گفتوگو با ماهچهره خليلي، بازيگر سينما و تلويزيون/دنیا خمامی -وطن امروز
دوستداشتم نقش«قطام» را بازي كنم
خانم خلیلی! شما چیزی حدود 18 سال در لندن زندگی کردهاید. برایم عجیب است که چطور به همین راحتی وقتی ایران آمدید بازیگر شدید؟ دوست دارم بدانم اصلا دغدغه بازیگر شدن داشتید؟
من اصلا برنامهای برای بازیگر شدن نداشتم چون رشته اصلیام معماری بود و در لندن سردبیر یک مجله بودم، تصمیم گرفتم سفری به ایران داشته باشم تا بیایم و ایرانگردی کنم. این سفر مصادف شد با درگذشت مرحوم فردین. در مراسم بزرگداشت وي خیلی از اهالی هنر ایران را ملاقات کردم. در دیداری که با ایرج قادری داشتم، پیشنهاد بازی در فیلم جدیدش را به من داد و این مصادف بود با زمانی که سفرم به پایان رسیده بود و میخواستم به لندن بازگردم. قادری از من شماره تماس گرفت و قرار شد بعد از نوشتن فیلمنامه به من زنگ بزند. وقتی فیلمنامه را خواندم خیلی برایم جالب بود، چون نخستین باری بود که فرمت یک فیلمنامه را میدیدم و همه چیز برایم عجیب بود. این پیشنهاد را به خاطر جالب بودنش قبول کردم.
یعنی هیچ انگیزهای از قبل، شما را به سمت بازیگری پیش نبرد؟
همانطور که من کارهای مادربزرگم (مرحوم پروین سلیمانی) را آرشیو کرده بودم، دوست داشتم یک روز هم نوه من یک کار از من ببیند و آرشیو کند و به نوعی یک یادگاری از خودم بهجا بگذارم. هر دختر جوانی آرزو دارد روزی بازیگر شود. خیلی شانسی این اتفاق برای من افتاد و دوست نداشتم این موقعیت را از دست بدهم. این را هم بگویم که من اصلا به ادامه دادن فکر نمیکردم و فقط دوست داشتم جلوی دوربین رفتن را تجربه کنم.
پس دغدغهای برای بازیگر شدن نداشتید و فقط درمسیرش قرار گرفتید.
دقیقا بر اساس یکسری اتفاقات و شانس پیش رفتم. 2 سال بعد از «در چشم باد» فیلم « پرونده هاوانا » به من پیشنهاد شد که آن هم گیشه نبود. تا اینکه رسیدم به «ایستگاه متروک» و 4 سال بعد هم که به فیلم «تله» رسیدم که به قول شما گیشه بود.
نقش شما در « چشمان سیاه » نقش یک آدم نابینا بود؛ نقشی که کارکشتهترها بعد از تمرینهای بسیار به آن میرسند. البته در این فیلم بازی بدی هم ارائه ندادید.
متشکرم، اتفاقا جذابیت این انتخاب هم بیشتر به این خاطر بود که نقشی سخت بود و مرا درگیر خودش میکرد. من تمام تلاشم را کردم که این کاراکتر را دربیاورم. این جنگ با خودم را دوست داشتم. از سوی دیگر این دختر نابینا، شاعر هم بود و من با ادبیات ایران هیچ آشنایی نداشتم. فیلم با یک مشاعره با شعری از حافظ شروع میشد و من هیچ آشنایی با حافظ و اشعارش نداشتم. اینها موجب شد من این نقش را انتخاب کنم. من حتی در ابتدا ترسیدم و گفتم که نمیتوانم این نقش را بازی کنم اما آقای قادری گفتند تو میتوانی چون من میخواهم و کارم را هم بلد هستم! و واقعا هم در نهایت فهمیدم که کارش را خوب بلد است. من با عشق آن نقش را بازی کردم و خوشحالم که شما میگویی این نقش خوب از آب در آمده است.
سینمای قادری از آن دست سینماهایی است که بازیگرانش در ادامه به سمت سینمای گیشه میروند و تبدیل میشوند به بازیگران تجاری. اصلا هیچ تصویر ذهنی درباره ایرج قادری داشتید و به این موضوع فکر کرده بودید که ممکن است یک بازیگر تجاری شوید؟
نه. من اصلا با این تعاریف آشنایی نداشتم و فقط میدانستم که ایشان معرف بازیگران جدید است. به این فکر نمیکردم که در ادامه میخواهم چطور کار کنم؛ هنری باشم یا تجاری. فقط منتظر بودم ببینم پیشنهاد بعدیام چیست که البته کارهای بعدی مثل«در چشم باد» کارهای خیلی خوبی بود و با بازیگرانی کار کردم که اتفاقا بازیگران حرفهای و بسیار خوبی هستند و فکر نمیکنم به سمت بازیگر تجاری بودن رفته باشم.
البته منظور من سینما بود.
من «در چشم باد» را بازی کردم و بعد از آن هم که در «مختارنامه» حضور داشتم. تازه بعد از 2 سال فیلم«نقاب» به من پیشنهاد شد که با توجه به نقش کوتاهی که در این فیلم داشتم زیاد نمیتوانم درباره آن نظر بدهم. اما در هر صورت میخواستم با تجربه کردن، خودم را پیدا کنم و نمیخواستم برای خودم مشخص کنم در چه قالبی بیشتر باشم؛ تجاری یا هنری.
شما بعد از «چشمان سیاه» سریالهای «مختارنامه»،
« درچشم باد» و «نردبام آسمان» را کار کردید. کارهای تاریخی توانایی بالایی میخواهد و انرژی زیادی از بازیگر میگیرد. شما هم که بازیگری تازه کار بودید، چطور از پس سنگینی این کارها بر آمدید؟
این اتفاقی است که فکر میکنم خیلی شانسی برای من رخ داد. من برای تمام این سریالها انتخاب شدم، بنابراین تعمدی از جانب من پشت این قضیه نبوده است. من این را میدانستم که نباید در یک قالب خاص کلیشه شوم، بر فرض مثال اگر الان دوباره به من پیشنهادشود که نقش یک آدم نابینا را بازی کنم تحت هیچ شرایطی نمیپذیرم با اینکه میدانم الان خیلی بهتر میتوانم بازی کنم. این چند نقش تاریخی که من بازی کردم خیلی باهم تفاوت دارند و شاید همین موضوع یکی از دلایلی باشد که من آنها را انتخاب کردم. در سریال «درچشم باد» من نقش زنی که بسیار قدرتمند و تواناست را بازی کردم؛ زنی روستایی که سخت کار میکند و در سرما از سرزمینش هجرت میکند و به شهر میآید، در آنجا بچه هایش به دنیا میآیند و آنها را با مشقت بسیار بزرگ میکند. حالا این نقش با نقشی که من در سریال «مختارنامه» دارم خیلی فرق دارد؛ در «مختارنامه» نقش یک زن عرب جاهل قدرتطلب و جاهطلب را دارم که از آن بزن بهادرهای عصبانی است که گاهی حتی آدم هم میکشد و این 2نقش از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند. بیننده نمیتواند تشخیص دهد که آیا این همان گلنسای «درچشم باد» است؟ بعد از آن«کلاه پهلوی» به من پیشنهاد شد؛ نقش یک زن انگلیسی با گریمی بسیار متفاوت.
اگر اشتباه نکنم در نقش«سن سی» حضور دارید. نقش را بهخاطر تسلطتان به زبان انگلیسی انتخاب کردید؟
انتخاب شدم.
جالب است، بازیگر حق انتخاب دارد تعجب میکنم چرا شما همیشه انتخاب شدهاید و هیچ وقت انتخاب نکرده اید؟
نمیدانم کدام بهتراست. دوست دارم انتخاب بشوم. ممکن است در«کلاه پهلوی» به این خاطر انتخاب شده باشم که به زبان انگلیسی تسلط دارم اما همین انتخاب هم برای من خوب شد و بازی خوبی درآمد. آقای دری میخواست بازیگری را برای این نقش انتخاب کند که به زبان انگلیسی دیپلمات حرف بزند. برای همین هم مرا برای این نقش انتخاب کرد چون من بلد بودم که این گویشها را چطور از آب در بیاورم. من بر اساس تواناییام انتخاب شدم و فکر میکنم در این حد حق انتخاب دارم که تصمیم بگیرم سر پروژه بروم یا نه.
منظور من این است که تا به حال شده فیلمنامه را به شما بدهند و به سلیقه خود از میان آن نقش مورد علاقهتان را انتخاب کنید؟
نه، این اتفاق تا به حال برای من نیفتاده و فکر نمیکنم برای کسی هم این اتفاق افتاده باشد. ما همیشه بر اساس تواناییهایمان برای نقشهایمان انتخاب میشویم، چون به هر صورت ما انتخاب میشویم پس نباید حرفی در آن باشد. من میتوانم ایدههایم را بدهم، مثلا برای فیلم «سایه وحشت» به من نقش 2 زن را پیشنهاد کردند که یکی را انتخاب کردم یا مثلا در فیلمی، نقش یک به من پیشنهاد شده بود اما در آخر، نقش مکمل را برگزیدم. برای من این پروسه به این شکل است؛ ابتدا نقشهایم را انتخاب میکنم و بعد اصلاحات مدنظرم را در آن اعمال میکنم.
اما عکس این اتفاق برای بازیگران ما افتخار است، بگذریم. حضورتان در «مختارنامه» چگونه اتفاق افتاد؟
کار کردن با آقای میرباقری در «مختارنامه» اتفاق بزرگی بود و اصلا به قرارداد و مسائل مالی فکر نمیکردم. در آن زمان به اتفاق خانوادهام در انگلیس از بیژن میرباقری تنها سریال«امام علی» را دیده بوديم و برایمان جالب بود. نقش «قطام» را که ویشکا آسایش ایفاگر آن بود خیلی دوست داشتم. مادرم همیشه میگفت اگر خواستی بازیگر شوی حتما از این جور نقشها بازی کن تا در خاطرهها بمانی. همیشه دوست داشتم جای او بازی کنم. آخر مادربزرگم همیشه دوست داشت من بازیگر شوم. موقعی که به من گفتند میرباقری میخواهد تو را برای کارش انتخاب کند، دست و پایم میلرزید.
برای این نقش تست دادید؟
بله، تست گریم، لباس و بازی دادم. پروسه انتخاب بازیگر این سریال خیلی طول کشید به حدی که من به انگلیس بازگشتم و آن سال خیلی اتفاقی به فستیوال کن رفتم و آنجا آقای ایرج شهرزادی که صدابردار «مختارنامه» بودند را هم دیدم و با هم گپ زدیم. من از سابقه بازیام در فیلم «چشمان سیاه» و سریال «در چشم باد» گفتم و ایشان هم مرا به آقای میرباقری معرفی کردند. آقای میرباقری گفته بودند من از قبل خودم او را انتخاب کردهام و اتفاقا در ایران هم چند نفر مرا برای این نقش به آقای میرباقری معرفی کرده بودند که بازهم ایشان گفته بودند که او را دیدهام و انتخابش کردهام.
همه شما را برای این نقش انتخاب کرده بودند؟
(میخندد) بله، برای خودم هم جالب بود که همه برای این نقش روی من حساب کرده بودند و خودم تعجب کرده بودم که هیچ آشنایی حرفهای با سینمای میرباقری ندارم. زبان خیلی ثقیلی در فیلمشان حکمفرماست که من آن را خیلی بلد نبودم و فکر میکنم بیشتر به خاطر ظاهر فیزیکی مرا برای این نقش انتخاب کرده بودند چون من ورزشهای رزمی (جودو با چاقو) هم انجام میدهم.
هیچوقت در طول کار به خاطر سختی بیش از اندازه این نقش پشیمان هم شدید؟
(با قاطعیت میگوید) نه اصلا، اینقدر برای این نقش هیجان داشتم که روز به روز انرژیام بیشتر میشد، به همین خاطر و همچنین احترام بسیار زیادی که برای میرباقری قائل هستم آن قرارداد را سفید امضا کردم.
شما پژوهشی برای این نقش کردید؟ چون با تاریخ و فرهنگ غریبه بودید چطور درباره مختار و امام حسین(ع) وآن دوران اطلاعات جمع کردید؟
برای همه بازیهایم اطلاعات جمع میکنم. برای «در چشم باد» وقت زیادی برای آشنایی با نهضت جنگل و میرزا کوچک خان گذاشتم. برای«مختارنامه» آشنایی ابتدایی با شخصیت مختار داشتم (چون ما خانوادهای مذهبی هستیم) اما در رابطه با نقش خودم کتابهای بسیاری درباره قدرت زنان عرب در آن زمان خواندم و فهمیدم که آنها زنان بسیار قدرتمندی بودند که تواناییهای زیادی داشتند.
در «مختارنامه» یک فهرست بلندبالا از بازیگران مشهور سینما وجود دارد، برای اینکه جلوی آنها کم نیاورید چه کار کردید؟ نترسیدید؟
وای، اجازه بدهید من خاطرهای از روز ابتدایی فیلمبرداری بگویم. آن روز من حس غریبی داشتم، نخستین سکانسم بود و روبهروی فریبرز عربنیا، فریبا کوثری، نسرین مقانلو و ژاله علو بودم. قرار بود من در آن لحظه به یکی از اشتباهاتم اعتراف کنم و میرباقری به من گفت که تو الان باید بعد از گفتن این دیالوگها گریه کنی. دیالوگها آنقدر سخت بود که من حتی معنای آنها را هم نمیفهمیدم. حالا فکر کنید باید به خاطرش گریه هم میکردم. در آن لحظه گریمور به آقای میرباقری گفت که هر موقع آماده بودید به من بگویید که بیایم و برایش گریه کمکی بگذارم. من از این بابت خیلی خوشحال شدم که بالاخره در یک مورد به من کمک شده، اما میرباقری یکدفعه گفت که ایشان قرار است یک نقش بزرگ را ایفا کند و قرار نیست از گریه مصنوعی برایش استفاده شود، باید واقعی گریه کند. در آن لحظه من از فشار بسیار زیادی که بر من بود زار زار گریه کردم (همه میخندیم). از همان لحظه فهمیدم که این کار شوخی نیست و خیلی نقشم را جدی گرفتم.
در سریال «در چشم باد» شما نقش «گلنساء» را از 24 تا 55 سالگی بازی کردهاید ولی جز گریم سپیدی مو، هیچ آثاری از پیری در شما نمیبینیم، نه در صدا و نه در حرکت... .
گریم به حس بازیگر خیلی کمک میکند و من بعد از گریم در آن سریال احساس پیری میکردم. نکتهای که خیلی به حس پیری در من کمک کرد این بود که ما به ترتیب سن فیلمبرداری کردیم و واقعا از 24 تا 55 سالگی به ترتیب تولید شد، اما چیزی که هست مگر مادران ما در سن 55 سالگی خیلی پیر شدهاند؟ آدمها در این سن آنقدرها هم پیر نشدهاند و سن جاافتادگیشان است نه پیریشان و صرفا یک شکستگی در ظاهرشان هست. «گلنساء» پیر نیست که بخواهم آن را از لحاظ گویش و حرکت فرسوده نشان بدهم، او یک زن روستایی است که مشکلات بسیاری را به تنهایی از پیش رو برداشته پس با وجود این تواناییها نباید زود پیر بشود.
در «سایه وحشت» نقش خیلی متفاوتی داشتید و نقش متفاوت برای زنان سینمای ما خیلی کم است، مثل نقش فاطمه معتمدآریا در «گیلانه» یا رویا نونهالی در «زندان زنان». با توجه به گفتهتان که اشاره کردید همیشه نقشهای متفاوت را میپذیرید، اگر پیشنهاد دلخواهتان نباشد آن موقع چطور ادامه میدهید؟
همینطوری (میخندد). برای من تجربههای جدید خیلی مهم است که اگر این اتفاق نیفتد بازی نمیکنم و منتظر میمانم تا نقشی ویژه به من پیشنهاد شود.
مثلا نقشی که در «تله» داشتید چه ویژگیای داشت؟
هیچی! چون آن موقع نظرم با الان خیلی فرق میکرد. آن موقع فقط میخواستم بازی کنم، ضمن اینکه گاهی آن چیزهایی که ما در فیلمنامه میبینیم موقع اجرا آن چیزی نمیشود که تصورش را میکردیم یا گاهی وقتها با وجود سختگیری در نهایت اشتباه میکنیم که به نظرم همه اینها بر اساس شانس است.
چشم در چشم تاریخ با نگاه جوزانی
«درچشم باد» فرصتی است تا بیننده از پشت عینک جوزانی به تاریخ نگاه کند؛ تاریخی که یک نوع پرسه و جزئینگری فرهنگی در کوچه پس کوچههای سنتهای آیینی و نمایشیمان است. جوزانی تلاش کرده است تا گاهی از دریچه هنر (صحنههای مربوط به چارلی چاپلین) و گاهی از دریچه وقایع تاریخی (حمله هوایی روسیه) فهم تاریخی بیننده را ارتقا دهد؛ اتفاقی که پیشتر در سریال «روزگار قریب» کیانوش عیاری هم رخ داد و بهانهای شد تا نوع نگاهمان به تاریخ را عوض کنیم. یکی از نقاط ضعف مهم سریال بلندی سکانسهاست که مخاطب را آزار میدهد، به طوری که اگر یک قسمت را نبیند عملا چیز زیادی را از دست نداده است. شاید اگر این اشکال در سریال وجود نداشت، هم هزینههای کمتری صرف سریال میشد هم برای ساخت آن مدت زمان کمتری. البته وقتی تماشاگران از این اطناب و کششها آزرده میشوند باید به این نیز فکر کنند که شاید نشان دادن نمایش سفرههای ایرانی و رسوم خانوادگیمان که خیلی وقت است در گنجههای ذهنمان خاک میخورند یادآوری زیبایی باشد و «در چشم باد» رونمایی دوباره از همین نوستالژیهاست؛ یادآوری خاطراتی که شاید گاهی غمانگیز باشد و به رخ کشیدن کج فهمیها و عدم درایتهایی که سیاستمداران در ایران داشتند. صحنههایی که گاهی در اوج گریه، خندهمان میگیرد وقتی میبینیم اتاق و صندوقهای مهمات نیروی نظامی خالی از فشنگ و اسلحه است و روزنامههای باطله در آن گذاشته شده است! جوزانی دوباره به ما یادآوری میکند که اگر نبود رشادتهای جوانانی که خود را مقابل تیر و بمبهای دشمن گذاشتند این نبود ایرانمان، برای نشان دادن همین اتفاقات، آرشیو تاریخ تصویری موجود (اما کمتر دیده شده) را در برخی از سکانسهایش گنجانده تا ذهن مخاطب را دور کند از تمام آن سکانسهایی که همیشه و مکرر در سریالهای تاریخی دهه فجر و دیگر ایام دیدیم، که انگار همه آنها یک چیز را البته با بازیگرانی متفاوت نشان میدادند.
نکتهای که در روایت «درچشم باد» وجود دارد این است که به مخاطب اجازه میدهد خودش با طرفین دعوای تاریخي قاجار و پهلوی و... مواجه شود و راجع به آنها تصمیمگیری و قضاوت کند. آنچه تاکنون دیدهایم این است که رضا شاه و قبل از آن در سلسله قاجار همه نالایقند و اصلا مخاطب با همین تصویر ذهنی مجبور میشود سریال را دنبال کند که یک گروه «بدمن» و ضد قهرمان داستان هستند و آن گروه دیگر قهرمانزاده و اصیل. جوزانی این نوع روایت را دور زده، به این معنی که تصمیمگیری درباره پاسخ سوالات را به مخاطب واگذار کردهاست. چرا ایران دچار حمله هوایی میشود؟ چرا تمام نیروهایمان کشته میشوند؟ چرا تیمسار مملکت، در این وضعیت نا بسامان فرار میکند؟ چرا به جای داشتن اتاق فکرهای متعدد مجالس لهو و لعب در مراكز سیاسیمان برپا بود؟ اینها همه سوالاتی است که جوزانی حق پاسخ دادنش را از مخاطب نمیگیرد و ریش و قیچی را به او میسپارد. از همه اینها که بگذریم، میرسیم به بازیگری و نحوه بازیگیری این سریال که نشان از حرفهایگری مسعود جعفریجوزانی دارد. انتخاب بازیگران در نوع خود جالب است، استفاده از پارسا پیروزفری که چند سالی است با مخاطبان خود قهر کرده و بازگشتش به تلویزیون میتواند جالب توجه باشد. پیروزفر هرچند بازیاش خوب و یکدست است اما گاهی به طرز غلوآمیزی با اجزای صورتش بازی میکند که تماشاگر را متعجب میکند. سحر جعفریجوزانی هم بازی بسیار خوبی را از خود به جای میگذارد و باز این نکته را به ما یادآوری میکند وقتی خانواده یک بازیگر پشت دوربین باشند بازی آن بازیگر خیلی بهتر میشود (مثل بازی تحسینبرانگیز باران کوثری در«خون بازی» یا پگاه آهنگرانی در«زندان زنان»). از لاله اسکندری بازی متفاوتی را نمیبینیم و تکرار مکررات قبلی است. اما اکبر عبدی بازی شیرینی را انجام میدهد هرچند اگر برحسب زمان حساب کنیم این بازی را در اخراجیها انجام داده است و به خاطر پخش جلوتر فیلم این بازی تکراری و آزاردهنده مینماید و عبدی را میبینیم که هنوز در لایههای کاراکتر بایرام فیلم« اخراجیها» مانده است و به نوعی در بازیاش تحمیلی دیده میشود که به واسطه طنز و گویش ترکیاش خود را بر گروه و همبازیانش قالب میکند. سعید راد در نقش رضا خان هرچند تا بدین جا آنچنان نقش زیادی نداشته است اما خیلی خوب کار کرده که البته گریم هم نقش بسزایی در این کارآیی داشته است.
طراحی و دکور صحنه مناسب فضاهای زمانی است اما مشکل همیشگی سریالهای تاریخی ایرانی یعنی کمبود یا عدم تعدد لوکیشن در آن مشهود است؛ اینکه صحنههای تهران در یک سری خیابانهای ثابت در شهرک سینمایی غزالی گرفته شده و یک تکرار بصری را برای بیننده به وجود میآورد.
نکتهای که در سریال «درچشم باد» به چشم میخورد، فیلمبرداری بسيار خوب این سریال است که از هدفی پیروی میکند و آن این است که هرکدام از صحنههای این سریال را اگر کنترلی در دست داشته باشیم و دکمه استپ را بزنیم، میتوانیم شاهد عکسهای زیبایی باشیم که در لحظه لحظههای این سریال وجود دارد و این حسن سلیقه طراحی صحنه و لباس و میزانسنهای بسیار دقیقی است که مسعود جعفریجوزانی آنها را بسیار حرفهای کنار هم چیده است تا چشمهای مخاطبانش را با دیدن آن بنوازد


