمینه‌ها دارید؟
یادم می‌آید فیلمی به نام «الدورادو» را دوبله کردیم که خیلی فوق‌العاده شد وقتی این فیلم را ضبط می‌کردیم یکدفعه آقای کامل آمد و یک چک
5 هزار تومانی را در پاکت به من داد که از طرف آقای اخوان بود و روی آن پاکت به انگلیسی نوشته شده بود که ژوکر پیش تو لنگ می‌اندازد! و معنی فارسی‌اش یادم می‌آید که به من گفتند یعنی به خاک مالاندن پهلوان. به هر حال وقتی من آن رل را گفتم و این فیلم یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های جان وین شد اما بعد از آن دیگر نگفتم و با ایرج دوستدار دیگر هیچ دوبله‌ای نکردیم و با هم قهر بودیم تا به «دلیجان آتش» رسید که البته جوری صداگذاری کردیم که از هم جدا بودیم یعنی من یک جای دیگر دوبله کردم او هم جایی دیگر و من جوری دیالوگ گفتم که جان وین سکه یک پول شد و تمام فیلم شده بود داگلاس یعنی نمی‌گذاشتم جان وین نفس بکشد پشت سرش دیالوگ می‌گفتم.
بهداد: آنتونی کوئین هم بازی کرده بود.
در فیلم «حضرت عیسی»‌ که ده‌ها نفر تست دادند در نهایت من حرف زدم.
بهداد: ستاره اقبال شما عجب ستاره‌ای‌است. (با خودش فکر می‌کند).
من در حضور آن افراد خارجی که می‌خواستند یک دوبلور ایرانی را انتخاب کنند تست دادم که هنوز جمله چهارم را نگفته بودم یک نفر از آنها به شیشه استودیو زد و با انگشت علامت موفقیت را نشان داد و گفت great، من هم که معنی این حرکت او را جور دیگری برداشت کرده بودم آمدم بیرون از استودیو که یقه‌اش را بگیرم و با او دعوا کنم. یک دفعه او مرا بغل کرد و جمله‌ای انگلیسی گفت که من به روبیک گفتم «روبیک این داره به من فحش می‌ده» (همه می‌خندیم) که در نهایت فهمیدم از من کلی تعریف کرده بود و از صدای من راضی بوده است. من به خاطر آن فیلم نمره 99 برای دوبله از 100 نمره گرفتم.
بهداد: آخرین و عجب فیلمی بود آن فیلم.
بله، بازیگر نقش مسیح آنقدر تاثیرگذار و خوب بازی کرده بود که چند ماه بعد از آن کار دق می‌کند و می‌میرد.
بهداد: تا به حال با هیچکدام از بازیگران خارجی که صدایشان شدید، برخورد داشته‌اید؟
خمامی: آنها صدای شما را شنیدند؟
نمی‌دانم، شاید. به من گفته بودند که «براینر» صدای مرا شنیده. آنهایی که می‌گویند بازیگران خارجی صدایشان را شنیده‌اند دروغ می‌گویند و غلو می‌کنند. من یک بار لاس‌وگاس رفته بودم آقای دین مارتین را ببینم و با او عکس بگیرم که اجازه نمی‌دادند و بالاخره با مکافات به یکی از افراد آنجا پیغام دادم که از طرف من بگویند که من دوبلور ایشان هستم و گویا آقای مارتین جواب پیغام مرا اینطور به آن آقا داده بودند که به ایشان بگویید در 50 تا از کشورهای دنیا 50 تا گوینده به جای من حرف زدند و ایشان هم یکی از آنهاست و من گفتم به ایشان بگویید من صدای ایشان را جور دیگری دوبله کردم به‌طور‌‌ی که اگر ایشان صدای مرا در فیلم‌هایشان بشنوند فکر می‌کنند به فارسی حرف زده‌اند و اصرار کردم که این پیغام را به گوششان برسانند و بعد از آن منشی ارشد مارتین آمد و پیغام آورد که آقای مارتین خیلی گرفتار هستند و نمی‌توانند شما را ببینند اما برای شما یک بلیت کنسرت فرستاده‌اند. حالا اگر هر کس دیگری جای من بود می‌گفت که من با مارتین حرف زدم و او به من گفت آفرین عجب صدایی داری، نکند یک موقع جواب نامه‌هایم را ندهی! (باخنده) مثل آقای... که می‌گفت من با آلن دلون رفیقم و برایم 2 تا عکس فرستاد که من به او گفتم 2 تا عکس خوب بفرست. من با تمام شهرتم در دوبله نتوانستم هیچکدام از اینها را ببینم.
بهداد: شاگرد خوب تربیت نمی‌کنید؟
نه، برای چه کسی؟ برای تلویزیون؟ من برای تلویزیون دیگر دوبله نمی‌کنم چون مرا کنار کسانی قرار می‌دهند که هنوز فرق دست راست و چپشان را نمی‌دانند، اینجوری صدای ما دوبلورهای قدیمی خراب می‌شود.
بهداد: یک دوره‌ای از هم دور شده بودید اختلافات حل شد.
من با کسی اختلاف ندارم آنها خودشان با من اختلاف دارند. وقتی از من پرسیدید من نام اسماعیلی را آوردم اما برعکس اتفاق نمی‌افتد.
بهداد: شاید ایشان هم گفته باشد. در تمام این مملکت اسم 2 تا دوبلور به‌عنوان ستاره مطرح است شما و آقای اسماعیلی این برای همه واضح است. حیف است چرا شاگرد تربیت نمی‌کنید.
من وقتش را ندارم ضمن اینکه کسی هم حاضر نیست بیاید شاگردی کند.
بهداد: آقای جلیلوند از من دعوت نمی‌کنید بیایم
2 خط در یکی از فیلم‌هایتان صداگذاری کنم.
(می‌خندد) حتما!
بهداد: چرا تحویلم نمی‌گیرد آقای جلیلوند.
این چه حرفیه که می‌زنی؟ مطمئن باش این اتفاق می‌افتد.من اصلا فرصت تربیت کردن شاگرد را ندارم به خاطر اینکه در حال حاضر مشغول راه‌اندازی شرکت بزرگی هستم.
این شرکت در چه زمینه‌ای فعالیت کرده و چه نام دارد؟
«کاوشگران صنعت و طبیعت»، این شرکت سیستم جدیدی است که من طراحی آن را در آمریکا انجام دادم و در ایران راه‌اندازی خواهم کرد. متاسفانه الان کار تربیت کردن شاگرد ارزش ندارد. من در همین سریالی که اخیرا کار کردم هیچکس قدردان زحماتم نبود حتی یک نفر هم تلفن نکرد تشکر کوچکی کند. این از حسادت اطرافیان است. آدم‌های اطراف ما فقط حرف می‌زنند. هیچکس هوای هیچکس را ندارد بویژه در دوبله و من متاسفم از این اتفاق، گاهی بخاطر این مساله گریه می‌کنم. فاجعه است که ما 70 میلیون جمعیت داریم با 70 گوینده، این یعنی هر یک‌میلیون یک گوینده! واقعیت تلخی است اما باید بپذیریم کسی حاضر نیست شاگرد کس دیگری شود. در همین تلویزیون یک بار مرا برای تدریس دعوت نکردند و من شنیدم که می‌گویند اگر جلیلوند بیاید ما نیستیم.در صورتی که من می‌دانم چطور یک گوینده بپرورانم.
بهداد: رامبد جوان در میان بازیگرانی که دوبله می‌کنند، چطور است؟
خوب است.
بهداد: امین حیایی چطور؟
بسیار خوب است.
بهداد: ترانه علیدوستی چطور؟
فکر می‌کنم برای تئاتر مساعدتر است تا دوبله.
بهداد: به هر حال دوست دارم بدانم یک بازیگر چطور می‌تواند دوبله کند؟
آنها در دوبله حرفه‌ای نیستند به خاطر همین فیلم از حال و هوایش بیرون می‌آید اما آقای پرستویی اینجور نیست، ایشان در این زمینه خیلی بااستعداد است ضمن اینکه امین هم بد نیست.
خسرو شکیبایی در اوایل انقلاب با من در فیلم «شعله» حرف می‌زد، من با صراحت به او گفتم خسرو صدای تو به درد دوبله نمی‌خورد تو اگر هنرپیشه شوی موفق می‌شوی.
بهداد: (نجوا می‌کند) بازیگر درجه یکی بود.
تو با صدایت می‌توانی تیپ بگیری، پس تو باید هنرپیشه شوی که در نهایت او به من گفت شما راجع به این حرفت به من معتقد هستی، من گفتم صددرصد.او رفت دنبال بازیگری و یادم هست یک بار بعد از
10 سال در استودیو مشغول دوبله فیلم دوستان بودم، پای میز، مشغول گویندگی که یک دفعه یک نفر آمد و پای مرا محکم گرفت؛ استاد نوکرتم. دست کشیدم به موهایش و دیدم بلند است اما سر و صورتش معلوم نیست وقتی سرش را تا سینه‌ام بالا آورد لباسم خیس شده بود دیدم خسرو است، به من گفت استاد اونی که می‌خواستی شدم!
(بهداد بغض می‌کند و از من می‌خواهد این جمله را تیتر کنم)
خمامی: هامون او فوق‌العاده است.
موقع دیدن همان فیلم بود که فهمیدم چه بازیگر توانایی است.
بهداد: مرحوم شكيبايي پدیده بازیگری بعد از انقلاب بود (اسم شما عجین است با نام‌های بزرگ سینمای ایران و آمریکا، (سکوت می‌کند و با خنده می‌گوید) آقای جلیلوند ساعت 03:1 دقیقه بعد از نیمه‌شب است راست و حسینی فکر می‌کردم اونی که از پا درمی‌آید شمایید. (همگی بلند می‌خندیدم) آرزوی من همیشه این بوده که جایزه‌ام را به شما تقدیم کنم به هر دلیلی جایزه نصیبم نشد مهم نیست، نیتم مهم است که جایزه‌ام را به مارلون براندو تقدیم می‌کنم. رویای من در زندگی دیدن او بود حتی یک ثانیه از نزدیک، آرزوی بدی نبود اما نشد، نشد به خاطر هزاران دلیل احمقانه مثل نداشتن پاسپورت، نداشتن پول، نداشتن آدرسش (خنده تلخی می‌کند) این آرزو به یک دست‌نیافتنی تبدیل شد.
همان روزی که شما دوباره به ایران برگشتید و من به اتفاق براهنی آمدم و شما را دیدم فکر می‌کنم مهرم به دلتان افتاد و شما بعد از 5 دقیقه مرا به دوستی پذیرفتید. گاهی وقتی اسم شما را روی گوشی‌ام می‌بینم که نوشته جلیلوند ذوق‌زده می‌شوم مثل هفته پیش که با بهرام رادان، مشغول فیلمی بودیم، یکدفعه تلفنم زنگ خورد و روی صفحه‌اش نامتان را دیدم با شوق بر پیشانی زدم و گفتم وای.. که رادان با طنازی کنایه زد که من در جوابش گفتم (نه جون تو چنگیز جلیلونده) ما شما را خیلی خوب می‌شناسیم. به خاطر همین روزی که برای نخستین بار به شما زنگ زدم (با یادآوری این خاطره خنده‌اش می‌‌گیرد، خودش را کنترل می‌کند و ادامه می‌دهد) شما جواب دادید و گفتید بله جانم بفرمایید: پدرم کنارم بود من به او گفتم بابا فردین... بهروز وثوقی... مارلون براندو... پل نیومن... پیتر اوتول، همه (صدایش را بلند می‌کند) با لکنت: جناب جلیلوند سلام عرض می‌کنم من حامد بهداد هستم من می‌تونم چند لحظه وقت‌تان را بگیرم؟ من فیلم دومم را بازی کردم به نام «بوتیک» من برای این فیلم جایزه می‌گیرم و آن را به شما تقدیم می‌کنم، دقیقا در سالی که مارلون براندو مرده بود من به شما گفتم که هیچ چیز از آن آدم نمانده حتی خاکسترش را هم در جزیره‌ای ریختند، فقط صدای او مانده، بگذارید این جایزه را به شما تقدیم کنم. آن موقع فکر کردم که شما در دلتان گفتید: این بچه کمی پذیرفتنی است. آقای جلیلوند یادتان هست آن روز تلفنی گفتم امسال کاندیدا می‌شوم؟ همچنین گفتم هر سال به طرز خیلی مسخره‌ای کاندیدا خواهم شد (همگی با صدای بلند می‌خندیدیم) از آن اتفاق
8 سال گذشته.
خمامی: و شما 7 بار کاندیدا شدید...!
(جلیلوند از خنده سرخ می‌شود)
بهداد: شما آن فیلم‌هایی را هم که کاندیدا نکردند کاندید شده بدانید حتی جایزه را گرفته شده بدانید. شما هر سال برای اختتامیه در سالن بودید، یک بار نیامدید که من در آن سال برای «روز سوم» کاندیدا بودم. زنگ زدم و به شما گفتم آقای جلیلوند در سالن هستید؟ شما گفتید من در یک میهمانی هستم. گفتم آقای جلیلوند من آخر نمی‌دانستم که کاندیدا می‌شوم و شما گفتید باید می‌دانستید جانم! (جلیلوند از خنده ریسه می‌رود) در نهایت یادم آمد که خودم به شما گفتم هر سال به طرز احمقانه‌ای کاندیدا خواهم شد. من افتخار دوستی با شما را دارم. من مملوم از افتخار و لبریز از اینکه افتخار کنم به این موضوع که از 5 سالگی صدای شما را شنیده‌ام. ارادتم هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود، نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت خاطره‌هایتان تکراری نیست! اینقدر تنوع! مگه می‌شه؟ بله می‌شه. با جلیلوند استثنایی همه چیز می‌شود. حسن ختام این مصاحبه حرف‌های شماست.
خوشحالم که این وقت را با هم گذراندیم.
خمامی:30 دقیقه پرباری بود؛ آخر آقای جلیلوند تلفنی به من گفته بودند که تنها 30 دقیقه برای مصاحبه وقت خواهند گذاشت.
جلیلوند و بهداد بلند می‌خندند و همین خنده شیرین حسن ختامی است برای این مصاحبه شورانگیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:52  توسط محمد تاجیک  |